این نوشتهای قدیمی از سال 82 در وبلاگ شخصی و متروکم هست. امروز نیز برعقیدهی پیشینام، بهجز آنکه در معاصر بودن تودهی مردمم در تردیدم!
سالگرد امام خميني گذشت و شوكران فرصت نكرد چيزي بنويسد. درپي مطلبي مناسب بودم كه به نامهي نمايندگان مجلس به رهبر انقلاب برخوردم. در آن به بحران مشروعيت نظام اشاره شدهبود. مناسب ديدم با يك تير دو نشان بزنم: هم از شخصيت كاريزماتيك امام خميني یادی کنم و هم به انواع مشروعيتها از نظر ماكس وبر اشاره کنم.
«درديدگاه جامعه شناسانه، مشروعيت دولت از ديدگاه بيروني يعني از ديدگاه اتباع ملاحظه ميشود.(1) وبر سه نوع اصلي مشروعيت از ديدگاه جامعهشناسانه را مطرح كرده است؛ اول مشروعيت سنتي ، دوم مشروعيت كاريزمايي و سوم مشروعيت قانوني.
به گفتهي وبر، اقتدار سنتي: ” اقتدار گذشتهي ابدي يعني اقتدار رسومي است كه به واسطهي تصديق و پذيرش از ديرباز قداست يافتهاند.“ انواع اصلي اقتدار و مشروعيت سنتي، پدرشاهي وپدرسالاري بودهاند.
مشروعيت كاريزمايي: ” اقتدار ناشي از لطف و عطيه خارق العاده و شخصي است؛ ارادت مطلقا شخصي و اعتماد شخصي نسبت به الهامات، خصال قهرماني و ديگر ويژگيهاي رهبري فردي است.“
”سر انجام سلطهي قانوني به حكم اعتقاد به اعتبار قوانين موضوعه پديد ميآيد وبر صلاحيت كاركردي مبتني است.“(2)
امام خميني از شخصيتي كاريزمايي برخوردار بود. خصال «منحصر به فردشان» باعث توجه واقبال مردم شده بود. براي به دست آوردن چنان مشروعيتي نياز شخصيت كاريزماي ديگري هستيم؛ وگرنه نياز به رهيافت به نوع ديگري از مشروعيت خواهيم بود... با توجه به بلوغ فراگیری که متوجه انسان معاصر است ـ اعم از شرق یا غرب ـ مسلما در چنان صورتی مشروعیت سنتی گزینش نخواهد شد. برگ برنده در اختیار مشروعیت عقلانی و قانونی خواهد بود... یاحق!
=================
1ـ به خلاف ديدگاه فلسفي كه به عناصرذاتي ودروني حكومت نظر دارد.
2ـ حسين بشيريه، آموزش دانش سياسي، ص37.
به گزارش ايسنا رييس ديوان محاسبات كشور طي سخناني با ابراز خشنودي از حضور رييسجمهور در همايش این دیوان گفت: در سال گذشته نيز همايش اين ديوان با حضور دكتر حدادعادل برگزار شد و من در همان همايش عرض كردم كه در سال آينده در دولت جديد با تخلفات كمتري مواجه هستيم. در آن همايش، گزارش مشروحي از تخلفاتي كه در سالهاي گذشته صورت گرفته بود، به دكتر حدادعادل دادم، ولي در خدمت شما آماري ارايه نميدهم؛ چرا كه مطمئن هستم دولت جنابعالي مملو از وزيران كارآمد، كاردان و پاكدامن است كه تخلفات در آن به شدت كاهش پيدا ميكند.
رحيمي با بيان اينكه اعتقاد قلبي وي اين است كه بايد با دولت احمدينژاد بيشتر از دولتهاي گذشته همكاري كرد، گفت: البته ما با دولتهاي قبلي نيز همكاري كردهايم، ولي اكنون اين كار را به صورت ويژه ادامه خواهيم داد.
وي افزود: در سوريه در شهر تاريخي بصرا كه اسم آن را بعضا ممكن است نشنيده باشيد، يكي از مسلمانان به من گفت كه من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدينژاد بود و اين ابراز احساسات براي ما افتخار بزرگي است. در حلب ما افتخار ميكرديم؛ چرا كه در اين شهر وقتي راه ميرفتيم همه به ما احترام ميگذاشتند و به بركت وجود شما، ما را مورد نوازش و احترام قرار ميدادند و حتي در جاهايي ما را به چاي و بستني دعوت ميكردند و ميگفتند دكتر احمدينژاد رييسجمهور ماست. در اين كشورها حال و هواي ديگري حاكم بود.
پاسخ بازتاب به خدمات ویژه رئیس محاسبات:
براي اثبات سخنان آقاي رحيمي، خبرنگار «واحد ادعاي نبوتسنجي» بازتاب، بلافاصله به محل اعزام شد تا ضمن يافتن گوينده آن سخن، با وي مصاحبه كند.
ساعاتي پيش، خبرنگار «بازتاب»، ضمن تماس با دفتر سايت، ضمن تأييد وجود اين شخص، گفتوگوي خيالي خود با وي را مخابره كرد كه در پي ميآيد:
بصرا ـ سوريه ـ خبرنگار واحد «ادعاي نبوت سنجي» بازتاب.
خبرنگار «بازتاب» ـ سؤال: با سلام، آيا شما همان شخصي هستيد كه با آقاي رحيمي صحبت كرديد؟
مرد سوري ـ جواب: آقاي رحيمي ديگه كيه؟
خبرنگار: آقاي رحيمي، رئيس ديوان محاسبات كشورِ ايران هستند.
مرد سوري: اينهايي كه گفتي نميدانم چيست، ولي چند نفر ايراني اينجا آمدند و با هم اختلاط كرديم.
خبرنگار: چه گفتيد با هم؟
مرد سوري: خيلي حرف زديم. آنها زيتون و قهوه خوب ميخواستند، من هم گفتم كه بروند از «ابوسعدون» بخرند. بعد آنها به من گفتند، نظرم راجع به ايران چيه. من هم گفتم: يك بار پسته ايراني خوردم و خيلي خوشم آمد.
خبرنگار: ديگر چه گفتيد؟
مرد سوري: آنوقت من از شغل آنها پرسيدم. آخه چند تا انگشتر خيلي خوشگل به انگشت داشتند و دايم تسبيح ميچرخاندند، من هم فكر كردم توي كار انگشتر و تسبيح هستند و شايد هم بتوانم معاملهشان را با «سعيدبن كلاش»، جوش بدهم و چار لير كاسبي كنم، اما آنان گفتند: شغلشان چيز ديگري است...
«از اهالی محترم تقاضا میشود، الهامات و مکاشفات دولتی خود را یا به سایت اختصاصی دیوان محاسبات کشور ایمیل بزنند یا با میزبانی از رئیس محترم آن دیوان به صرف چای و بستنی به صورت حضوری گزارش داده تا جهت محاسبه و انعکاس، اقدام شود.»

مانا! تو قرباني چه هستي؟ تو كه روحت را نازك و شكننده كردهاي تا هنرمند شوي، تا به انگيزه آموختنی همراه با لبخند برای كودكانمان، طرح بزني و ماناتر شوي؛ امروز زمختي اين پاسخ را چطور تاب میآوري؟ مانا! راز نامانا شدنت در اين نيستان چيست؟
از حماقت و بي خبریات نمیتوان گذشت! مانا! ما سادهايم، بیخبر و احمقیم كه گمان میكنيم مردم به طنزهاي ما میخندند. ايشان مدتهاست زبان طنز را فراموش كردهاند و بجايش به حرفهاي جدي میخندند! امتحانش كن: وعده جامعه مدني، تحقق ژاپن اسلامي، آزادي عقيده و مبارزه با مفاسد اقتصادي و...
با يكي از دوستان آذري، صحبت از ناآرامي هاي اخير آذربايجان بود، او حق را به مردم مي داد: شبكهي سیمای استان آذربایجان به جز درصدي، به زبان فارسي است و باقي مشكلات عمومي! و سهم تو در اين ميان؟ بهانهاي بيش نيست! طنز تو در ميان طنزهاي محاوره ای یا رسمي رسانهاي، ملايمترين و نيتات نيز مثل ديگران عاري از اهانت بودهاست. پس اين همه هياهو در پي چيست؟
ما راه اعتراض را نياموخته ايم. اصلاً نهادينه نشدهاست و راهي نساختهاند تا بياموزيم، آيا كسي هست به من بياموزاند: راه پيگيري نتيجهي پروندههاي مفاسد اقتصادي كجاست و چه تضميني بر سودمندیاش هست؟ اين در حالي است كه مقام رهبري چندسالي با تأكيد، به پيگيریاش امر كردهاند و ما شهروندان را در سالی به داشتن روح پرسشگري و مسئولان را به وظيفهي پاسخگويي ارشاد كردهاند.
ما آموختهايم: كوتاهترين و سالمترين راه، اين است كه در پي حل مشكلات معيشتي فردي خودمان باشيم و بدون هيچ مشاركت يا خداي نكرده دخالتي، حل مسائل اجتماعي را به مسئولان و وجدانشان واگذار كنيم. البته اين سكوت، خالي از عوارض هم نيست، عقدههاي انباشتهشده و سؤالهاي پاسخ دادهنشده، در پي يافتن بهانه و فرصتي میگردند، اگرچه به كوچكي كاريكاتور تو باشند. ظهور چنين اجتماع عقدهاي و هيجاندوستي، متقابلاً سركوب میطلبد و يافتن سوسكي تا با له كردنش، عقدهها را فرو بنشاند و عقدهایهاي خطرناك را بترساند!
نیز ما آموختهايم: اگر اعتراضي هم مقبول حاكميت است، با خشونت مردمي همراه باشد. مثل اعتراض به چاپ كاريكاتور موهن نسبت به پيامبر اسلام(ص) در حد آتشزدن سفارت دانمارك، مثل اعتراض به حضور دراويش گنابادي در قم، مثل...
آه مانا! تو قرباني چه هستي؟ ما قربانی چه هستيم؟...
مانا نیستانی رو سوسکش کنین! مانا نیستانی رو بادمجونش کنین! مانا نیستانی رو اعدامش کنین!
مرگ بر آمریکا!
نکتهی نخست
«زیره به کرمان بردن» است اگر بگویم، شازده کوچولو، سه مترجم دارد. بحث من تطبیق کوچکی از دو ترجمه احمد شاملو و ابوالحسن نجفی است. علت بیاعتنایی به ترجمهی دیگر، ضیق وقت و عدم تعلقم به محمد قاضی بودهاست. راستش نزدیک به دو دهه خودم را به نوعی مدیون شاملو و نجفزاده میدانم. با ذکر این مطلب، گذشته از نمایاندن بحث پیشین، خواستم بگویم، نسبت به هر دو مترجم، احترام قائلم و نخواستهام، یکی را بر دیگری ترجیح دهم؛ با این حال، گذشته از تعلقات شخصی، تفاوت دو ترجمه را نمیشود انکار کرد و مزیتهای خاصی که هر کدام بر دیگری دارد.
شاملو: با چشمهایی که از تعجب گرد شدهبود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیکترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولوی من هم اصلاً به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد یا از خستهگی دم مرگ باشد یا از گشنهگی دم مرگ باشد یا از تشنهگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچهیی نمیبرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شدهباشد.
نجفی: با چشمهای دریده از حیرت به این صورت خیالی نگاه میکردم. یادتان باشد که من هزار میل از هر آب و آبادی بهدور بودم. ولی آن آدمکوچولو به نظر من نه گمگشته مینمود و نه بیتاب از خستگی یا گرسنگی یا تشنگی یا ترس. اصلاً ظاهرش به بچهای نمیبرد که در میان بیابان، در فاصلهی هزار میلی هر آب و آبادی، سرگردان شده باشد.
نکته دوم
شازده کوچولو، بازگشت هم دارد! این کتاب را آقای مجاهدی در نخستین جلسه فصل بهار، معرفی کرد. مشخصاتش را از باب تکمیل نکتههایم تقدیم میکنم:
بازگشت شازده کوچولو؛ ژان پیر داوید/ آذر محمودی؛ نشر پیام امروز؛ 1384
نکته سوم
یک نکتهی خیلی جانبی: وقتی به تماشای فیلم «مارمولک» کمال تبریزی بنشینی، دست آن روحانی مهربان که به بهانهی استحمام، مقدمات رهایی دزدی با مرام را فراهم میکند، کتاب شازده کوچولو را میبینی.
