تبليغاتX
روش تحقيق

شريعتي را همه مي شناسند اودر عمر كوتاه خويش نفرين هاي و افرين ها ي بسياري را براي خويش خريد  وخيلي ها  پيش از ما وبهتر از ما به نقد او نشسته اند  وانديشه اورا نقد كردند

اما انچه ما دراين نوشته جستجو مي كنيم علل محبوبيت و ماند گاري اوست  چه كه هم ميدانند شريعتي جه تاثيري در جاممعه داشته است وچه حركت هاي را برانگيخته و چه جواناني را دل باخته خويش ساختهاست وهنوز كتاب هاي او بي مخاطب نشده است  گويي هم او  وهم انديشه او زنده است ودر جريان زمان          جاري ست اگر چه دوستان و  دشمنان او ديگر به تقدس وتكفير اونمي پردازند اما صداي او هنوز به گوش   مي رسد

در نوشته هاي شريعتي فارغ از انكه او جه ميانديشد يك هويت بخشي  هست. واين هويت بخشي يك  نياز ضروري بوده است كه او اين نياز را شناخته بود و اشكارا به ان پاسخ مي گفت وشايد به اين دليل باشد كه هنوز در ميان نسل ما محبوب ماند است                                                                                  

 او توانايي شگفتي در برانگيخن حس همدردي و همدلي دارد اكثريت  خوانند هاي كتب او خود را خيلي زود با او همدل  و هم درد مي يابند وبه راحتي با او هم صدا مي شوندواين خصوصيت خاص علي شريعتي است كه د ركتابها ي خويش گاه از درد هاي وجود ي مي نالدچنان كه هر بي دردي را با خود همراه مي كند

   درميان نوشته ها او مي توان  گونه خاصي از معنويت را يافت او در يك نوع نگاه متفاوت را به اين عالم مي پروراند والبته خود رامي شناساند كوير او همه تنهاي ها ي اوست كه كلمه شده است  وبه صورت جمله در امدهاست  ودر معرض همه گذاشته است هر چند بارها از ضعف كلمات كه دلالان اين بازا اند شكايت كردهاست.واين كونه بيان صداقتي را كه در وي نهان است را اشكار مي گرداند.

او در كنار اين همه دغدغه هاي سياسي  خويش را با همين نوع نگارش دنبال مي كند

زندگي او نوسانيست ميان سياست و عرفان واين با روحيات جامعه ما سازگار است

و جامعه ما كه جامعه اي است مذهبي و سنت تصوف را د رخود دارد ازعرفاني اجتماعي  استقبال كرد.

انديشه شريعتي در روح چندين نسل دميده شدواودر ميان نسلهاي مختلفي حضور دارد

( فارغ از ان كه اين حضور تاثير خوب است يا بد)  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:0 توسط محمد پشم فروش(1) |

 

ادراك در ست  وفهم صحيح  ادراك و فهم كيست ؟ ايا من به مي توانم تنها به سبب اينكه

درك من دركمن است به ان اعتماد نمايم ؟ وان را برتر از فهم ديگران بينگارم؟

چه تضميني است كه فهم  من از فهم ديگران برتر و بهتر است ؟ چرا من ادارك وشنا خت خود را مطلقآ صحيح مي پندارم فقط به اين دليل كه شناخت من است ؟ ايا  امكان ندارد كه شناخت ديگران برتر باشد وما بر خطا باشيم ؟ چه كسي متوانند ما را از اين شك و ترديد به رها ند ؟وملاكي به دست ما دهد كه شناخت هارا به وسيله ان بر هم برتر ي دهيم؟

به نظر مي ايد كه تنها راه ممكن اين است كه ما(انسانها)  تمام ادراكات خويش را فهم خود را از واقع را با هم در ميان بگذار يم وكاملا همدلانه به گفتگو بنشينم و بي تعصب و  صادقانه به هم گوش دهيم وهم را دلسوزانه نقد كنيم تا با هم به بهترين ادراكات نايل ايم

واين تنها راهي است كه من مي شناسم . شما راه بهتر ي سراغ داريد؟

اما نخستين شرط گفتگو احترام به هم است اگر من شما را به خيانت وبه ارتجاع و…

وشما مرا به خود باختهگي ووطن فروش كه پول از امريكا مي گيرم هرگز چنين اتفاقي زيباي رخ نخواهد داد .

