تبليغاتX
روش تحقيق

این نوشته‏ای قدیمی از سال 82 در وبلاگ شخصی و متروکم هست. امروز نیز برعقیده‏ی پیشین‏ام، به‏جز آن‏که در معاصر بودن توده‏ی مردمم در تردیدم!

سالگرد امام خميني گذشت و شوكران فرصت نكرد چيزي بنويسد. درپي مطلبي مناسب بودم كه به نامه‌‌ي نمايندگان مجلس به رهبر انقلاب برخوردم. در آن به بحران مشروعيت نظام اشاره شده‏بود. مناسب ديدم با يك تير دو نشان بزنم: هم از شخصيت كاريزماتيك امام خميني یادی کنم و هم به انواع مشروعيت‏ها از نظر ماكس وبر اشاره کنم.
«درديدگاه جامعه شناسانه، مشروعيت دولت از ديدگاه بيروني يعني از ديدگاه اتباع ملاحظه مي‌شود.(1) وبر سه نوع اصلي مشروعيت از ديدگاه جامعه‌شناسانه را مطرح كرده است؛ اول مشروعيت سنتي ، دوم مشروعيت كاريزمايي و سوم مشروعيت قانوني.
به گفته‌ي وبر، اقتدار سنتي: ” اقتدار گذشته‌ي ابدي يعني اقتدار رسومي است كه به واسطه‌ي تصديق و پذيرش از ديرباز قداست يافته‌اند.“ انواع اصلي اقتدار و مشروعيت سنتي، پدرشاهي وپدرسالاري بوده‌اند.
مشروعيت كاريزمايي: ” اقتدار ناشي از لطف و عطيه خارق العاده و شخصي است؛ ارادت مطلقا شخصي و اعتماد شخصي نسبت به الهامات، خصال قهرماني و ديگر ويژگي‌هاي رهبري فردي است.“
”سر انجام سلطه‌ي قانوني به حكم اعتقاد به اعتبار قوانين موضوعه پديد مي‌آيد وبر صلاحيت كاركردي مبتني است.“(2)
امام خميني از شخصيتي كاريزمايي برخوردار بود. خصال «منحصر به فردشان» باعث توجه واقبال مردم شده بود. براي به دست آوردن چنان مشروعيتي نياز شخصيت كاريزماي ديگري هستيم؛ وگرنه نياز به رهيافت به نوع ديگري از مشروعيت خواهيم بود... با توجه به بلوغ فراگیری که متوجه انسان معاصر است ـ اعم از شرق یا غرب ـ مسلما در چنان صورتی مشروعیت سنتی گزینش نخواهد شد. برگ برنده در اختیار مشروعیت عقلانی و قانونی خواهد بود... یاحق!
=================
1ـ به خلاف ديدگاه فلسفي كه به عناصرذاتي ودروني حكومت نظر دارد.
2ـ حسين بشيريه، آموزش دانش سياسي، ص37.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1:20 توسط علی رضاپور(1) |

به گزارش ايسنا رييس ديوان محاسبات كشور طي سخناني با ابراز خشنودي از حضور رييس‌جمهور در همايش این دیوان گفت: در سال گذشته نيز همايش اين ديوان با حضور دكتر حدادعادل برگزار شد و من در همان همايش عرض كردم كه در سال آينده در دولت جديد با تخلفات كمتري مواجه هستيم. در آن همايش، گزارش مشروحي از تخلفاتي كه در سال‌هاي گذشته صورت گرفته بود، به دكتر حدادعادل دادم، ولي در خدمت شما آماري ارايه نمي‌دهم؛ چرا كه مطمئن هستم دولت جناب‌عالي مملو از وزيران كارآمد، كاردان و پاكدامن است كه تخلفات در آن به شدت كاهش پيدا مي‌كند.
رحيمي با بيان اين‌كه اعتقاد قلبي وي اين است كه بايد با دولت احمدي‌نژاد بيشتر از دولت‌هاي گذشته همكاري كرد، گفت: البته ما با دولت‌هاي قبلي نيز همكاري كرده‌ايم، ولي اكنون اين كار را به صورت ويژه ادامه خواهيم داد.