در نیمهی دوم فیلم هم که رضا مثقالی، با لباس روحانیت بین آدم بزرگها ظاهر میشود، بچهای را میبینی که نگاههای معنادار دارد، تو گویی همه چیز را میبیند و میفهمد!
نکته چهارم
این نکته دیگر کاملاً یک شوخی هست با ترجمهی احمدشاملو. ضمن مطالعه کتاب، به جملهای برخوردم که تکیهکلام شیرفرهاد در شبهای برره بود. خودتان باید حدس بزنید، در میان حس اصلی کتاب، چه ضد حالی خوردم!
مرد تجارت پیشه: نه! اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
شازده کوچولو: اینی که گفتی یعنی چه؟
نکتهی پنجم
پیشتر دوست عزیزمان مهدی عزیزی لینک سایت شازده کوچولو را با ترجمه احمد شاملو، معرفی کرد. من نیز سایت شازده کوچولو را با ترجمه محمد قاضی تقدیم میکنم. پیشنهادم این است آقای کاظمی اگر صلاح دانستند دو سایت را به وبلاگ پیوند بدهند:
شازده کوچولو با ترجمه احمد شاملو
شازده کوچولو با ترجمه محمد قاضی
آقا، خانوم، همکلاسی، تو رو خدا اینقدر از چاک پنجره دنیا رو نبینین، چشماتونو ببندین، پنجره ها رو وا کنین: بلبلا دارن واسه منو تو چهچه میزنن، اووووه اونجا رو، حوض دانشگاه چه آبی داره، آب فوارش مثل رودخونه از آسمون به زمین سرازیره، اونم نه یکی صدتا، توی میدون ورزشو نگاه: چه میکنه اون بازیکن. آقای مجاهدی-دمش گرم- واسه همه کامنت گذاشته! معلمای علوم سیاسی هم دیگه برا درساشون از سیبزمینی و خاکشیر مثال نمیزنن.
آقای ذوالفقاری و پشمفروش هم تازه فهمیدن سوءتفاهم شده، دارن با هم کلی آشتی میکنن و به همین بهونه، هی همدیگه رو ماچ میکنن! خب جوونن دیگه، نوش جونشون. بچههای دو تا کلاس هم به نوبت، روزای دوشنبه و چهارشنبه، به میمنت حل این دعوا، براشون هی صلوات جلی میفرستن. ایندوتا هم قراره به همراه آقای عزیزی سه نفر بشن بعد برن پیش آقای سروش تا لحاف ملا رو بهش پس بدن، ظاهرا آقای سروش لحاف ملا رو بیخبر آورده بوده، یه هویی انداخته بوده وسط دعوای حجاب این دو سه نفر. بعدش هم این چهار نفر قراره برن پیش ملا تا پنج نفری رفع سوء تفاهم کنن و... هفتهی بعد هم قراره منو آقای علیرضا محمدی از این کارا کنیم و...
آقا اینا رو ول کن، بیرون دانشگاهو نگاه کن، چقدر همه باصفا و لوطیان. نیروی انتظامی گل پخش میکنن. موتورای مردم رو هم دارن به صاحباشون برمیگردونن، اووووه چه خوب، موتور منم جزئشونه، آره بابا کارت داره، مشکلش فقط سرمه که بیکلاه بوده! اما حالا دیگه وقت وبلاگنویسی هم کلاه ایمنی سرم میذارم! آره جونم، همیشه باید یادت باشه آهسته حرکت کنی و سرت رو کلاه بذاری، اگه هم خواستی تند بری و احتیاط نکنی، باید از راست بری تا چیزیت نشه.
آقا کور شه چشمی که دنیا به این قشنگی رو نمیتونه ببینه! بگذریم آقا، اینو بچسب: وای وای من آمدهام، آخ عشق فریاد کند ...!
(سوءتفاهمی که پیش نیومده؟ اگه چیزی شده، رودربایستی نکنین، بگین رفع کنیما، خجالت نکشین!)
دوست گرامی! این دومین نقدی است که به نوشتههایم داشتهاید و من از توجهتان بسیار سپاسگزارم! شما در حالی بنده را به پيگيري مباحث دعوت کردهاید که هنوز پاسخ نقد نخست شما را چاپ نکردهام.
ایام تعطیلات عید، شبهایی که نزد مادربزرگ تنهایم به سر میبردم؛ بارها دست به قلم بردهام تا گفتگویی را آغاز کنم؛ اما چنان در محاصرهی مطالب متنوع قرار میگرفتم که نمیدانستم از کجا آغازکنم. از طرفی هم میدیدم حجم نوشتهها و پاسخهایم خود کتابی خواهد شد و آرزو میکردم کاش میشد در جلساتی حضوری، سخنان و دردهایی را که در سینه دارم، رودررو و یکجا تقدیم میکردم.
نوشتن نقدی جامع و بینقص، به قول آقای مجاهدی، کمالگرایی مضری است که مانع انجامش میشود و من نیز بنا به آموزهی نیک و راهگشای ایشان، از خیر چنان کتابچهاي میگذرم و به ذکر خلاصهی مطالبی که مستقیماً مربوط به جملات شماست بسنده میکنم. فقط امیدوارم با هوش و ذکاوتتان، مجموعه سخنانی را که در ذهن و دغدغههایی که در سینه داشتهام، با این مختصر دریابید.
پاسخ به نقد انرژی هستهای [فعلا] حق مسلم ما [نیـ]ست!
ذیل بحث «عدم خویشتنداری» نوشتهاید:
1. حدود سه سال چشم پوشي از حق طبيعي و پيشرفت همه جانبه شما را به ياد واژهاي عدم خويشتن داري مياندازد؟
نخست: در بند بعدي توضيح خواهمداد، پاسخ شما مربوط به بحث من نيست! در اينجا مقدمتاً و از باب احتياط، بدم نميآيد، چند كلمهاي توضيح بدهم تا رفع سوءتفاهمي احتمالي شود كه من خواهان عدم پيشرفت مملكتم نيستم و مثل شما، مملكتم را دوست ميدارم و خواهان سربلندیاش هستم!
اگر توجه كرده باشيد، در عنوان بحث با آوردن قید [فعلا] خواستهام بفهمانم: من نیز معتقد به حق طبیعی و پیشرفت دائمي مملکتم هستم از جمله بهرهمندي از انرژي هستهاي؛ اما موانع يا اولويتهايي را پیشرو مییابم که رسیدگی در رفع آنها و نیز به دستگرفتن لوازمی را مثل شیوههای دیپلماتیک مناسبتر، ضروری میدانم.
به گمانم اين درك، هرچند از نظر ديگران اشتباه هم باشد، نه شهرونديام را ساقط كند، نه مسلمانيام را و همچنين در زمرهي اپوزيسيون هم قرارم ندهد، چون در نظر و در عمل، به مخالفت با اصول ديني و نظام جمهوري اسلامي برنخواستهام كه از جانب خودم، در مشاركتي فكري همت گماشتهام، اگر چه در اين مورد، در اقليت قرار داشتهام.
دوم: عدم خویشتنداری در کلام من، متوجه کارنامهی عملی ما هنگام قدرت بوده است: در مواقعی که در مقابل رقیب یا زیردستان، صاحب قدرت بودهایم و خویشتنداری نکردهایم؛ به عبارتی استنباط عدم خویشتنداری مربوط به پس از به دستآورن قدرت ماست نه پیش از آن.
۲.ايا مگر فتنه را مااغاز كرديم و مگر نه اينست بر اساس اموزههاي نقلي و عقلي كه فتنه از قتل بدتر است (با اشاره به ايه اي از قران)؟زيرا در فتنه ديگر تشخيص زشتي وزيبائي و حق از باطل مشكل است كه بتوان در برابر ان از خود دفاع كرد.
نخست: برادرم! من اگر بخواهم از آیه یا روایتی استفاده کنم، یا تمام آن را نقل میکنم یا نشانی دقیقش را به مخاطبم ارائه میکنم. از معیارهای نقد روشمند که بگذریم، لااقل در حد توقعی شخصی از من بپذیرید بسنده کردن به جملهی با اشاره به ايه اي از قران جای خود آیه را نمیگیرد.
دوم: فتنه در کلام من به دو بخش عمده و روشن تقسیم شده است: داخلی و خارجی. در مورد فتنههای داخلی نیز جملهای را قید زدهام: در فتنه بودنشان بحث داریم. این نشان از عدم احراز بعضی از فتنههایی است که ما با آنها با حکم فتنه و به قول شما از قتل بدتر برخورد کردهایم.
بگذار بيشتر توضيح بدهم، فتنههای مذکور باز دو قسماند: فرهنگی و نظامی. عزیزم! هر حملهای، ضدحملهی همنوع خودش را میطلبد. تهاجم فرهنگی و فکری را نمیتوان با سلاح نظامی پاسخ داد، در مقابل تهاجم نظامی نیز نمیتوان، فرهنگي برخورد كرد. هر کدام پاسخ همسنخ خودش را میطلبد. از نظر من، پاسخ به اقدامات مسلحانه و غیرعلمی سازمان مجاهدین خلق یا گروهک به اصطلاح «جندالله» با رهبری جوان جلاد و بیوجدانی مثل «عبدالمالک ریگی» نظامي است و پاسخ به نحلههای فکری و عقیدتی یا تیپهای منحرف اخلاقی، علمي و فرهنگي است. فتنهای که شما بدون تفکیک توضیح دادهاید از مصادیق فرهنگی است: در فتنه ديگر تشخيص زشتي وزيبائي و حق از باطل مشكل است كه بتوان در برابر ان از خود دفاع كرد. این درحالی است که توضیحتان را درست بعد از بحث فتنههای نظامی آوردهاید: ايا مگر فتنه را مااغاز كرديم که بنا قرینه اشاره به جنگ تحمیلی داشتهاید.
شما در مورد فتنههای فرهنگی -البته اگر خود، قائل به این تفکیک باشید- درست گفتهاید. واقعیت همان است که تشخیص حق از باطل دشوار خواهد بود، اما برادرم، من به عنوان شهروندی متوقع، امید دارم با حضور دانشجویان و طلبههایی دلسوز، مهربان و آگاهی مثل شما، با رفتاری علوی، با این قبیل فتنههای فرهنگی مقابلهای مطلوب بشود. دقیقا همانطور که علی(ع) در مواجهه با فتنه خوارج عمل کرد: تا موقعی که بحثشان فکری بود، پاسخی علمی به ایشان ميداد (کلمةُ حقّ یراد بها الباطل) و از حقوق شهروندیشان محرومشان نميکرد و آنگاه که دست به شمشیر بردند، با شمشیر مقابله کرد.
۳.فكر ميكنم برداشت شما از سخنان امام خميني و دكتر احمدي نژاد ماترياليستي است زيرا ادعاي
پيروان اين انقلاب اين است كه ما داريم هر روز به منا فع و قدس خود نزديك تر ميشويم و زوال و بارقه هاي محو و نابودي اسرائيل را ميبينيم ولازم نيست حتما تفنگ به دست گرفته ومانور بدهيم براي اشنائي بيشتر شما را به مطالعه ريشه انقلاب و معناي صدور انقلاب ا رجاع ميدهم.
نخست؛ جملهی آغازین شما قدری مرا متعجب کرد: برداشت شما از سخنان امام خميني و دكتر احمدي نژاد ماترياليستي است. لطفاً خیلی واضح و روشن و با استناد بفرمایید تعریف و ویژگیهای برداشت ماتریالیستی چیست و بنا به چه دلایلی گفتار من مطابق با برداشت ماتریالیستی است؟
دوم؛ نکتهی مهمی نیست اما به هرحال من به امام خمینی یا سخنی از ایشان اشارهای نداشتهام.
سوم؛ رئیس جمهور ما به عنوان یک خواسته، محو اسرائیل از نقشهی جهان را مطرح کردهاند. پیرو همین مطلب، بعداً پیشنهادهایی هم مطرح کردند، مثل انتقال اسرائیل از فلسطین به اروپا. این به معنای محو و نابودی بدون دخالت نیست که تکویناً اسرائیل رو به زوال میرود!