پس همه فرياد كنند :

زنده باد مخالف من
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:3 توسط محمد پشم فروش(1) |

اقایان مهدی عزیزی و خوشرو

انچه من در نوشته خویش نگاشتهام پاسخی است به این پرسش که ریشه این نزاع و این همه اسرا

بر سر حجاب در کجا ست ؟ ایا این اسرار بر اثر اعتقدی دینی است یا چیز دیگر 

سوالی  که شما در متن ونوشته خود طرح کردهاید واقای خوشرو بر ان مهر تا یید زدهند پاسخی است که دورکیم بهاین پرسش من ممی دهند که کمرنگ شدن وجدان جمعی جامعه در نسل ما شکاف نسلها را سبب شدهاست در واقع انچه نسلهای  را به هم پیوند می دهد همین وجدان جمعی جامعهاست

گویی همبستگی در جامعه ما در حال تغییر است واین ستیز ها ونزاع ها وکشمکشها از پی این تحول اجتماعی است و دامن دین این الودگی پاکاست فارغ از این که حجاب امر مطلوبی اس یا خیر

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:32 توسط محمد پشم فروش(1) |

بنعش اين عزيز رودست ما مانده است        روي دست ما، دل ما

چون نگاه نا باروري به جا مانده است

 اين پيمبر، اين سالار،اين سپاه را سردار

با پيام هايش پاك

با نجابتش قدسي، سرودهاي براي ما خوانده ست

ما به اين جهاد جاودان مقدس امدهايم.

او فرياد مي زد :

هيچ شك نبايد داشت روز خوبتر فرداست وبا ماست "

 

اما اكنون ديرست ،

نعش اين شهيد عزيز

روي دست ما چوحسرت دل ما ،

برجاست.

 

و

روزي اين چنين بتر با ماست

 

امروز ما شكسته ما خسته

اي شما بجاي ما پيروز،

اين شكست وپيروزي به كامتان خوش باد

هر چه فاتحانه مي خنديد   ؛

هرچه مي زنيد مي بنديد ؛

هر چه مي بريد مي باريد

نعش اين عزيز ماراهم به خاك بسپاريد

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:8 توسط محمد پشم فروش(1) |

اقای ذالفقاری پس از خواندن مطلب حضرت عالی از ادب سرشار تان شگفت زده شده ام وبه چشم دیدم که دوست روحانی ما که گاه گاهی لباس دیانت بر تن می کند  گاهی از تن به در مکنند چگونه

متعصبانه سخن می رانندوبه عمد ویا غیر عمد حقیقت کلام مرا نا دیده می گیرند

در دل این سخن او یک غیرت دینی نهفته است که قابل ستایش است اما نا گفته پیدا است که اخلاق  ان است که نقد مان نسبت به  هر کس  در  کمال ادب وگرنه با تشبیه من به یک موش درستی ویا نا درستی کلام من اشکار نمی گردد.

حضرت اقای ذالفقاری

کلام من نه حسن خوانند حجاب یادر قبح خوانندن انبودهاست لطفآ از نو بخوانید.  