وي افزود: در سوريه در شهر تاريخي بصرا كه اسم آن را بعضا ممكن است نشنيده باشيد، يكي از مسلمانان به من گفت كه من معتقدم اگر بنا بود بعد از پيامبر، پيامبري بيايد، آن احمدي‌نژاد بود و اين ابراز احساسات براي ما افتخار بزرگي است. در حلب ما افتخار مي‌كرديم؛ چرا كه در اين شهر وقتي راه مي‌رفتيم همه به ما احترام مي‌گذاشتند و به بركت وجود شما، ما را مورد نوازش و احترام قرار مي‌دادند و حتي در جاهايي ما را به چاي و بستني دعوت مي‌كردند و مي‌گفتند دكتر احمدي‌نژاد رييس‌جمهور ماست. در اين كشورها حال و هواي ديگري حاكم بود.

«متن کامل گزارش»

 

پاسخ بازتاب به خدمات ویژه رئیس محاسبات:

براي اثبات سخنان آقاي رحيمي، خبرنگار «واحد ادعاي نبوت‌سنجي» بازتاب، بلافاصله به محل اعزام شد تا ضمن يافتن گوينده آن سخن، با وي مصاحبه كند.

ساعاتي پيش، خبرنگار «بازتاب»، ضمن تماس با دفتر سايت، ضمن تأييد وجود اين شخص، گفت‌وگوي خيالي خود با وي را مخابره كرد كه در پي مي‌آيد:

بصرا ـ سوريه ـ خبرنگار واحد «ادعاي نبوت‌ سنجي» بازتاب.
خبرنگار «بازتاب» ـ سؤال: با سلام، آيا شما همان شخصي هستيد كه با آقاي رحيمي صحبت كرديد؟
مرد سوري ـ جواب: آقاي رحيمي ديگه كيه؟

خبرنگار: آقاي رحيمي، رئيس ديوان محاسبات كشورِ ايران هستند.
مرد سوري: اينهايي كه گفتي نمي‌دانم چيست، ولي چند نفر ايراني اينجا آمدند و با هم اختلاط كرديم.

خبرنگار: چه گفتيد با هم؟
مرد سوري: خيلي حرف زديم. آنها زيتون و قهوه خوب مي‌خواستند، من هم گفتم كه بروند از «ابوسعدون» بخرند. بعد آنها به من گفتند، نظرم راجع به ايران چيه. من هم گفتم: يك بار پسته ايراني خوردم و خيلي خوشم آمد.

خبرنگار: ديگر چه گفتيد؟
مرد سوري: آن‌وقت من از شغل آنها پرسيدم. آخه چند تا انگشتر خيلي خوشگل به انگشت داشتند و دايم تسبيح مي‌چرخاندند، من هم فكر كردم توي كار انگشتر و تسبيح هستند و شايد هم بتوانم معامله‌شان را با «سعيدبن كلاش»، جوش بدهم و چار لير كاسبي كنم، اما آنان گفتند: شغلشان چيز ديگري است...

«ادامه مطلب»

 

«از اهالی محترم تقاضا می‏شود، الهامات و مکاشفات دولتی خود را یا به سایت اختصاصی دیوان محاسبات کشور ایمیل بزنند یا با میزبانی از رئیس محترم آن دیوان به صرف چای و بستنی به صورت حضوری گزارش داده تا جهت محاسبه و انعکاس، اقدام شود.»