من نمیدانم بر چه اساس و نیتی، جملهی مورد نظر آقای احمدینژاد را چنین تفسیر میکنید: ما داريم هر روز به منا فع و قدس خود نزديك تر ميشويم و زوال و بارقه هاي محو و نابودي اسرائيل را ميبينيم حالا اگر سخنان برخی دیگر از پیروان این انقلاب در جایی دیگر مطابق با برداشت شماست، حرفی نیست اما فعلا بحث ما سخن رئیس جمهور است.
چهارم؛ میفرمایید: براي اشنائي بيشتر شما را به مطالعه ريشه انقلاب و معناي صدور انقلاب ارجاع ميدهم. برادر! من از آنچه در عمل از ما سرزده است صحبت میکنم، شما مرا به ذهنیات آرمانی ارجاع میدهید؟ آنچه به قضاوت میآید عمل ما و دیگران است نه آنچه در منشورها و کتابها توصیه میشود و وقتی خوانده میشود از زیبایی و دلربایی هیچ کم ندارد.
پنجم: مطالعه ريشه انقلاب برایم مبهم است آیا محتوایش منظورتان است یا کتابی با چنین نامی برای مطالعه وجود دارد. اگر کتاب خاصی منظور است، 1. چرا چنین مبهم نام میبرید و مشخصاتش را نمیگویید. 2. به من بگویید ارزش آن به عنوان منبعی حقوقی چه مقدار است؟ (با لحاظ بند چهارم)
اگر هم کتابی در ذهن نداشتهاید، پس به تفاوت ملاکهای ذهنی بنده با خودتان احترام بگذارید و نخست برداشت خودتان را ذکر کنید تا بتوانیم به گفتگو در مورد توافق و تفاوتهای منطقی هرکدام بپردازیم.
ششم: برادرم سالهاست دیگر بحث صدور انقلاب در محافل کمرنگ شده است. فعلاً در مقام قضاوت نیستم که آیا این بحث به شکست برخورده است یا نه. میخواهم بگویم، اهداف و برنامههای انقلاب ما، به کوتاهمدت و میانمدت و بلندمدت، تقسیممیشود و صدور انقلاب مربوط به اهداف بلندمدت ماست که در عمل نوبتاش نرسیدهاست. اگر خوب بنگری، بحثهای عملی جاری، راهکارهای دفاعی در برابر تهاجم فرهنگی غرب است.
ذیل بحث پیگیری حقوقی اساسیتر گفتهاید:
۱.احقاق چند حق محقق نشدده باعث نميشود از بعضي از انها چشم پوشي كرد مگر اينكه ما قائل به ضعف خود باشيم واين با سياست غير انفعالي ما سازگار نيست.
نخست: برادرم قبول دارم که همهی حقوق باید به دست بیاید، اما نکتهای ظریفی را در کلام من توجه نکردهای: الویتبندی حقوق، از حقوق اساسی و طبیعی انسانها تا حقوق بینالمللی و... کاش دقت میکردی، میدیدی، حقوق اساسی را به صفت برتر ذکر کردهام. در این نوبتبندی هیچ حقوقی نفی و سلب نمیشود؛ اما توجه به احقاق اساسیترینشان، حساسیت بیشتری پیدا میکند؛ به همان میزان که مردم را مثل حق بهرهمندی از انرژی هستهای، پایشان را به میان بکشیم، با ایشان مصاحبه کنیم و درسآموز حقوقشان شویم، چنانچه بدون ترس و شرم، بتوانند حقشان را مطالبه کنند.
دوم: به نظر من حقوق داخلی و طبیعی و انسانی شهروندان، حساسیت بسیاری دارد، و بر احقاق حقوق بینالمللی مقدم است. چه بسا مقدمهی خوبی برای نیل به آن حقوق باشد.
احقاق چند حق محقق نشدده که شما با چنین لحن سادهای بیانش میکنید، از نظر من اتفاقاً ضعفی بسیار بسیار بزرگ است که در خاطرهی تاریخ باقی خواهد ماند و با نظام علوی که حتا گرفتن پای ملخی از دهان مورچهای را تحمل نمیکند، و ما از آن دم میزنیم، قابل جمع نیست.
سوم: عبارت سياست غير انفعالي در نظر من نه شجاعانه که مترادف با بیسیاستی است و روحیهی کودکان را متبادر میکند! من سیاست عاقلانه را بیشتر میپسندم. آنچه در سیرهی ائمهی معصومین و امام خمینی، منعکس است، برخواسته از چنین سیاستی است...
۲.در ثاني بايد تفكيكي بين حقوق بين الملل وداخلي قائل شد و هر كدام را در جايگاه خود مطالبه كرد.
با شما موافقم، اما بعد از تفکیک، احقاق کدامشان ضروریتر و اساسیتر است؟ کدامشان ما را در صدور انقلابمان در بلندمدت، یاری میدهد و برخواسته از انقلابی اسلامی، انسانی و ضداستبدادی است؟
ذیل بحث تناقضات گفتاری و رفتاری نیز نوشتهاید:
۱.بايد توجه شود كه كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي هيچ تناقض گفتاري را در سخن مسئولان و اصناف مختلف به وجود نمياورد و هيچ وقت كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي اصل حق بهره برداري از ان را مخدوش نميسازد.
نخست؛ جملهی آغازین شما باز مثل بعضی از مباحثی که پیش از این نشانتان دادم در حد یک ادعایی بدون دلیل ذکر شده است. برادرم لااقل در یک جمله دلیل خودتان را بگویید چرا كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي هيچ تناقض گفتاري را در سخن مسئولان و اصناف مختلف به وجود نمياورد ؟ مسلما شما باید دلیلی داشته باشید، خب چرا ذکرش نمیکنید، این روش مناسبی در نقد علمی نیست.
دوم؛ از نظر من، علت کاربرد انرژی هستهای محدود به مطالعات علمی و آزمایشگاهی و نه در حد مصارف تسلیحاتی با علت بیرون از این محدوده در حد اهداف تسلیحاتی اگر چه به عنوان کاربردی دفاعی، نقضی آشکار است و از ما، فردی دوچهره و دروغگو در سطح بینالملل جلوه میدهد و ما را به انزوا میبرد.
سوم؛ میفرمایید: هيچ وقت كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي اصل حق بهره برداري از ان را مخدوش نميسازد. حق بهرهبرداری را مخدوش نمیسازد اما چهرهی صادقانهی ما را نزد بینالملل، مخدوش میسازد. من کاری به بیگانگان ندارم، اما برای ما که مسلمانیم تأثیرات خوشایندی ندارد.
2.هولوكاست:زير سوال نبردن نظريه اي كه ريشه هاي توجيهي حمله به كشورهاي ضعيف و بيگناه است را نمي توان با عنوان احترام به عقايد ناده گرفت در ثاني هولوكاست يك فكر نيست كه ما ان را در قالب ازادي افكار بيان كنيم اما عاشورا هم از لحاظ سنديت تاريخي و هم فلسفه وجودي بسيار غني است.براي روشن شدن مسئله شما را به كتاب هولوكاست/عليرضا محمدي:انتشارات نهاد نمايندگي رهبري حماسه حسيني /استد شهيد مطهري ارجاع ميدهم
نخست؛ برادرم در اسفند سال 84، حتما از سفر یهودیان ضداسرائیل به ایران با خبر بودهای. مسئله هولوکاست برای همهی یهودیان حتا همان ضداسرائیلیهاشان هم امری محتوم و مقدس است. این گروه، طی دوساعت نشست در دانشکده فنی دانشگاه تهران که تحت عنوان "هولوکاست؛ افسانه یا واقعیت" برگزار شد حاضر نشدند درباره این موضوع سخن بگویند!
خواستم بگویم: ما در افسانه خواندن هولوکاست، فقط با یهودیان غاصب و بیرحم اسرائیلی روبرو نیستیم، بلکه با یهودیانی ضداسرائیل هم مواجه میشویم که بنا به گفته و عملمان، نزد ما محترم هستند، نیز برای درک متقابل اعتقادی و عاطفی این گروه دوم، از جایگاه اعتقادی و عاطفی کربلا نزد خودمان مثال آوردم و در مقام مقایسهی سندیت ایندو نبودهام.
دوم؛ فهم این جمله و ارتباطش با نوشتهام برایم مشکل است: در ثاني هولوكاست يك فكر نيست كه ما ان را در قالب ازادي افكار بيان كنيم
سوم و سخن آخر: برادر عزیزم! چنانچه در بند نخست عرض کردم، آغاز و انجام بحث من، نه در مقام اثبات هولوکاست بود و نه در ردّ واقعهی کربلا! قبول میفرمایید ارجاع بنده به کتاب حماسهی حسینی در این فضا و گفتار، نشان از بیدقتی شما در مطالعه و فهم متن من است؟ در اینجا نمیخواهم وارد بحثهای قلبیام نسبت به حسین(ع) بشوم که آنرا بحثی شخصی و مربوط به خودم و ایشان میدانم...
برادرم! شما نزد من از دوستانی که به نوشتههای همکلاسیهاشان بیتوجه هستند، احترام بیشتری دارید. گفتگو، عملی انسانی است؛ اما باید مراقب باشیم، نقد خودمان، در ناسره گرفتار نشود!
دوست داشتم، در پایان، مباحثی را با شما درد و دل میکردم که تا همینجا هم به اطالهی کلام دچار شدهام؛ پس تا وقتی دیگر!
نه اینکه جای دوری بخواهم بروم، نه اینکه مطلبی برای گفتن نداشته باشم… این نخستین تجربهی عضویتام در وبلاگی گروهی بود، اما من به تلاش و تعاملی جمعی دست نیافتم. احساس میکنم، اگر به وبلاگ فردیام رسیدگی کنم، زمیناش را شخم بزنم و بذری بکارم، در برداشت محصول، به تلاش و تعامل جمعی بیشتری نایل میشوم!
راستش برای کارهایم باید دلایل موجه و کافی داشته باشم، پس به همین دلیل فردیت افراد در این وبلاگ گروهی، تنها دلیل بودن را پرداختن به همان تکالیف کلاسی میدانم که همگی به تنهایی و هدفمند، رو به آن سو دارند، من اما به دلیل اشتغال به یادداشتهای روزانه و… از آن بسیار عقبافتادهام.
مأموریت اداریام برای حضور در نمایشگاه بینالمللی کتاب، اجباری است بر ترک موقت کلاس و وبلاگ. امیدوارم استاد، دوست پرتلاشمان آقای کاظمی و باقی دوستان معذورم بدارند.
غروب بود: اذان و نماز بود و چه با اخلاص و جز «ذكر» هيچ در ميان نبود. تصميم، «عملياتي بزرگ» بود، نه تو فكر كني نخست پاي انتقام درميان بود، نه! اول رضاي خدا بود و عمليات انتقامجویانه، وسيله و بهانه بود!
شب بود: جمع برادران «جندالله» جمع بود و خطابهي فرمانده، دلگرمی بود و از ذکر خدا و شهادت در راه او، هیچ کم نداشت.
- برادران! چشم رسول خدا و اصحابش به ماست؛ عزیزان! بهشت در یکقدمی، آنجاست!
لحظهای بعد، در همان میعادگاه، جان دهها نفر، بهای خرید خاک بهشت، ملاقات رسول خدا و صحابهاش شد و «عبدالمالک» خوشحال بود!
نیمههای شب بود: عملیات موفقیتآمیز انجام شده بود: «زمین» برای میزبانی از خدا آغشته به خون بود و خدا آنجا نبود!
***
این نخستین قربانیان خدا نبودند و آخرینشان هم نخواهند بود. قرنهاست تا هرجا که حافظهی تاریخ یاری کند، نام خدا از آدمیان بیگناه، قربانی گرفته است. چه جدی و چه بیرحم است این خدای آدمیان، جدیتر از خدای یگانهی پیامبران!
خدایا! من از خدای مخلوق آدمیان، میترسم!
***
خدا در برابر خدا! (۲)
با عجله به خانه میآیی و لوحفشرده را در رایانه میگذاری. تو به دنبال تصویر گمگشتهای میگردی: «رضا» برادر استاد محبوبت، لکزایی. او در حال حاضر گروگان جماعت به اصطلاح «جندالله» هست. تا فیلم خوانده شود، وقت داری لیوانی چای از فلاسک فراهم کنی.