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:5 توسط محمد پشم فروش(1) |

 

 

 

دراين روزگار كه استادي شآن وكلاسي يافته است وهمه به دنبال استادي دانشگاه افتاده اندوتاكه اعتباري داشته باشند وهم كار آساني.در چنين وضعي  كيفيت استادي افت كرده است (البته من نميدانم كه ديروز چه گونه بودهاست )اما اگر بخواهيم كار استا د را تنها به گفتن اطلاعات فرو بكاهيم كه آن گاه بايد گفت كه كتاب خيلي بهتر اطلاعات به آدمي مي بخشدوهم بهتر از معلم ذهن را پرورش ميدهدپس كار معلم چست؟

   كار معلم اين نيست كه تلخيص خود را از چند كتاب جمع كند ودر عرض يك ساعت بيان كند اين كار از دانشجو نيز بر خواهد امد وشايد اواز استاد خويش در اين كار  توانا تر باشدآتچه يك استاد بايد به دانشجو بيامزد ودر ان به او ياري رساند به دست دادن متد است و روش كار در ان موضوع است تا دانشجو زير نظر استاد فعالانه به كسب اطلاعات به پردازدودر اين راه از تجربيات ا ستاد استفاده كند واستاد به توانند در ذهن دانشجو سوالاتي را به پروراند تا اورا به تحليل بكشاند ودر اين صورت است كه ديالوگ همدلانه ميان  شاگردو استاد سودمند خواهد بود

وفاصله بقال و معلم اشكار ميگردد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:31 توسط محمد پشم فروش(1) |

                                                                                                                

آنچه در كانون توجه قرار گرفته است حجاب است ان هم به دليل اينكه امسال سخت  گيري ها بيشتر شده است وگويي دولت عدالت كمر به اجراي احكام دين بسته تافساد را از جامعه بزدايد وشهري بري از عيب بنا كندوجامعه را اسلامي كند اما انچه جاي سوال را است اين است كه اول حجاب نه گوهر دين است و اگرراهي براي رسيدن به گوهر دين باشد اكراه بردار نيست اين نوشتار كاوشي است بر اساس افكار دوركيم براي يافتن جواب اين سوال كه چرا عدهاي برخورد خشن رامي پسندند ولي عدهاي راه را از ميان كار فرهنگي مي جويند .

دوركيم قائل به دو نوع همبستگي است.يكي مكانيكي وديگري ارگانيكي اواعتقاد داشت جوامع ديروز جوامعي اند كه بيشتر از جوامع امروز داري اين همبستگي بوده اند اين همبستگي از نوع  همانندي است دراين همستگي افراد جامعه چندان با هم تفاوتي ندارند انان كه افراد يك جامعه هستند به  هماننداند  واحساسات واحدي دارند  چه كه به ارزش هاي واحدي وابسته اندونتجه اينكه فرد از لحاظ تاريخي عامل اول نيست .وجدان جمعي بزرگترين بخش وجدان فردي را تشكيل ميدهد

دراين جوامع بدوي فرد همان است كه ديگران اند ،احساسات مشترك يا احساسات جمعي واز لحاظ تعدا د ودرجه شدت عامل عاطفي مسلط جامعه در وجدان جامعه است ووجدان جمعي عامل پيوند  ميان نسلها ست چنانكه مي گويند  افراد ميگزرند ووجدان باقي مي ماند

در مقابل اين همبستگي ، همستگي ديگري ست بنام ارگانيكي كه از راه تمايز بيان مي شود در اين افراد ظاهر  ميشود هركس ازاد است در مقدار زيادي از اوضاع واحوال به دل خواه خويش رفتار كند وبه دل خواه خويش فكر كند  اين تمايز اجتماعي شرط آزادي فردي است  

چنين به نظر مي رسد شكاف ميان  نسلها در ايران وجدان جمعي را سست كردهاست يا كهاين سستي حاصل ايناست كه جامعه ايران به سوي يك همستگي ارگانيكي مي رود

اين نزاع بر سر حجاب بيش از انكه برامده از اعتقادات ديني باشد  حاصل روند جا مععه است

نه اين كه حجاب امري ديني نباشدبل برخورد با ان واجباري كردن ان  ثمر دل بستگي انسانهاي به جامعه بدوي است   
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:29 توسط محمد پشم فروش(1) |

.1.ادم ها يك روز به دنيا مي ايند ود رتمام عمر ان يك روز را تكرا ر مي كنند. اين جمله را يك فيلسوف گفته است. فيلسوف ها غالبا آدم هاي هستند