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 0:40 توسط علی رضاپور(1) |

 

مانا! تو قرباني چه هستي؟ تو كه روحت را نازك و شكننده كرده‌اي تا هنرمند شوي، تا به انگيزه آموختنی همراه با لبخند برای كودكان‌مان، طرح بزني و ماناتر شوي؛ امروز زمختي اين پاسخ را چطور تاب می‌آوري؟ مانا! راز نامانا شدنت در اين نيستان چيست؟

از حماقت و بي خبری‌ات نمی‌توان گذشت! مانا! ما ساده‌ايم، بی‌خبر و احمقیم كه گمان می‌كنيم مردم به طنزهاي ما می‌خندند. ايشان مدت‌هاست زبان طنز را فراموش كرده‌اند و بجايش به حرف‌هاي جدي می‌خندند! امتحانش كن: وعده جامعه مدني، تحقق ژاپن اسلامي، آزادي عقيده و مبارزه با مفاسد اقتصادي و...

با يكي از دوستان آذري، صحبت از ناآرامي هاي اخير آذربايجان بود، او حق را به مردم مي داد: شبكه‌ي سیمای استان آذربایجان به جز درصدي، به زبان فارسي است و باقي مشكلات عمومي! و سهم تو در اين ميان؟ بهانه‌اي بيش نيست! طنز تو در ميان طنزهاي محاوره ای یا رسمي رسانه‌اي، ملايم‌ترين و نيت‌ات نيز مثل ديگران عاري از اهانت بوده‌است. پس اين همه هياهو در پي چيست؟

ما راه اعتراض را نياموخته ايم. اصلاً نهادينه نشده‌است و راهي نساخته‌اند تا بياموزيم، آيا كسي هست به من بياموزاند: راه پيگيري نتيجه‌ي پرونده‌هاي مفاسد اقتصادي كجاست و چه تضميني بر سودمندی‌اش هست؟ اين در حالي است كه مقام رهبري چندسالي با تأكيد، به پيگيری‌اش امر كرده‌اند و ما شهروندان را در سالی به داشتن روح پرسش‌گري و مسئولان را به وظيفه‌ي پاسخ‌گويي ارشاد كرده‌اند.

ما آموخته‌ايم: كوتاه‌ترين و سالم‌ترين راه، اين است كه در پي حل مشكلات معيشتي فردي خودمان باشيم و بدون هيچ مشاركت يا خداي نكرده دخالتي، حل مسائل اجتماعي را به مسئولان و وجدانشان واگذار كنيم. البته اين سكوت، خالي از عوارض هم نيست، عقده‌هاي انباشته‌شده و سؤال‌هاي پاسخ‌ داده‌نشده، در پي يافتن بهانه و فرصتي می‌گردند، اگرچه به كوچكي كاريكاتور تو باشند. ظهور چنين اجتماع عقده‌اي و هيجان‌دوستي، متقابلاً سركوب می‌طلبد و يافتن سوسكي تا با له كردنش، عقده‌ها را فرو بنشاند و عقده‌ای‌هاي خطرناك را بترساند!

نیز ما آموخته‌ايم: اگر اعتراضي هم مقبول حاكميت است، با خشونت مردمي همراه باشد. مثل اعتراض به چاپ كاريكاتور موهن نسبت به پيامبر اسلام(ص) در حد آتش‌زدن سفارت دانمارك، مثل اعتراض به حضور دراويش گنابادي در قم، مثل...

آه مانا! تو قرباني چه هستي؟ ما قربانی چه هستيم؟...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 17:54 توسط علی رضاپور(1) |

مانا نیستانی رو سوسکش کنین! مانا نیستانی رو بادمجونش کنین! مانا نیستانی رو اعدامش کنین!

مرگ بر آمریکا!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:38 توسط علی رضاپور(1) |

نکته‏ی نخست

«زیره به کرمان بردن» است اگر بگویم، شازده کوچولو، سه مترجم دارد. بحث من تطبیق کوچکی از دو ترجمه احمد شاملو و ابوالحسن نجفی است. علت بی‏اعتنایی به ترجمه‏ی دیگر، ضیق وقت و عدم تعلقم به محمد قاضی بوده‏است. راستش نزدیک به دو دهه خودم را به نوعی مدیون شاملو و نجف‏زاده می‏دانم. با ذکر این مطلب، گذشته از نمایاندن بحث پیشین، خواستم بگویم، نسبت به هر دو مترجم، احترام قائلم و نخواسته‏ام، یکی را بر دیگری ترجیح دهم؛ با این حال، گذشته از تعلقات شخصی، تفاوت دو ترجمه را نمی‏شود انکار کرد و مزیت‏های خاصی که هر کدام بر دیگری دارد.