فیلم شروع شده است: پنج نظامی مسلح، با صورتهای پوشیده، ایستادهاند و جلوشان اسیری دست و پا بسته، بر روی زمین نشاندهاند. ظاهراً این قسمت نباید مربوط به جماعت جندالله باشد. آرام و خونسرد، به تماشای فیلم ادامه میدهی.
آن وسط، یکی از مردان، نوشتهای را به زبان عربی قرائت میکند و ظاهراً مسلمانان را به جهاد و قتال با کفار دعوت میکند. قطعنامهاش طول میکشد و تو ماندهای حال چه باجی از دشمنان خدا در مقابل این اسیر زبان بسته، مطالبه خواهد کرد.
چای لیوانت به نصف رسیده است که قطعنامه تمام میشود. میخواهی جرعهای دیگر سربکشی که لیوان تا دقایقی طولانی، بر دستانت باقی میماند و در پایان به زمین میافتد: خوانندهی قطعنامه، بیدرنگ کاغذها را به همراهان، تحویل میدهد و چاقویی بلند از لباسش بیرون میآورد. به کمک همراهان، اسیر را مثل گوسفندی میخواباند و چاقو را بر پهلوی گردنش میگذارد. گویا برای تمام کردنش، خیلی هم عجله ندارد. صدای جیغ و فریاد قربانی، با صدای تکبیر سلّاخان، در رقابت میافتد. اندکی بعد، این صدای اللهاکبر است که باقی میماند و از قربانی جز سری خاموش، بر روی سینهاش باقی نمیماند.
تو نمیدانی چه مدت طول کشیدهاست تا از شکّه درآیی. حرفی نداری، لغتی نمیابی، چیزی برای گفتن هم داشتهباشی، زبانت گرفته است و نفسی در سینه نداری.
شب، طبق روزهای وسط هفته، همسرت تماس میگیرد. لحن صدای بیمار و حنجرهی خنجرخوردهات را زود تشخیص میدهد. در برابر اصرارش، راه گریزی نداری، باید گزارش بدهی! در برابر پیمانشکنیات و عصبانیت او البته پاسخی نداری:
- تو مگه قول نداده بودی، این چیزها رو نگاه نکنی، هان؟ این سیدی رو از کدوم گوری آوردی؟
- خانم جان! من که نمیدونستم... من برای دیدن تصویر برادر استادم... رضا...
- خدا نگذره از اونی که این سیدی رو بهت داده... مگه بعد از تماشای درگیریهای حسینیهی شریعت و افسردگیهای بعدیش ما به توافق نرسیده بودیم؟ علی جان! اون جلمه شریعتی رو فراموش کن! (هرگز بهخاطر آرامش کور نباش!) اون مال تو نیست. دیدن این چیزا مسئولیت آوره، و تو فعلا در حدش نیستی... تو یه دانشجوی کوچیک هستی، نه یه مجری، نه یه ایدئولوگ، نه آبروی اسلام... آخه چرا زندگیمون رو تلخ میکنی؟... الو؟... الو؟؟
«... به اندیشیدن خطر مکن!
روزگار غریبی است، نازنین!
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصاباناند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگار غریبی است، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس!
روزگار غریبی است، نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.»
«شاملو»
در میان هزاران دلیل بیدلیل رأی جامعهی تودهوار ایران به احمدینژاد (۱) دلایل روشنی هم درمیان بود. یکی از آنها عدم نقش بازیکردن و ادا اطوار احمدینژاد بود. او کسی نبود که یکشبه به بهای رأی رعیت ایرانی، برای خود ژست روشنفکری بگیرد و دم از شعارهای اصلاحطلبانه بزند! او سعی کرد خودش باشد، به گمان من وعدههای کرامات و معجزاتش که "ما میتوانیم" و این که در بروشورهای تبلیغاتیاش خود را مثل امامزادهها، قدیس(!) معرفی میکرد یا بعدها در مقابل عالمی فهیم مثل آیت الله جوادی هالهای از نور را بر گرد خودش، مطرح میکند، همگی برخاسته از صداقت و سادگیاش است.
اینکه آیا وعدههای احمدینژاد، عملی است یا خودش نیز مرد عمل است، به خودش و مطالبات رعیت رأیدهندهاش مربوط است،(۲) بحث من ماهیت وعدههایش است، از جمله همین وعدهی ورود بانوان به استادیوم ورزشی که خشم علما را برانگیخت.
***
جناب احمدینژاد! عادت بر این شد وعدههایی بشنویم که برخاسته از شخصیت و روحیات خودت باشد، نه برخاسته از روحیات روحانیان روشنفکری با عبای شکلاتی! من مطمئنم خاتمی هم جرأت چنین وعدهای را نمیداشت، پس حاجیجان،عزیزم! خودت باش!
چارهی کار:
هیچ سخت نیست. یک توبهنامه، از روی متن توبهنامهی غرویان، با خط خودتان، اگر تنظیم شود، همه چیز به صورت اولش برمیگردد! عنوانش نیز همان باشد: این سخنان را شيطان در دهان من گذاشته است!
________________________________
۱. استقبال تودهوار ایران، فقط متوجه احمدینژاد نبوده است، رأی به خاتمی و... هم از همین ماهیت برخوردار بوده است.
۲. «رعیت» در متن من واژهای محاورهای و یک ناسزا نیست. مسلماً در این اجتماع تودهوار، اقلیتی آگاه هم هستند که بنا به دلایلی به احمدی نژاد رأی دادهاند و بنا به همان دلایل به خاتمی رأی ندادهاند. روی سخن من با تودهای است که مثل کف روی آب، سرگردان است و آمار تعیین کننده و سرنوشتساز نتایج انتخابات را در ایران رقم میزند و مبتنی بر علت حرکت میکند نه دلیل.
چه خبر؟
محسن غرویان شاگرد ارشد آيت الله مصباح يزدي: احمدی نژاد حرفش را پس میگیرد
بازتاب: تعرض لفظی به خاتمی در قم!
نه از دختری که مثل جنّ بوداده در اجتماع ظاهر میشود، خوشم میآید، نه از ارشاد کسیکه در معابر و انظار، مانعاش میشود. به نظر من، هر دو نتیجهی ساختارهای غلط و برخاسته از ذهن بیمار برنامهریزان فرهنگی است. دوستمان ذوالفقاری درست میگوید: با برخوردهای چماقی وگلنگی هیچ بد حجاب وبی حجابی محجبه نشده ونمی شود باید روی اعتقادات وفرهنگ راستین ودور از منفعت طلبی اسلامی کار شود.
چه کسی است که نداند، مأمورین ارشاد، همهجا و همهوقت نمیتوانند حضور داشتهباشند؟ میماند برنامههای فرهنگی مدتدار و هزینهبردار تا به فرزندانمان بیاموزد: «عالم محضر خداست؛ در محضر خدا معصیت نکنید!»
دوستان! به من حق بدهید بنا به آنچه رخ میدهد، اجباراً به این نتیجه برسم: ما متولیان و مجریانی منسجم، فهمیده و خیرخواهی در امور فرهنگی نداریم. متأسفانه متولیان فرهنگی، زحمت برنامهریزی را برخود آسان کرده، دائماً با طرحی مقطعی و مضر در صدد اصلاح ظاهر جامعه برمیآیند! بیاعتباری و کممایگی بعضی از ایشان در فهم خدا و انسان، یا در خوشبینانهترین برداشت، تنبلیهای ناشی از بیدغدغگیشان، چنین حکم کرده است: کسانی که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، از کشور بروند (!...)
آخر پر رویی هم حدی دارد! این از آن حرفهاست که بنا به طنزی تلخ میگفتیم: بجای فقرزدایی، فقیرزدایی کنیم! پس وظیفهی انسانسازی و فرهنگسازی شما، اخراج شهروندان است؟ کجا پیامبر اعظم با مشرکان چنین صحبت یا عملی داشته بود؟
آنچه در قرآن آمده است و پیامبر عزیزمان بدان سفارش داشته است، تأکید بر حجاب درون، عفت باطنی و همیشگی انسانهاست. سفارش قرآن به مؤمنان در مقابل شهروندان بدحجاب، این است:
به مردان با ایمان بگو دیدگان خویش را از نگاه به زنان اجنبی باز گیرند و فرجهای خویش را نگهدارند. این برای ایشان پاکیزهتر است که خدا از کارهایی که میکنید آگاه است؛ و به زنان با ایمان بگو چشم از نگاه به مردان اجنبی فرو بندند و و فرجهای خویش را حفظ کنند... (۱)
* این متن بهخاطر دوستم میرخلیلی تنظیم شده است و به ایشان تقدیم می كنم.
۱. قرآن کریم: 24:30،31 ، ترجمه تفسیر المیزان
لینکهای مربتط(همهی مطالب لینکها، مورد تأیید یا رد اینجانب نیست):
كمكاري نهادهاي فرهنگي و مظلوميت نيروي انتظامي
دو تحلیل متفاوت از آغاز فعاليت گشت ارشاد در خيابانهاي تهران
سیدمهدی طباطبایی، عضو ائتلاف آبادگران و طراح مباحث اخلاقی و اعتقادی در صدا و سیما: کسانی که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، از کشور بروند (!...)
«محمدتقی رهبر» عضو کمیسیون فرهنگی مجلس: برای مجازات تولیدکنندگان، فروشندگان و مصرف کنندگان لباس های مبتذل و خلاف شرع قانون داریم
«زهره ارزنی» فعال حقوق زنان: مصادیق حجاب در قانون مشخص نیست
« الهه کولایی»: برخورد با بدحجابی مشکل را اضافه می کند
یک تحلیل: برخورد با بدحجابي، علت يا معلول؟
تصاویر: آغاز طرح مبارزه با بدحجابي
گفتن سخن درست با درست گفتن سخن
علی جان! از دلپاکات مطلعم. تو گمان میکنی، دربارهات چه پنداشتهام؟ مسلماً خواستهی تو چنین بودهاست: درمقام بیان این نبوده که نقض حقوق بشر خوب است یا بد بلکه بحث نسبی و بر سر کمیت نسبت به ارو÷ا و... بود.
نزد کلاس هم عرض کردم، بیان سخنات ایهام دارد. دوست خوبم! ادامهی این بحث هدفی نمیتواند داشته باشد، جز آنکه با همراهی و همکاری هم، مقرب به حقیقتی بشویم. چه بسا به نتایج مطلوبی برسیم که نقطهی عزیمت و خاستگاه هردومان را مشترک نشان دهد. آنچه در بیان و لحنت از متن پیشین باقی میماند، رفع بدآموزیهای غیرمنصفانه و سوءاستفادههای احتمالی است که میتواند از یک دانشجوی مسلمان بشود. (با همین نیت، نقدی هم به لحن متن "ریسکا" داشتم که بنا به مصالحی از طرحش میگذرم و به همین یک جمله اکتفا میکنم.)
با اینحال باز هم نقدهایی در مقایسه ایران با اروپا باقی هست:
نه شرقی، نه غربی: جمهوری اسلامی
تمام افتخار و عزت ما در این همین بودهاست: ماهیت انقلاب ما، با تمام انقلابهای دیگر متفاوت بودهاست. و نظامی که برپا ساختهایم در زمان عصر غیبت معصوم، بینظیر و غیرقابل مقایسه با تمام نظامهای موجود است.
همکلاسی خوبم! نه قرار ما این بوده است و نه پشتوانهها و اهداف نظری ما چنین اجازه میدهد خود را با اروپا مقایسه کنیم. با توجه به همان پشتوانهها و اهداف است که در مقابل "نسبت کمّی ما با اروپا" باز عرض میکنم: یک نفرش هم یک دنیاست!
براي همراهي با تو در اعتراض نسبت به خبر اخراج استاداني از دانشگاه، حساسيتها و لوازمي وجود دارد. نخست پيگيري در كسب تأييد اين خبر است. چه بسا گويندهاي صادق مثل تو، از خبري، اشتباه برداشت كرده باشد يا چهميدانم، منبع خبرياش غيرمعتبر باشد...
من به سهم خودم، فرداي همان روز، پيگير شدم با واسطهي يكي از آشنايان كه اينجا درس ميدهد. او از اين خبر بياطلاع بود، نظرش اين بود: اگر هم اخراجي بوده باشد، احتمالاً از مدرسان بوده است، همانها كه ترمي و مقطعي دعوت به تدريس ميشوند، نه اساتيد عضو هيأت علمي. اگرچه هر اتفاقي هم غيرممكن نيست! مواردی بودهاند از اعضاي هيأت علمي دانشگاههای دیگر، كه به بهانهي "اسلامي كردن" دانشگاه، از تدريس رسمي محروم شدهاند. عزيزم! اين همه حرفي نيست كه با تو ميخواهم داشته باشم.
«سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.»
باز هم صدرحمت به گورستان متروك مردگان! چند نوبت به كامنت نوشتهات نگاه كردم. انگار نه انگار كه خبري نگرانکننده از دو انسان، دو شهروند، آنهم استاد، در وبلاگ نصب شده است! نه به نفي، نه به اثبات، نفسي از كسي برنيامد! نه حسي نه وزّي، هيچ!
برادرم! خبر تو شوخی هم که میبود- بالاتر از این که نیست- مخاطبان را در برابر آزمونی بزرگ قرار داد. به گمانم آنان که در مقابل این خبر قرار گرفتند و در دل که خدا آگاه است «ککشان هم نگزید» همگی از روایتگردانی اصلی مسافر کوچولو نمرهی صفر گرفتهاند!
در مورد اساتید هم که خودت دلیلش را گفتی: امنيت شغلي. محمدجان! من به این دلیل احترام میگذارم. معتقدم تکلیف در جایی هست که قدرت و توانایی اجرای آن مهیا باشد. منتها مطمئنم اساتید هم از حداقلی از قدرت برخوردارند، پس نه بخاطر عدالت و خیرخواهی، لااقل بهخاطر امنیت شغلی آیندهشان که شده، از آن استفادهای اصلاحطلبانه کنند.
***
مدتهاست در پی پاسخم: چرا اينگونهايم؛ چرا اینگونه شدهایم؟ ظاهراً از آنچه شايد بودهايم يا قرار بود حتماً باشيم، خيلي فاصله گرفتهايم و دغدغههاي متقابل شهرونديمان، كمرنگ شدهاست. آنچه در «زیر پوست شهر» میگذرد نیز گواه این مدعاست. محرومیت و مظلومیت آشکار بعضی از شهروندان، مرا در مسلمان بودنمان دچار تردید میکند: کودکانی که در کنار حرم حضرت معصومه دستفروشی میکنند و زائرانی که در پی برآورده شدن حاجت شخصی خود، از کنار رنجشان بیاعتنا میگذرند! اینها دیگر سیاسی نیست، بحثی دینی و انسانی است و مال جای دوری هم نیست که غیرقابل دسترس باشد.
چه کسی میداند تا همین چند مدت پیش، در شهری که در آن ساکن هستیم یا مشغول به تحصیل هستیم، خانوادههای محترم و محرومی داشتهایم که بهخاطر تنگدستی، ساکن آرامگاههای خانوادگی بودهاند و شاید هنوز هم باشند؟


من نخست در یکی از هفتهنامههای قم با این خبر مواجه شدم و اگر حافظهام اشتباه نکند(!) یکی از دو خانوادهی ساکن در قبرستان، از محصلان محترم علوم دینی بوده است.

«...اگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.»
لینکهای مرتبط:
زيبايي اتوپيا و آرمانشهرت را نميتوان انكار كرد. مسلماً آرمانهاي زیبایی كه داري انعكاس زيباييهاي دلت هستند. آنچه من ميگويم، مربوط به ذهنات هست نه دلت. (۱)
تو در مورد آرمان شهرت درست ميگوي: شايد رويايي محال به نظر برسد اما تصورش محال نيست. اما اگر بخواهد رؤياهاي محالت خوانده شوند، دست به دست گشته، نقل شوند، به گمانت فرض كردنشان كافي هست؟
من ميپندارم، اغلب آرمانها، رؤياهايي دور از دسترساند و آنها كه دستيافتنيتر و سودمندترند، اعتبار ميگيرند و به بحث مينشينند. آرمانشهر تو اما دستنيافتني است چرا كه نشدني است، چنين است كه فقط در ذهن يافت ميشود و سليقهاي و شخصي است.
خدا در آرمانشهر تو، يك شهروند است! تكاليفي دارد و ارادهاش محكوم به قوانين شهر توست: خدايي مهربان تر و رئوف تر... خداي متصور من تنها رحيم است و رحمن ، حكمت او هيچ گاه سختي و رنج و درد و زجر مردم را تجويز نمي كند . مصلحت او ايجاب نمي كند كه براي احساس تفاوت و تمييز زيبايي ها از نازيبايي ها مردم متفاوت آفريده شوند . يكي زيبا يكي زشت ، يكي سالم يكي ناقص...
در جایی دیگر مثل اشاعره (و شیعیان امروز!)، ارادهي انسان را، هدايت و ضلالتش را دربست در اختيار خدا میدهی: در اين جامعه... مردم دو دسته اند يا هادي اند يا مغضوب . نه شايد همه هادي باشند . چون خداي يوتوپياي من چنين تواني را دارد... .
دوست خوبم! با اينهمه تفاوتها و شروری كه در عالم عيني هست، تو چطور كنار ميآيي؟ تا مادام، به عالم ذهن پناه ميبري؟ يا شايد اين تفاوتهاي موجود را قبول نداري؟! با اراده و سنت تبديلناپذير خدا (۲) چه میکنی؟ در نظر تو، بنا به اراده خدا، انسان اراده ندارد؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. بیاموزیم هر زیبایی زیباست، امّا لزوماْ درست نیست!
۲. مراجعه کنید: قرآن کریم؛ ۳۳:۶۲، ۴۸:۲۳، ۳۵:۴۳؛ نیز عدل الهی، مرتضا مطهری، ص ۱۱۱.
اجازه میخواهم، بی آنکه خواستهباشم از ابهت و منزلت عرفی و اجتماعیتان بکاهم، دوست خطابتان کنم. اگرچه نزد دنیای خودم هیچ جایگاهی بالاتر از دوستی نیست و این افتخاری است که "آدم بزرگ"های معلم، کسرشان میکند، نصیب خود کنند. باری، من خدا را با تمام خدايياش دوست مینامم، شما که جای خود دارید!
این متن را میتوانید در استقبال "روز معلم" به حساب آورید، اما برای من که اهل آفرینشام، روزهای نیامده را به استقبال رفتن و آمدنشان را در انتظار ماندن، ملالآور و بیمعناست. روز معلم برای من، همین امروز است که زاییدن این کلماتم گرفتهاست و چه بسا هرروز باید باشد که نه شما معلم یکروزه بودهاید و نه آثار آموزههایتان يكروزه خواهد بود.
اینها را با همان اعتقاد به ناپایداری یقین بشری و ابطالپذیری گزارههای علمی، عرض میکنم. بازگشت این امر به "آموزه" است نه آموزگار. مهم تواضع و اخلاص معلم است که بر نسبیت علومی که حاملش است، شاگردان را آگاه کند؛ ایشان را از جزم اندیشی رهانیده، در تقرب به حقیقت و فهم آن، جستجوگر و پویا گرداند.
دوست خوبم! تو برای من چنین بودهای: یکی از اعضای قدیمی "انجمن شاعران مرده". این سخنان را در حالی میگویم که عواطف طبیعی و غریزیام باید زخمخوردهی تازیانهی عدالتجویی و انضباط طلبی شما در پاسخ به اعتراض پایان ترم پيشين باشد؛ اگر آثارش را نمیبینید، پس اخلاص سخنانم را باور کنید و بپذیرید در دانشجوییام به دنبال مطلبی برای نمرهای نبودهام، بخصوص در کلاس شما که تصاویر گمکردهای از پازل زندگیام را یافتهام:
تا همین ترم پیشین یقین داشتم حد و مرز آزادی را دانستهام و براساس برداشتی از آموزههای مطهری معتقد بودم، آزادی در تفکر، مطلق است اما آزادی در بیان مشروط است. شما یقین مرا در بخش دوم شکستید و تصحیحش کردید. کاش میدانستید چه انقلابی در زندگی اجتماعی و روابط انسانیام برپا کردید با همین یک پرسش ساده و به ظاهر بديهي و حلشده: اگر اندیشههای باطل بیان نشوند، کی مجال تصحیح مییابند؟
شما برای طرح نویی که در ذهن شاگردتان انگیختهاید و تحولی که در زندگیاش انداختهاید، و استعدادی که شاگردتان برای این همه به خرج داده است، چه نمرهای میدهید؟ بسیار بیانصاف خواهید بود اگر بیست بدهید! اصلاً در قالب نمره و عدد نمیگنجد که انسانی را متولد کردهاید! و از همین قبیل است آموزههای دیگر مثل نفی کمالطلبی مضر که مانع حرکت میشود و ...
طرح پرسشی نقدآلود:
درست بعد از تعطیلات نوروز، خواستید دلایل کمکاریها را بگوییم. دليل من در مورد موانع نگاشتن "یادداشتهای روزانه" البته شخصي نبود، بلكه ملاحظهي عصر و نسلي بود كه در آن به سرميبرم. سخن من اين بود: در دل و ذهنم مطالب و برداشتهایی دارم که نمیتوان گفت، پس نباید بگویم. اگر هم بخواهم بگويم باید حذف و اضافهاش کرده، چیز دیگری بگویم، پس آن گفتار ديگر مطابق پندار من نيست، يعني ديگر از من نيست، تحسين يا تقبيحش نيز متعلق به من نخواهد بود، پس چه سود اين نوشتن را جز وقتگذراني، حيله و نفاق؟
پاسخ شما گفتاري نيك بود: كيست در كلاس هرچه در دل دارد بتواند به زبان بياورد؟ از هر جناح سياسي يا نحلهي فكري كه ميخواهد باشد. ملاحظات نوشتن به اعتبار علمي و آرايههاي ادبي محدود نميشود، به انتخاب زبان و لحن گفتاري نيز بستگي دارد. حد سخن تا جايي است كه به امنيت زندگي خود و عواطف ديگران آسيبي نرساند... (1) (اين مقدمه به دليل سودمندياش ذكر شد)
نكتهاي كه در پاسخ شما جاي بحث دارد، اشاره به رعايت حال مخاطب است. شما در كنار رعايت احساسات خوانندگان، از ايمان ايشان نيز نام برديد. براستي آن، چه ايماني ميتواند باشد كه در گفتگويي علمي يا غيرعلمي، به راحتي شكسته شده، از ميان برود؟ چنين ايمان سست و شكنندهاي آيا ميتواند براي حاملش سودمند و براي خدايش ارزشمند باشد؟ اصلاً آيا نامش را ميتوان ايمان گذاشت؟
من در اين سه دههاي كه از خداوند عمر گرفتهام با همين يكپيكر، چند انسان را تجربه كردهام! نه آنكه مثل ماري پوست بیندازم، نو شوم، اما همچنان همان باشم، خير! انساني متفاوت شدهام و با اين اعتبار پوست انداختهام. حداقل سه انسان، سه دنيا و سه خداي متفاوت را ديدهام (2) ايمانام نيز با تمام استوارياش به سه ساحت مختلف تعلق گرفته است. (۳) نميگويم كار سادهاي بودهاست؛ لااقل در بارداري انسان دومين و تجربهي زايمان نخستين درد فراواني كشيدهام.
من در هر تولد، نميتوانستم با ايمان انسان پيشين، زندگي را در دنياي جديد آغاز كرده، خداي جديدم را پرستش كنم.
براستي آن خداي يگانه، چه برخوردي با اين انسانهای چندگانه زندگیام ميتواند داشته باشد؟ من معتقدم خداوند، با هيأت انساني كه خود آفريده است، كنار خواهد آمد و هيأت من چنين است:شك ميكنم، خطاپذيرم و قابل تغيير و تبديل هستم و ... مهم "سعي" و "اخلاص" است كه باید در راه "شدن" به همراه داشته باشم. اگر به واقعاي كه خود خدا ميداند نيز نرسم، باز براي در راه بودنم: انسان بودنم، يك اجر نزدش دارم. پس از اين تبديل و تغيير انسان و ايمان چه باك؟ مگر آنكه تكيه بر جاي خدايي زده، بر اين هيأت انسانی خرده بگيريم و اعتراض يا مجازات كنيم!
میدانم شما هم با "قصهی ارباب معرفت" همداستانید و رهزنان غزالیصفتی را که باورهای پوشالی را به تاراج میبرند، میستایید(!) اینرا از آموزههایتان میفهمم. سؤال و درخواست من این است: اینبار حد رعایت تأمین آرامش اجتماعی و شغلی را و رعایت عواطف مخاطبان (برای شما شاگردان) را در آن طرف بام مشخص کنید!