كه زندگي را لب طاقچه عادت از ياد نمي برند. وبه صورت عاد تي زندگي نمي كنند. اما اكثر ادم ها زندگي راتكراري كرده اند .وآنهاي كه زندگي

را آنگونه كه در چشم ديگران است درنگاه اين ها نيست ، سخت احساس تنهاي مي كنند

2.اين عادتي زندگي كردن گاه چنان زنجير بر دست پاي ما مي زند كه قدرت آزادي وهيجان ان را از ياد مي بريم وفراموش

فراموش مي كنيم كه ازاين بندها مي توان گريخت وازاين بندها مي توان گريخت واز اين زنجيرها مي توان رها شد

وزندگي را جور ديگري مي توان مزمزه كرد، اين عادت ها طعم زندگي را از ما ربوده اند وذائقه يمان را دگرگون كرده اند

تنها گاه گاهي مردي پيدا مي شود وبه لطا فتي شاعرانه با نگ در مي دهد كه : چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

3.انسانها با نيازهايشان به حركت در مي آيند واگر شهامت مي داشتم مي گفتم كه انسانها مساويند با نياز هايشان وآنها كه عمق

تنهايي را در يافته اند نياز به دوست را بيشتر يافته اند وقدر آشنا وآشناييرا بيشتر دانسته اند .

4.بعضي ا نسانها گاه دنيارا نه با واقعيت هاي آن نه با لطافت هاي آن كه با تخيلات خويش ميبينند وبر همه چيز و همه كس

رنگ تخيل ميزنند وسعي ميكنند جامه خيالات خود را بر تن واقعيت كنند وهر جا از پيكر واقعيت با اين جامه جور نبود

واقعيت را ميتراشند ومي برند يا اصلا نمي بينند (واقعيت را مثله ميكنند ) در نتيجه دنيا را خيلي ساده مي بينند واساسا به

جستجو گري نمي افتند تا كام خويش را از حقيقت بگيرند .

5.گاه انسانها به چرخه مرداب وار زندگي مي افتد ودردور تكرارآن غرق مي شود چنانكه گويي راه به پيش نمي رود بل به دور

خويش مي گردد وبه ثمره كار نمي انديشد وگاه با تكليف گرايي هاي وسواس گونه زندگي كم معنا مي كندتا جايي كه همچون

فقيه تكليف انديش گوهرزندگي را رها مي كنند جان زندگي را در قفس مي اندازند .

6.دنيا براي همه به يك شكل وجود ندارد هركسي دنيا را را جوري مي بيند بعضي از چيز ها برا ي بعضي از افراد برجسته

اند وبراي عده اي بي بها وبي اهميت اند . خانه معشوق براي عاشق تا ديروز خانه بودهاست مثل ديگر خانه ها ولي امروز

قلب عالم كشته است چه كه او ديگر شده است واز پي ان جهان

افراد واشيا براي ما آنقدر وجود دارند كه ما براي آن ها وقت مي گزاريم . شايد بي سبب نباشد كه خداي قران تا به اين حد

به ذكر دعوت كرده است

فلان سكه در فلان جاي دانشگاه افتاده اصلا برا ي من وجود ندارد

اين كتا ب را بسيار وبسيار خواندم اما تنها پرتوي از سيماي تابناك شازده كوچولو را يافتم اين نوشته تنها وتنها براي رفع تكليف

بود وگرنه اين همه شازده كوچولوهست اما شازده كوچولواين همه نيست شازده كوچولو، شازده كوچولوست.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:23 توسط محمد پشم فروش(1) |

 

 

اخراج دو تن از اساتيد دانشگاه مفيد به بهانه هاي واهي و تهمتي تهي كاري است شرم آور و خجل كننده .

