وجدان توانائی شخص در واکنش نشان دادن به حق و ناحق است
وقتی من بودم خدا نبود حال که که خدا هست من دیگر نیستم
هر قطه که به دریا ژیوست دریا می شود
خوشبختی به معنای زندگی سرشار از شادی
خوشبختی زندگانی شهروند آزاد و مسئول
خوشبختی زندگی فیلسوفانه و اندیشمندانه
هر سه ضابطه باید در آن واحد وجود داشته باشد تا انسان به خرسندی برسد اعتدال مهم است
عالم مثال ثابت است و عالم محسوسات روان محسوسات سایه ای از مثال جاودانی هستند
فاصله یک انسان که میداند که نمی داند با شخصی که نمیداند که نمیداند به اندازه درازای یک عمر طولانی ست
آنچه که ذاتی ست همیشگی ست و آنچه که عرضی ست متغیر و تابع زمان و مکان
انسانها در شرایط متفاوتی هستند آیا تقدیر آنها را فقیر یا غنی سالم یا مریض .... ساخته است یا تقدیر را ما انسانها رقم میزنیم آیا ما مجبوریم یا مختار و آیا رخدادهای آینده از ژیش تعیین شده یا اختیار ماست که آنها را رقم می زند و آیا لا جبر و لا تفویض بل امر بین امرین معنایش اینست که کمی اختیار و کمی از جبر دارد یا اصلا چیز سومی است و متفاوت از آن دو مانند اجزائ تشکیا دهنده آب که متفاوت از آنست
قوه شگفتی را در خود بکار اندازیم و برای سر و سامان دادن به نگاه خودمان از زندگی اعتقادات بزرگان را بررسی کنیم و دورترین زوایای هستی را بکاویم
طرح تحقیق
حوزه موضوعی :فهم دین
موضوع تحقیق :هر منوتیک
طرح مسئله:امروزه بر اثر ظهور برخی دانشها و نظیه های جدیددر حوزه دین پژوهی ، پرسش های اساسی در زمینه فهم دین مطرح شده است، از جمله :
آیا فهم دین ممکن است؟ آیا فهم دین روشمند است ؟ منطق فهم دین چیست؟
سوالات فرعی: آیا دین کشف پذیر است؟ آیا تمام حقیقت دین قابل دسترسی است؟ در صورت کشف پذیر بودن دین ، منابع فهم دین چیست؟
آیا کشف حاق دین از منطق مشخصی پیروی میکند؟اگر کشف حقیقت دین ممکن و منطقمند است ، علل تنوع و تطور فهم دین چیست؟آیا تنوع و تکثر فهم دین ملازم با نسبیت است؟ یا فهم ها به صائب و غیر صائب قابل تقسیم است؟
ضرورت بحث: به نظر ما پاسخ در خور و فرا خور به این پرسش ها و پرسش های بسیار دیگر از این دست، تدوین علم و فن مستقلی را ضروری می دارد که می توان آنرا دانش فهم دین
فرضیه: فهم دین ممکن و روشمند است
روش: تبیینی – تفسیری با رهیافت های عقلی – نقلی- شهودی
تعریف پاره ای از اصطلاحات:
هرمنوتیک: دانش یا فنی که به چگونگی فهم می پردازد
دین: مجموعه ای از گزاره ها و آموزه هایی درباره تبیین هستی و ارتباط انسان با خود و دیگری و جهان و خدا برای تامین کمال آدمی
متن دینی : کتاب مقدس و روایات
گویا این جملات میخواهد بگوید که این ما هستیم که به ستاره ها معنا می دهیم و ما از ستاره سوال می کنیم و خود جواب خود را از دهان ستاره می دهیم به یاد جمله ای از دکتر سروش افتادم که می گفت: عبارات گرسنه معانی اند نه آبستن آنها
ولی در نگاه شازده اصل در تغییر نکردن نیست بلکه اصل در دل کوه است محکم بودن کوه پایداری آن و در کوران حوادث خم به ابرو نیاوردن دلی بزرگ مثل کوه داشتن