_________________________________________
۱. بنابر تأثير همين سخن بود كه دو مطلب را بيآنكه در دل و ذهنم نگه دارم، با لحني طنزآلود ارائه كردم و همچنان اميدوارم احساس كسي را جريحهدار نكردهباشم، چرا كه ظاهراْ آن دو متن، اصلاْ خوانده نشد!
۲. اين پانوشت را از باب احتياط و رعايت حال مخاطباني احتمالي، غير از استاد عرض ميكنم: منظورم از خداياني سهگانه، تثليث نيست! خدا در بيرون ذهن آدميان يگانه است اما برداشتهاي آدميان از او متفاوت است. به اعتبار برداشتهايي كه از خدا در ذهنم متولد شدهاست عرض كردم سه خداي متفاوت را تجربه كردهام : خدايي متشخص، غضبآلود و منحصر به بندگاني خاص، خدايي متشخص، دوستي مهربان و همگانی، خدايي غيرمتشخص آنچنان كه در بودا يا عرفان اسلامي از او برداشت ميشود، بازگشت همهي اين برداشتهاي سهگانه به همان خداي يگانه است، اما مگر ميشود آنها را يكي پنداشت؟
۳. این عدد میتوانست کمتر باشد یا در آینده چه بسا تعدادش بیشتر هم بشود!
برای تحویل سال ماندهای کجا بروی! سالهای نوجوانی به مسجد میرفتی و حال، بیقراری و انسان تنهایی را طلب میکنی.
امسال به خاطر تقارن اربعین و نوروز مردم در مسجدها عزادارند و بعید است مراسم "آب دعا" برپا باشد. تو میپنداری "کسی" میان شیعیان عزادار تنهاست! و تو در جستجویی که او کجاست. در ذهنت انسان تنهای دیگری خطور میکند: ننه جان! آه، شاید حسین هم آنجاست! خوب است، خوب است پس سجدهگاه امشب تو همانجاست!
***
اینجا خانهی ننه جان است. طنابی در گوشهی دیوار، تعبیه شده است تا بتوانی در را باز کنی. وارد میشوی و سلام میکنی. آقداییحسن هم آنجاست. ننهجان طبق معمول به نشانه آغوش گرفتنت، "یکدست"اش را بالا میگیرد. دریغ نمیکنی – همانطور که برتخت خوابیده است- صورتت را به لبانش میچسبانی. او نیز لبانش را بر گونههایت میفشارد. با همین بوسه، بخشی از تنهایی و دردهایت تسکین میگیرد. روی تخت کنارش مینشینی.
آقدایی حسن خبر میدهد: عمهمریم مشهد رفته است و امشب و شبهای دیگر را او باید پیش ننهجان سرکند. تو میدانی آقدایی حسن هم مثل قدیمیها زود میخوابد و تو نمیتوانی زیاد آنجا بمانی. دو استکان چای که میهمان میشوی از ایشان خداحافظی میکنی، اما ننهجان با غرولند راضی به رفتنت نیست. جملهای به لحن پرسشی به تو میگوید. تقاضا میکنی از دوباره تکرار کند. میگوید: کجا میخواهی بروی؟ بمان!
- نه ننه جان! میخواهم بروم مزار...
- کجا؟ (با تعجبی که برخواسته از بیخبریاش از تحویل سال است)
- ساعت تحویل است میخواهم بروم مزار شهدا!
پیرزن، برق در چشمانش میدرخشد. با همان دستی که در آغوشم گرفته است دستم را میگیرد و میفشارد. انگار پیغامی دارد. چشمانت را در چشمانش میدوزی. به نشانهی پاسخ مثبت، چشمانت را میبندی و با زبان بیزبانی میگویی: چشم ننهجان چشم!...
***
اینجا مزار شهداست. باد سردی صورتت را مینوازد. به همهشان سلام میدهی و وارد میشوی. جلوی مزار، کسانی به انتظار برگزاری زیارت عاشورا جمعاند و همانها از بلندگو نوار مداحی مدرن گذاشتهاند! بین همان کسان، آشنایانی هم به چشم میخورد؛ همانهایی که شبهای عاشورا در کنار دوستان مهاجر، بر سینه میزدی. چه کسی فکرش را میکرد، گذر زمان شما را اینقدر از هم دور کند و به سه گروه عمده تقسیم کند:
گروه نخست، همان تقدیس کنندگان خشونت و عواطفصرف که بهتر است برای راحتی خودت راحتشان بگذاری! گروه دوم، کسانی مثل م.شهنما که بعد از قطعنامه سراغ اقتصاد رفت و به تعبیری سراغ "زندگی" را گرفت. گروه سوم، کسانی مثل م.علیزمانی که توقع و برداشت دیگری از خون شهدا داشتند و "نقدی بر قرائتهای رسمی از دین"
دقیق که میشوی انگار از هر سه گروه اینجا، یکجا جمعاند، اما ظاهراْ گروه نخست با بقیه قهرند! به آسمانشب نگاهی میاندازی، هوا ابری است و ستارگان در محاقاند!
در سنین نوجوانی، مثنوی طاقدیس نگاهم را نسبت به عید دگرگون کرد. بر خشت آن نخستین نگاه، خشتها بنا شده، با خشتهای دیگر در پیوند شد. چنین بود که طرحهای دیگر معماری زندگیام نیز دستخوش تغییر شد:
سالی یکبار نو شدن روز را به انتظار نشستن، کاری بیهوده و زجرآور مینمود. در نو شدنش هم باز هزار سخن درمیان بود: ما نو شدن روز را در طبیعت پیرامونمان به جشن مینشینیم، یا نو شدن خودمان را؟ اگر نو شدن طبیعت را عید میگیریم، برچه اساسی کهنگی خودمان را ندید میگیریم؟ اگر هم جشن نو شدن خود ما در میان است که دیگر سالی یکبارش چیست؟
از آن روز، سالها میگذرد و هر تحویل سال، پیامی غمناک برایم به همراه میآورد: سالهای بسیار از پی هم گذشتند، نو شدند و تو هنوز نو نشدهای!
باري، من از ميان انسان نو و سال نو ، انسان نو را برای عید برميگزينم ؛ اگر چه در نو شدنم سالهاست خونجگر خورده ، ناكام ماندهام.
سالروز تولد محمد (ص)
محمد(ص) روزی مثل هر انسانی، به دنیا آمد و چند سالی عمر کرد و از دنیا رفت. تابعان دینیاش، سالی یکبار تولد جسمانیاش را جشن میگیرند و نیز سالروزِ از میان رفتن کالبدش را به عزا مینشینند.
حضور ظاهری و صوری پیامبر، مرا وادار میکند مثل نیچه که مرگ خدا را در دنیای معاصر خبر داده بود، با اندوه معتقد باشم: محمد در میان مسلمانان مرده است!
منظورم از مرگ، نه آن خبر تکراری از جسم پیامبر است که ابوبکر برای همیشه در میان مسلمانان منادی شد: إنّک میّت و إنّهم لمیّتون 1 آنچه حیات پیامبر را در دنیای مسلمانان موجب میشود، حضور معنوی و روحانی ایشان است که نیست. به گمانم زمانی عید تولد محمد معنایی حقیقی میابد که شاهد تولد رفتار و روحیهی محمدی در مسلمانان باشیم و این نیز انتظار سالی یکبار نمیطلبد.
طرح اهانت به پیامبر
چه زننده است برای مسلمانان اگر بگویم کاریکاتور های پیامبرشان واقعیت دارد! میدانم جسارتم باعث خشمشان میشود؛ چرا که من نیز مسلمانانم و ایشان نسبت به مسلمانیام متوقعاند؛ اما کاش ایشان هم میدانستند که من هم نسبت به مسلمانی ایشان توقعاتی دارم!
جسارت و خونسردی من، نه از سر بیغیرتی و بیارادتی به پیامبر است، چرا که متوجه شخص ایشان نیست، بلکه متوجه تابعان است:
نخست: اهانت به سزا به پیامبر اسلام غیر ممکن است. روحیهی معنوی و الهی و انساندوستانهی ایشان در زمان حیات دنیویشان متجلی شده، دیگر نزد خدا و انسان ثبت شده است. تحلیلهای مخالفان و اهانتکنندگان وقتی معتبر است که برمبنای آنچه رخداده است، طرح شود. آنچه مخالفان به تصویر کشیدهاند، واقعیت ندارد که او مردی رحمت للعالمین و نماد مکارم اخلاق و رأفت انسانی بوده است.
دوم: وقتی مسلمانان، جامعهی پیامبرپسند را تبدیل به جامعهای خودپسند میکنند، وقتی حضور معنوی و روحانی پیامبرشان را بر میدارند و خود را جانشینش میکنند، چنین میشود که در دنیای اسلام جز نامی از پیامبر باقی نمیماند و آنچه از مسلمانان دیدهمیشد، همان تصویری است که در کاریکاتورهای غربیان منعکس شده است.
برای همین است که خونسردم؛ چرا که مسلمانان برای من تقدیس ندارند و خود مسئول رفتار خویشاند. تنها چیزی که از تصویر خشن مسلمانان آزارم میدهد، نام پیامبر عزیزم هست و بس.
نامگذاری سال به نام پیامبر اعظم
نامگذاری سال به نام پیامبر، هم میتواند خوب باشد هم بد. بستگی دارد به احترام و توجه مسلمانان که در راه تولد معنوی و روحانی پیامبر گامی بردارند یا نه. مسلماً اگر این گام برداشته نشود، امری موهن است!
________________________
1. قرآن کریم؛ 39:31.
استاد مجاهدی در هفتهای که گذشت، در مقابل دانشجویان کلاس و همچنین شاهدان بیرون کلاس که به موقعِ خودش در صحنه حضور به هم خواهند رساند، به نکات قابل توجهی اعتراف کردند:
من (م.م.مجاهدی) و آقای م.کاظمی(همدستشان)، خودمان دونفری یک سیستمی [ضد امنیتی] داریم که میتوانیم شما دانشجویان را که هیچ، هرکسی که پایش را در وبلاگ روش تحقیق بگذارد، ردیابی کنیم!
در عین حال در لابلای سخنانشان، اینطور فهمیده میشد که تعدادی از دوستان آگاه توانستهاند پیش از این اعتراف، خود را از ردیابی برهانند که آقای مجاهدی از ایشان با نام ماستبند یاد کرد!
ایشان در حالی که لبخندی مرموزانه آمیخته با رضایت بر لب داشتند، ادامه دادند: طبق ردیابیها، متوجه حضور خوانندگان [محترم] خارجی از جمله امریکاییها شده ایم. (محترم را از لحن ایشان به دست آوردم)
ایشان پس از مطالبی گفتند: از دانشجویان خواهش میکنم (با تأکید) غلط املایی ننویسید.
بنده خیلی سریع و هوشمندانه پرسیدم: آقا منزورتان اینه که آمریکاییها[ی پست فطرت] متالب را میخوانند [و آبروی شما و همدستتان م.کاظمی جلوی آن اجانب میرود] ؟
ایشان که فهمیده بود که من فهمیدهام و دارم چی توی دلم میگویم، با دستپاچگی گفتند: نه نه! منظورم نفس ایراد املایی هست!
و بعد ادامه داد: من خواهش میکنم به یقینتان (منزورشان فقط من بود) اعتنا نکنید! یقین ها همگی موقتی اند!
آقا خلاصه من
درد توی رگونم
حسرت توی استخونم
یه چیزایی تو مایه آتیش در جونم
پیچید!
سرتاسر وجود مرا...
(آقا بگذریم! این شعر قشنگ رو من در توقف کوتاهی در تهران، برا یه همچین روزایی سرودم. در مورد سبک و سیاقش هم اصلا الهام از شاملو نیست، شاید فقط کمی شباهت داشته باشه که خودم معتقدم اصلا شباهتی نداره. شاملو یه شاعر ضدانقلاب بوده و من به او ربطی ندارم! از طرفی من طرفدار حافظ علیه الرحمه هستم.)