چه جايي دارد كه در دانشگاه –كه جايگاه دانش است و حقيقت جويي- استاداني از هراس فقاهت و از ترس خشونت كلام نيمه  گويند يا اصلا نگويند. اين روش و منش استبدادي و علم ستيز و آزادي كش از چه رو در دانشگاه حضور دارد و عجبتر اينكه استيد ديگر ما كه پيش چشمشان تيغ بر گلوي عدالت مي نهد و لب نميگشاتيند و بر اين همه بي حيايي و گستاخي عتابي نمي زندد و از داغ اين ننگ پيراهتن چاك نمي كنند .اين چه رسمي است كه براي گفتن نيم جمله اي امنيت شغلي  از ميان برود .

حال سوال اين است سكوت اساتيد از چه روست؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:17 توسط محمد پشم فروش(1) |

هر ملتي به دنبال كسب رفاه و براوردن نياز هاي حياتي خويش است و براي اين امر در پي علم مي رود و در به روي تكنولوژي ها مي گشايد و با تكيه بر آنها هم حيات خويش را تضمين ميكند و هم نياز افراد جامعه را پاسخ گويد.

انرژي هسته اي از جمله آن تكنولوژي هاست كه مي تواند مدد رسان ايراني ها باشد و به دلايلي چند كشور هاي منطقه و فرا منطقه از اين بيم دارند و از هراس جنگ و خونريزي و افتادن به دام خود كامگي بر ايزاني ها فشار آوردند تا كه انرژي هسته اي را رها كنند و ايران از اين كاري سر باز مي زند و چنين است كه از آنها اصرار و از ما انكار و گاه به تهديد و گاه به تطميع ما را بدان سو مي رانند .

حال سوال اين است كه آيا رفاه و امنيت مردم و حيات سياسي نظام در خطر افتد باز اصرار بر اين مسير امر معقولي است يا نه.؟

هدف انقلاب ايجاد جامعه اخلاقي بوده است .جامعه اي كه تضمين كننده رفاه و امنيت و آسايش و در عين حال سازنده انسان هاي اخلاقي باشد .اكنون پاي سوال ديگري به ميان مي ايد كه انرژي هسته اي تا چه ميزان ما را براي رسيدن به هدف خويش ياري مي رساند كه اگر ما با ستيز با دنيا و انتخاب گزينه هايي كه خطر ستيز و رويارويي را بيشتر مي كند گامي در جهت رسيدن به هدف ديرين خود برداشته ايم؟

قدرت براي قدرت امر مطلوبي نيست .كسب قدرت براي رسيدن به هدف است و حال اگر ما به استقبال جنگ و ستيز با دنيا برويم هر چند كه قصد جنگ نداشته باشيم ولي عملا به آنجا برسيم و كاري كنيم كه آتش جنگ شعله ور شود در واقع راه به روي نا امني ،قتل، احتكار،…تجاوز، بي نظمي گشوده ايم و همه دستاوردهاي انقلاب و پس از انقلاب از دست گزاشته ايم.

كسب انرژي هسته اي تا زماني مطلوب است كه ما را به اهداف كلي تر و كلان تر برساند نه اين كه اهداف را فداي رسيده ها كنيم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:11 توسط محمد پشم فروش(1) |

 

انسان ها در خلاء نمي شناسند بلكه در ميان كنش هاي روزمره و در برخورد با ديگران است كه خويش را مي يابند و مي شناسند و تصويري از خود، از توانايي هاي خود، استعدادها، خواسته ها و حتي شناختي از جهان پیرامون خود به دست مي آورند.

كودكي در ميان باران بي امان محبت ها و مهرباني رشد كردن با كودكي كه مداوم مورد سرزنش قرار گرفته است، بيگمان با هم متفاوتند و شناخت هاي مختلفي از جهان پيرامون و دنياي كه در آن­اند دارند.ما خويش به وسيله ديگران و در نسبت سنجي خو را با آنها مي شناسيم .