شاید بخاط همین است که می گویند آدمیان رو از ظاهر نمیتوان شناخت و برای شناخت انسان از ظواهر باید گذشت و باید به زوایای پنهان اش آشنا شد و با او زیست تا شناخته شود انسان موجودی ناشناخته است
عالم هستی پر از رمز و راز و حقایقی پنهان است و آنچه اصل است همین حقایق است که البته با چشم ظاهر دیده و کشف نمی شود پس برای دیدن اصل باید چشم دل باز شود و تا نگاه ما شهودی نشود تفهم دنیا و کشف حقیقت نا ممکن است
ابوسعید ابوالخیر به ابن سینا گفت: آنچه تو می دانی من می بینم پس نگاه ظاهری که منشا آن حس است نمیتواند ما را به درک حقیقت برساند و با نگاه پوزیتویستی نمیشود به در ک حقیقت نائل شد
پس باید از عالم محسوسات گذر کرد و به عالم انگیزه ها و شهود و باطن رسید تا اصل عیان شود
جواب این سوال تا حدی آدمای بزرگ رو از آدمای حقیر متمایز میکنه چون نشان دهنده چگونه اندیشیدن
بعضی ها رو هیچ چیزی به تعجب وا نمیداره حتی چیزای بزرگ ولی برا بعضی کوچک ترین چیز هم شگفتی آور
دنیا اگه عادی نشه اونوقت شگفتی ش همیشه می مونه
آدم بزرگ اونیه که همه چیز رو ببینه و بفهمه اونم با شگفتی
صحبت از بازی فوتبال بود و اینکه چرا تیم شموشک در وسط بازی تیمش را از زمین بیرون آورد
فردوسی پور از فروتن پرسید قبول دارید کار نادرستی انجام دادید ؟
فروتن گفت قبول دارم کارم نا درست بود ولی کار خوبی بود فردوسی پور گفت مگر می شود کار نادرست خوب باشد در جواب شنید
انقلاب ما کار نادرستی بود ولی خوب بود
این کلام فروتن مرا به یاد بحثی در اصول فقه کشاند که اصولیون میگن
آیا اگر کسی بخاطر مصلحت دروغ بگه آیا اون کلام دیگه دروغ نیست یا دروغی جایز است
یعنی آیا آن دروغ اصلا نادرست نیست یا اینکه نادرست است ولی بخاطر مصلحت خوب است
و این تمام حرف شازده کوچولو بود بفهم تا هست شوی و فهم بدون شهود ممکن نیست
یکی شدن و همدرد شدن
آنچه اصل است از دیده پنهان است فهم ماست
با جان و دل می پردازد
فلسفه علم نیست چون علمدر پی کشف مجهولات است ولی فلسفه رسالتش گونه ای دیگر است او در پی معلومات است نه معلوم در واقع بلکه معلومه در ذهن ما فلسفه غوطه ور می شود در بدیهیات
من کیستم برای من و تو و همه ما پر واضح است که کیستیم من خودم هستم رضوی ولی آیا واقعا این جواب سوال است اگر من رحمانی بودم دیگر من نبودم
چرا باید اینگونه جواب داد آیا این همان تبادر در اصول نیست که ما را به چنین اشتباهی انداخته است
تبادر و شیوع باعث می شود که ذهن انصراف به یک معنا پیدا کند آنهم معنای مجازی
من رضوی هستم جواب من مجازیست نمیدانم چرا از می در اشعار حافظ فقط مست شدن دنیوی می فهمیم
من کیستم ذره ای از یک بی نهایت بزرگ یا جانشین خدا بر روی زمین یا آنکه خدا بخاطر خلقتش بدان افتخار کرد پس باید خیلی بزرگ باشم که سبب فخر شدم خدا ما را آفرید تا او را بشناسیم پس ما میتوانیم بی نهایت را بشناسیم پس ما نیز بی نهایتیم
ولی باز در عین حال خیلی حقیرم چون نتوانستم نیرو های بالقوه خودم را بالفعل کنم و گاهی از حیوان پست تر شدم
من کیستم مطمئنا بیش از یک قطعه افزارم چون میتوانم فکر کنم و احساس نمایم و بفهمم چرا بعد از زمستان درختان می شکفند
زندگي ماندن و باليدن نيست
زندگي حركت و جاري شدن است