بنده و همهی برادران غیورمان که جناب استاد دو ترم هست که شدیداً ما را تحت اذیت های روحی قرارمیدهند (نمرهی بد میدهند، تکالیف زیاد میدهند تا جایی که از انجام واجبات باذ میمانیم) اعلام میکنیم که دیگر صبرمان لبریز شده و چند سئال داریم که امیدواریم هرچه زودتر یعنی قبل از آنکه مسئله به بیرون دانشگاه درز کند، مراتب را توجیه کنند:
چرا تا پیش از این، اشکالات املایی دانشجویان محترم اینقدر مهم نبود؟
چرا بحث رفع اغلاط املایی درست بعد از خبر حضور خارجیان در وبلاگ مطرح شد؟ (این دوتا سئال در ظاهر با هم شباهت دارند اما با هم فرق دارند. آن کسی که باید بداند میداند)
شما دقیقا از کی متوجه حضور عوامل خارجی در وبلاگ ما شدهاید و چرا پیش آنها آبرو دارید؟ مگر بحث مالی درمیان هست؟ (دوستان عنایت دارند که؟)
آدرس وبلاگ محترم ما، کی و توسط چه اناصری فاش شده است؟
شما اعتراف کردید: خارجی ها دارند از مطالب وبلاگ ما بهرهبرداری میکنند. با کدام مجوز؟ (چرا باید متالبی که با یک عالمه زحمت به دست آوردهایم، خارجی ها به تاراج ببرند؟)
شما که از تجاوز آمریکاییان به وبلاگ ما مطلع بوده اید و چنین توانایی دارید که سیستمی فوق امنیتی بسازید، چرا با آقای م.کاظمی یک سیستمی نمی سازید که از حضور آمریکاییان در وبلاگمان جلوگیری کند؟
بنده به آن خارجیان عرض می کنم خیلی هم مؤدبانه، اگر فارسی بلدند که هیچ اگر نیستد انگلیسی فصیح:
خواهش میکنم زود گمشید و اینجا را ترک کنید و گرنه وبلاگمان را هک میکنیم که دیگر دستتان قطع شود.
Go home! Goبه home! یاالله Berid khanehayetan zud! almot le USA
ما داریم اینجا خر داغ میکنیم آقایان محترم! اشتباه نکنید بوی کباببرگ یا کیک زرد نیست که جمع شدهاید! (حالا مگه میشه این خارجیهای زبان نفهم را حالی کرد؟)
برگردیم سر تسویه حساب خودمان با آقای مجاهدی:
شما بر چه اساسی ترم قبل، تصمیم گرفتید کلاس محترم ما را به جنگلهای اطراف منتقل کنید؟ بعله ما هیچوقت حرکات بودار یادمان نمیرود! براستی شما با دانشجویان جوان (البته بنده خودم را فاکتور میگیرم اما باز چه فرقی میکند؟) در فضای سبز اطراف دانشگاه چیکار داشتید، چه اقدامی می خواستید بکنید و چه مطالبی را می خواستید القا کنید؟
خب به نظرم فعلا تا همین اندازه کافی هست و در پایان الزاماً میرویم سراغ توافقات یکجانبه:
ما برادران، خودمان میدانیم که در شرایطی خاص یقینها میتوانند موقتی بشوند! و بعد از آن، همه چیز مثل اولش بشود انگار نه انگار که شما این کارها را انجام دادهاید! در آن صورت ما قول میدهیم قلط املایی ننویسیم و اصلا آن خارجیها که شما پیششان آبرو دارید، کسانی بوده اند که زمینه ی اصلاح داشته اند و شما خواسته اید آنها را ارشاد کنید تا مسلمان بشوند، پولی هم اگر درکار بوده بخاطر تبلیغ دینی بوده و گرفتنش هم تازه مستحب است! چطوره؟ اینها همه قابل حل است.
یک خواهشی هم در پایان دارم، من با تمام این حرفها یقین دارم که شما مسلمان هستید، یعنی تا ایناندازه مسلمان هستید که اگر مطالب بنده به هر نحوی اثبات نشود، لااقل برای "تلاش" و نیت پاکی که داشتهام، یک "اجر" در نظر بگیرید و این متن را به عنوان همان تکلیف گزارش کلاسی در نظر بگیرید و نمره بدهید. آره بابا من مطمئنم تا این اندازه شما مسلمان هستید!
برای منِ ایرانی، جای بسی تعجب است: در کشوری تا چند روز در برابر قانونی هرچند ناعادلانه، جوانانی فریبخورده و به ظاهر دانشجو، ایستادگی کنند و مسئولان کشوری و لشکری در سرکوبی این قائله اقدامی قاطع نکرده، برعکس دربرابرشان عقبنشینی کنند! حالا مسئولان به کنار، یعنی در این کشور به اصطلاح توسعه یافته دوتا نیروی مردمی هم پیدا نمی شود که در صورت ناتوانی نیروی انتظامی، به صورت خودجوش این رعیت شورشی را سرجایش بنشاند؟
به نظر من هنوز هم دیر نشده است! در غیرخودی بودن ایشان و سردمدارانشان هیچ شکی نیست پس به راحتی میتوان از ایشان اعتراف گرفت. برای ما ایرانیان که با انواع و اقسام توطئهها آشنا هستیم، پر واضح هست که ایشان جوانانی بیسروپا بودهاند که خواسته یا ناخواسته تحت تأثیر تبلیغات دشمنان مشرقزمین قرار گرفتهاند و دست کم، آبروی نظام فرانسه را بردهاند.
اینها را نگفتم که به مسئولان یک بلاد کفر چیزی یاد بدهم. خواستم بگویم اولاً همگی، قدر مملکت خودمان را بدانیم، مسئولان هم قدر نیروهای مردمی ضدشورش را بدانند. دوماً تعجب متقابل فرانسویان را در برخورد مسئولان عزیزمان با شهروندان جواب داده باشم. به قول معروف موشک جواب موشک این تعجب به آن تعجب در.
حیرتت را خواندم و درحیرت شدم! این درحالی است که دغدغههایت را درک میکنم و مرتضا را خوب میشناسم و میستایم. و الآن فکر میکنم اگر آن موارد نمیبود، امروز لحن نوشتهات چه تأثیری در من میتوانست داشته باشد.
نوشتهات در بخش معرفی مرتضا میتوانست خود یک سالگشت تمام عیار باشد و آنان را که آشنا نیستند، به معنویت و سیرباطنی دعوت کند. و مگر مرتضا از خدا هم بالاتر است و مخاطبانت از مشرکان زمان پیامبر "پست"تر؟
حسنجان! اگر میخواهی پیامی از جانب دوستان شهیدمان داشته باشی، پیامبرانه باش: فبما رَحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعفُ عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر ؛ به لطف رحمت الهي با آنان نرمخويي كردي و اگر درشتخوي سخت دل بودي بيشك از پيرامون تو پراكنده مي شدند؛ پس از ايشان در گذر و برايشان آمرزش بخواه!... 1
دوستت دارم!
_________________________
1. قرآنکریم، 3:159
در نگاه نخست درست نتوانستم قضاوت کنم نوشتهی دوستم جدی است یا طعنی سیاسی. پس از آن روزهای بیهودهی تعطیل، ابهامم را در کلاس، وقت نقد نوشتههایش مطرح کردم. بعد از درس، پیشم آمد. لبخند میزد و چه مهربان بود! کاش همهی ایران در تعاملات نظریاش، چنین میبود! به هرحال بحث ایشان جدی بود:
جدا دوست عزیز جدای از همه چالش ها و نیاز هائی که نظام سیاسی اجتماعی جمهوری اسلامی دارد آیا اینکه در سالهای متمادی اروپائی ها وآمریکائی ها در بحث حقوق بشر فقط به اسم چهار پنج نفر انگشت شمار مثل اکبر گنجی وزهرا کاظمی و... اشاره می کنند آیا این بیانگر وضعیت خوب حقوق بشر درایران است یا بد ؟
حتی اگر در مورد همه این چهار پنج نفر هم نقض حقوق بشر شده باشد وآن هم عمدی آیا این باعث افتخار است یا ... که در ایران فقط سه چهار مورد نقض حقوق بشر بیشتر نیست به اعتراف غیر مستقیم خود اروپائی ها
یک نفرش هم یک دنیاست!
پاسخ شما را سعی میکنم بر اساس دغدغههای خودمان بدهم که بر اساس دین اسلام و مذهب شیعه رقم خوردهاست و به پای نیل به آن، وعدهها دادهایم و هزینههای سنگینی پرداختهایم به عظمت خون شهدای عزیزمان.
امیدوارم پاسخم آنچه از مذهب، آرمانها و وعدههای انقلابی منظورم هست در کلام آقای مطهری یکجا، جمع شده باشند. ایشان در آبان 1357، چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در بحثی با عنوان "اهداف روحانیت در مبارزات" جملهای را از علی(ع) نقل میکنند:
علی (ع) میگوید:... لو أنّ امرءً مسلماً مات علی هذا اسفاً ما کان به ملوماً بل کان به عندی جدیراً؛ به خدا قسم! اگر مرد مسلمان وقتی اینجور چیزها را میشنود از غصه بمیرد از نظر من مورد ملامت نیست، شایسته است. [این سخن] دربارهی چه بود؟ آیا دربارهی قضیهای نظیر کارهای چوپان سنگسری بود؟ نه، [دربارهی این بود که] چرا از دست یا پای زن غیر مسلمان که در ذمهی اسلام است به زور [و به ناحق] دستبند یا خلخالش یعنی آن زینتی که زنان عرب به پایشان میبستند را بیرون کردند. 1
دوست خوبم! قرآن، کرامت هر فرد انسان را به اندازهی جمع انسانها معرفی می کند. 2 برهمین اساس است که عرض کردم یک نفرش هم به اندازهی یک دنیاست!
این بر آن فرض است که ثابت شود حقوقی از شهروندانمان آنهم خدای ناکرده به عمد، ضایع شده باشد و من با همان ملاکهای پیشین، دلایلی دارم که هیچ انسانی، حقش نیست بخاطر عقایدش تا وقتی که عملاً دست به سلاح نبرده است، حبس شود. سیرهی علی در مواجهه با خوارج چنین میآموزد.
دوست خوبم! برای ادامهی این گفتگوی انسانی حرف بسیار در سینه دارم، اما قصدندارم سرت را به درد آورم. همچنان دوستم بمان که دوستت دارم و "لبخندت را از من نگیر!"
________________________________
۱. مرتضا مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، ص 84.
۲. قرآن کریم، 5:32.
مقدمه
پيش از روايتگرداني اجزاء كتاب، علاقهمندم نخست نگاهي كلي به آن بيندازم و بعد از به دستآوردن تصويري كلي، وارد كوچه پس كوچههايش شوم؛ نيز دوست دارم ريشههايش را دريابم؛ پس بناچار از "تاریخ" بینیاز نخواهم بود.
دنياي انسانها
ما انسانها در يك دنيا زندهايم؛ اما در يكدنيا زندگي نميكنيم. 1 تصور آدميان از جهان، دنياي متكثري را در جامعهي انساني، توليد ميكند: دنياي موسا، خدايي پيامبرانه دارد، دنياي شبان، خدايي انسانگونه دارد و دنياي يك ماديگرا، خالي از خداست و ماده حكمفرمايي ميكند... .
مسافركوچولو هم براي خودش دنيايي دارد: در آن سرزمين، بيآنكه كليت عقل نفي شود، پاي "تخيل" و "عاطفه" نيز به ميان ميآيد و براي آنچه بايد درك شود، شناخت قلبي و شهودي توصيه ميشود. روي همين حساب است كه معتقدم مسافركوچولو از دنياي رمانتيك است.
مسافری از دنیای رمانتيک (۱)
در قرن 18 شاهد نهضت روشنگري هستيم. يكي از عمدهترين عقايد اين نهضت، عقلگرايي(راسيوناليسم) است. در دنياي اين نهضت، تصور چنين بود كه عقل بايد در همهي عرصهها حضور داشته باشد، چه در عرصهي علوم طبيعي، چه در عرصهي علوم انساني. در اين مكتب، عقل آدمي قوهاي است كه توان كشف هر حقيقتي را دارد.