وجود آقاي مجحاهدي آيينه شده است كه تصويري متفاوت از خويش را در او يافتيم و بر باور توانستن هاي ما افزوده ايم .ايشان تصويري متفاوت از دانشجو بودن آفريده است و عملا گفته است كه ما نيازمند تلاشيب همراه با جديت و صداقتيم .ما سيمايي از خويش در او مي يابيم كه در آيينه زنگار گرفته ديگران نديده ايم .شايد بيراه نگفته باشند كه شناخت ما عبارت است از رابطه آگاهانه با شي يا شخص يا فكر خارجي و ما با او خود را بهتر شناختيم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:58 توسط محمد پشم فروش(1) |

بهار فصل نو شدن و از نو شکفتن هاست بهار یعنی جامه های کهنه را نو کردن خانه ها را رُفتن و از خویش بیرون رَفتن فرش ها را شستن و دوستان را دیدن و چشمها را بر عیبها بستن است .

 

بهار یعنی با همراهی طبیعت از خویش بیرون جَستن و به شوق پر گشودن و جامه نو در

 نوروز به تن کردن است برای ما بهاری نخواهد بود اگر در طلوع نوروز بر قامت اندیشه – یمان لباس کهنگی و جامه پوسیدگی باشد

دریغ است هنگامی  که پرستوانی که پیام آور فروردین انند باز می آیند  اما پرستوان اندیشه ی ایران باز نیایند و نواندیشانی که بهارآفریند در غربت باشند.

  چه سود امدنبهار ورفتن خزان اگر از درون نو نشویم چه حظی از بهار خواهیم برد اگر نوروز   نوروزی برای فکر و اندیشمان نباشدمگر نفرموده اند <جان چو دیگر شد جهان دیگر شود> دیگر شدن طبیعت بی آنکه از درون نو شویم چه سودی برای ما خواهد داشت.

به  امید آنکه لحظه های بهارانه وعارفانه ما بسیار گردد.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:16 توسط محمد پشم فروش(1) |

 

 

تا به حال حضور نوجوانان فقیر را دیده ایدوبه خویش وبه آنها نگریسته اید دراین خیابان شلوغ ودراین ازدحام جمعیت در میاناین انسانهای که در چهره هیچ کدام غمی نیست وهمیشه بر سیمایشان لبخندی زشت نشسته است در میان این خیل جمعیت که می آیند می روند هیچ چیز نیست که جذابیتی داشته باشدو توجه انسان را به خویش جذب کند.

گویی همه کارها زشت همه ی همه ی حرف ها پوچ همه دلخوشی ها چرند و همه امید ها جفنگ است تنها چیزی که در این خیابان جلوه گری می کند و غالبا به چشم نمی آید وجود کودک کفاشی است که گویی از دیده شدن شرم دارد و به هیچ کس می نگرد و از این که چشمش در چشم رهگذری بیافتد پرهیز دارد.

این انسان های سرخوش که هر روز از کنارش می گذزند و وجودش را نمی بینند حضورش را احساس نمی کنند گویی که برایشان اساسا وجود ندارد و همه ما مشغول دغدغه های چرند و کارهای پوچ و سرگرمی های تهی خویشم و غرق در روزمرگی متعفن خود .

  دنیا در دید او باید جور دیگری باشد بی گمان وقتی آدمی از فقر کنار خیابان باشد دنیا را به رنگ دیگری خواهد دید و جور دیگری خواهد یافت .

چه احساسی داریم ؟ وقتی هم سن های شاد و سرخوش خویش را بنگریم که بهره مند از هزاران نعمتند و ما محروم از آن ها و آن ها سیر از خوشی و ما غرق در ناخوشی و آنان سرشار از داشتن ها و ما پر از نداشتن ها ییم در باره ی انسان های اطرافمان چه قضاوت خواهیم کرد ؟ این پسرک های شاد و این دختران لوکس را چگونه خواهیم یافت ؟ وقتی نگاهمان به این گنبد طلایی سه میلیاردی می افتد چه اندیشه ای از ذهنمان می گذرد ؟ و به دفتر مراجع تقلید چگونه خواهیم نگریست ؟ و خدای خوب و خیر خواه عالمان سیر سجاده نشین را چگونه خواهیم دید ؟

 

چرا رنج هم را نمی فهمیم و سر خوش از کنار هم می گذریم ؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 11:2 توسط محمد پشم فروش(1) |