حضور يكجانبهي عقل، مسلما بياشكال نبود و اعترضاتي درپيداشت. بنابراين در نيمه دوم قرن 18 شاهد نهضت ديگري در مقابل روشنگري هستيم، بهنام رومانتيسم. اين مكتب معتقد بود كه انسان تنها داراي عقل نيست، بلكه عواطف و تخيل نيز دارد. بهرهگيري از تخيل و عواطف در زندگي، بسا بيشتر از عقل است. حتا تخيل منشأ رشد علوم است. دانشمندان نظريهپردازيهایی كه درعلومتجربي انجامميدهند، زاييدهي تخيل ايشان است. در دنياي رومانتيك، عقلگرايان از ابعاد ديگر انسان غافل شده، از درك حقيقت انسان آنچنانكه بايد، محروم شدهاند. شناخت قلبي و شهودي، ميتواند به درك حقايقي منتهي شود كه عقل در درك آن ناتوان است.
ناگفته نماند، هر مكتبي از جمله رمانتيسم، از افراط و انحراف نيز خالي نبودهاست. تكيهاي كه در مكتب فاشيسم برجوانها ميشود، چيزي نيست جز بهره جستن از عاطفهي ناپرورده و ناپختهي آنان و تعطيلی عقل به بهانهي گشودن باب عاطفه. 2
در پايان شعري را از وردزورث نقل ميكنم كه به گمانم مسافركوچولو نيز در بخش عمدهاي از دنيايش، سرايندهي اين شعر است:
كافي است اين همه علم، اين همه صنعت!
آن كتابهاي عقيم را ببنديد،
درعوض دلي پاك بياوريد كه بفهمد و ببيند. 3
_______________________________
2و 3. رازداني و روشنفكري و دينداري، عبدالكريم سروش، ص127.
تازه از راه رسيدهای. از ديد و بازديد نوروزی پيشينات دو سال میگذرد. مطابق با روندگذشته، آشنايانت نبايد در اينمسير دو ساله تغييری کردهباشند، اما روند تغيير تو همچنان ادامه داشته است؛ پس دو سال ديگر بايد بر آن همهفاصله بيفزايی! فقط دعا کن اين فاصله با افراد «قبيله»ات به حد فاجعه نرسيدهباشد!
برای رفتن به خانهی پدریات، ماشينی کرايه میکنی. طبيعی است اينجا کسی مصرانه و صميمانه منتظرت نباشد!
تازه از شازده کوچولو فارغ شده ام! پس از پایانی سخت و دردناک، یاد صحبت های تحلیل گر فیلم «ده فرمان» لیسلوفسکی افتادم که معتقد بود: فرمان نخست فیلم، ساده آغاز شده، اما بسیار دردناک تمام می شود!
شازده کوچولو خیلی ساده و راحت دست در دستم گذاشت و با من گام برداشت. او می دانست من یک روایت گردانم و قصد همراهی ندارم، اما از میانه راه، وقتی به خلسه ای فرو رفتم و متوجه بزرگی اش شدم، من با او همراه شدم و با او گام برداشتم!
امیدوارم روایت گردانانی که مثل من، بچه و نازک دل نشده اند، سرزنشم نکرده، بر من خرده نگیرند که شازده کوچولو، خردم کرد و بعد مرا گرفتار و رام خود کرد! «مسئولیت» روایت گری این داستان با خود اوست.
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان =============== ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
من دربرابر استاد و کلاس، اعتراف می کنم: هیچ گونه تحلیل و روایتی از این داستان نمی توانم داشته باشم که در حدش نیستم، مگر بخاطر نمره، آن نمره کوچک و کذایی. نه الآن، بعداْ... پس تا بعد!
مسلماْ کاروان روشنفکران ما، اشتباهات بزرگی داشتهاند! به عنوان نمونه غالباْ بعد از بهدستآوردن جايگاه علمی و فرهيختگی، جايگاه نخبگی و کارويژه خود را ترک کرده، بر مسند قدرت و سياست، تکيه زدهاند - چنين است که سروش در آرزويینفريننما، ناکامی معين را در انتخابات رياست جمهوری خواستار میشود، در نظر او مجريانی مثل کروبی با فرصتی فراخ بسيارند- آنچه در تاریخ معاصر جایش خالی بوده، توليدگر فکر بوده است تا جهادی تئوريک را ياری نمايد. جهاد عملی بیپشتوانهی نظری، درجا زدن است، پشتِ در تاريخ تجربهی بشری، گدا و سرگردان شدن است.
يکی از نمونههای آشکار از دستدادن فرصت، به دليل فقری نظری، زمان مصدق بوده است. ايشان در نقطهای حساس و سرنوشت ساز برای اعلام دولتی مردمی، هيچگونه نظريهی مشخص و نهادينهشدهای از جمهوری در ذهن ندارد! چنين است که در زمان او عملاْ شيوهی حکومت استبدادی تمديد میشود. استقلالی که مصدق با ملی کردن نفت به ارمغان میآورد، استقلالی صوری است! چگونه با حضور بالقوه و بالفعل رژيمی استبدادی و فردی میتوان عنوان ملی بر منابع کشور گذاشت؟ و چگونه با حضور استبداد که خود مقدمهی استعمار است، میتوان دم از استقلال ملی زد؟ حکومتی با ضعف درونی و ساختاری، مثل انسانی ضعيف و بيمار میماند که میخواهد به دفاع از مهاجمان بيرونی بپردازد!
این متن را به دوست عزیزی تقدیم میکنم که طرح بحث انرژیهستهای را پیشنهاد داد، بيآنكه بدانم نامش چیست یا بدانم در نظر با او موافقم يا نه.
بعد از برگزاري آن رفراندوم كذايي! كه همهي ملت ايران در آن شركت كردند، پيدا شدن آدمهايي معدود كه نه تنها با عدم شركت در رفراندوم، بلكه به صراحت نیز مخالف انرژي هستهاي فعلي ايران هستند، جاي بسي شگفتي است.
دلايل اين فقير (منظورم فقر علمي هست نه درويشي!) جهت نقد و بررسي تقديم دوستان ميشود، يكي دوتا متن طنز نيز در ذهن دارم، كه صرفاً به دليل تنوع و ايجاد فضايي صميمي بين خود و دوستان تقديم ميشود نه آزردن دل كسي يا خداي ناكرده، استهزاي شخصي.
آنچه من در درس "استراتژي معاصر" از استاد متقي آموختم، حق بهرهبرداري از انرژي هستهاي، از طرف جامعهي بينالمللي، متوجه كساني ميشود كه خويشتندار باشند. در اين مورد ما نه در حد واقعي اقدامي كردهايم و نه در حد حفظ ظاهر گامي برداشتهايم.
به نظر من حتا اعلام خشك و خالي خويشتنداري، چيزي شبيه به تناقضات آشكار نظري و عملي بحث گفتگوي تمدنهايي است كه خود ايران به تصويب رسمي جهاني رساند. چگونه خود را خويشتندار بدانيم وقتي در امور داخلي خويشتندار نيستيم؟ ما در دفع فتنههاي داخلي كه در ماهيت فتنهبودنشان نيز بحث داريم چگونه برخورد ميكنيم؟ آيا به جامعهي غيرمسلمان خارجي نبايد اين حق هراس از برخوردهاي خشن و سلبي را بدهيم؟ در مورد تعامل با دنياي خارج نيز در حافظهي ديگران چنين نقش بستهایم كه در جنگ هشتساله، شعارمان اين بود: جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان! يا موقعي كه به خاك عراق رسيديم شعار ميداديم: راه قدس از كربلا ميگذرد. و امروز هم رئيس جمهورمان از محو اسرائيل از نقشهي جهان سخن به ميان ميآورد. به واقع يا حتا در ظاهر ما كشوري خويشتندار هستيم؟
انصافاً جاي تقدير است: دولت ايران در به دست آوردن فناوري هستهاي از تمام ظرفيتهاي موجود استفادهميكند، حتا با دعوت از مردم و مصاحبه با موافقان، رنگي ملي به آن ميبخشد؛ اما اين تقدير وقتي قابليت بيشتري مييابد كه حكومت با اولويت بندي، پازل حقوق ملت ايران را تكميل كند، بخصوص حقوق طبيعي و فطريشان را. در دور نخست رياست جمهوري خاتمي تازه علني شد: هنوز در فهم آزادي مشكل داريم، و قبول نكردهايم آزادي متوجه مخالفان است نه موافقان! و تعريف ثابت و شفافي از جرم سياسي نداريم. دادگاهها بدون هيأت منصفه اداره ميشوند. آزادي انديشه و بيان انديشه در محاق است... و از اين قبيلاند اجراي عدالت اجتماعي و مهرورزي! و... تمركز حكومت بر سر حق انرژي هستهاي و عدم تمركزش بر احقاق حقوق مسلم و اساسي ديگر آنهم با استفاده از همان ظرفيتها، قابل انتقاد است.
كاش دولتمردان ما از يك استراتژي واحدي برخوردار ميبودند. متأسفانه در نحوهي توجيه حق بهرهبري از انرژي هستهاي دچار تناقضات آشكاري هستيم: گروهي از مسئولان قصد حكومت را صرفاً بهرمندي علمي معرفي ميكنند و در همان زمان، مسئولان ديگري [... ] به نوعی بر قصد بهرهبرداي نظامي از انرژي هستهاي معترف ميشوند و آن را براي ايجاد توازن قدرت و استفادهي دفاعي در منطقه عنوان ميكنند!
(ادامه دارد)
1
براي نخستين حضورم در كلاس، آنهم بعد از گذشت دو سه جلسه، به اندازهي دوستانم حرفي براي گفتن ندارم، هنوز نتوانستهام همهي كتابهايم را تكميل كنم، حتا از گنجشكي كه در کلاس سخنش در ميان است، سردر نميآورم، تا چه رسد به مصاديقی بزرگتر! دارم به اين باور ميرسم كه من، دوازده ماهه به دنيا آمدهام و مادرزادي عقبماندهام!
در اين ترم نيز خدا به من رحم كند، با اين عقبماندگيها و روحيهي آقاي مجاهدي... او كه توانسته دوخصلت غيرقابل جمع را با خود همراه كند: نظامي و روشنفكري! كاش قدري اهل سرويسدهي پاچهخوري ميبود! با اين حال، بنا به همين دلايل بسيار دوستش ميدارم و بخدا اين يك پاچهخوري نيست!
2
پيش از اتمام كلاس، موضوعي هفتگي را به رأي گذاشتيم و چهارشنبهسوري رأي آورد. به احترام رأي اكثريت، نخستين نوشتهام را بدان اختصاص دادم؛ اما جاي سؤالي در ذهنم باقي ماند: چرا موضوع حادثهي دراویش قم و تخریب حسینیه شریعت، مورد استقبال دانشجويان و تأكيد استاد قرار نگرفت، درحالي كه اگر به بحث گذاشتهشود، حرف بسيار دارد؟
هرچه بود، در این جلسه دلم گرفت، همچنانكه از عصر و نسلي كه در آن قرار دارم، دلم ميگيرد، كلاس ما دريچهاي كوچك بود به جامعهي بزرگ ايران... ( شايد ادامه داشته باشد!)
بر اين باورم در ايران، پيشينههاي دين قبلی بر دين فعلياش تأثيرگذاشته است - البته كشور ما در اين تأثيرپذيري تاريخي، مستثنا نيست - چه اصراري است مراسم چهارشنبهسوري هرساله در زماني خاص انجام شود؟ مسلما موسس اين وضعخاص، اسلام يا فرهنگ عربي نيست، بلكه زردشت و فرهنگ ايراني است.
اينجا اما تبصرهاي وجود دارد. مراسم چهارشنبهسوري امروزين از جانب ايرانيان مسلمان با نيت آيينی الهام گرفته از زردشت اجرا نميشود. از آن مراسم کهنه، تنها مترسكي بيروح باقي ماندهاست، كه در كالبدش تنها تفريحي خاطرهساز حاضر است.
انواع عرفها از نظر ديني:
مراسم چهارشنبهسوري امروزين با وصفي كه پذيرفتهاست، براي ايرانيان مسلمان امري عرفي از نوع سوم است: بخاطر بياعتنا بودنش به فرهنگی غيراسلامي مخالفتي با شرع ندارد و اسلام نيز توصيهاي بر انجامش ندارد. چهارشنبهسوري، امروز مراسمي در استقبال نوروز است و بهانهاي براي شادي. به نظر من در انجام این مراسم، برای مخالفت با مردم دلیلی باقی نمی ماند، جز توصیه هایی جانبی در رعایت مسائلی ایمنی و اخلاقی...
به اميد روزي كه همگام با اخلاق، بيدريغ باشيم در دردها و شاديهايمان.