شاملو: با چشم‏هایی که از تعجب گرد شده‏بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیک‏ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولوی من هم اصلاً به نظر نمی‏آمد که راه گم کرده باشد یا از خسته‏گی دم مرگ باشد یا از گشنه‏گی دم مرگ باشد یا از تشنه‏گی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچه‏یی نمی‏برد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده‏باشد.

نجفی: با چشم‏های دریده از حیرت به این صورت خیالی نگاه می‏کردم. یادتان باشد که من هزار میل از هر آب و آبادی به‏دور بودم. ولی آن آدم‏کوچولو به نظر من نه گم‏گشته می‏نمود و نه بی‏تاب از خستگی یا گرسنگی یا تشنگی یا ترس. اصلاً ظاهرش به بچه‏ای نمی‏برد که در میان بیابان، در فاصله‏ی هزار میلی هر آب و آبادی، سرگردان شده باشد.

 

نکته دوم

شازده کوچولو، بازگشت هم دارد! این کتاب را آقای مجاهدی در نخستین جلسه فصل بهار، معرفی کرد. مشخصاتش را از باب تکمیل نکته‏هایم تقدیم می‏کنم:

بازگشت شازده کوچولو؛ ژان پیر داوید/ آذر محمودی؛ نشر پیام امروز؛ 1384

 

نکته سوم

یک نکته‏ی خیلی جانبی: وقتی به تماشای فیلم «مارمولک» کمال تبریزی بنشینی، دست آن روحانی مهربان که به بهانه‏ی استحمام، مقدمات رهایی دزدی با مرام را فراهم می‏کند، کتاب شازده کوچولو را می‏بینی.

در نیمه‏ی دوم فیلم هم که رضا مثقالی، با لباس روحانیت بین آدم بزرگ‏ها ظاهر می‏شود، بچه‏ای را می‏بینی که نگاه‏های معنادار دارد، تو گویی همه چیز را می‏بیند و می‏فهمد!

 

نکته‏ چهارم

این نکته‏ دیگر کاملاً یک شوخی هست با ترجمه‏ی احمدشاملو. ضمن مطالعه‏ کتاب، به جمله‏ای برخوردم که تکیه‏کلام‏ شیرفرهاد در شب‏های برره بود. خودتان باید حدس بزنید، در میان حس اصلی کتاب، چه ضد حالی خوردم!

مرد تجارت پیشه: نه! اما می‏توانم بگذارم‏شان تو بانک.

شازده کوچولو: اینی که گفتی یعنی چه؟

 

نکته‏ی پنجم

پیشتر دوست عزیزمان مهدیعزیزی لینک سایت شازده کوچولو را با ترجمه احمد شاملو، معرفی کرد. من نیز سایت شازده کوچولو را با ترجمه محمد قاضی تقدیم می‏کنم. پیشنهادم این است آقای کاظمی اگر صلاح دانستند دو سایت را به وبلاگ پیوند بدهند:

شازده کوچولو با ترجمه احمد شاملو

شازده کوچولو با ترجمه محمد قاضی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 10:25 توسط علی رضاپور(1) |

آقا، خانوم، همکلاسی، تو رو خدا این‏قدر از چاک پنجره دنیا رو نبینین، چشماتونو ببندین، پنجره ها رو وا کنین: بلبلا دارن واسه منو تو چه‏چه می‏زنن، اووووه اونجا رو، حوض دانشگاه چه آبی داره، آب فوارش مثل رودخونه از آسمون به زمین سرازیره، اونم نه یکی صدتا، توی میدون ورزشو نگاه: چه می‏کنه اون بازیکن. آقای مجاهدی-دمش گرم- واسه همه کامنت گذاشته! معلمای علوم سیاسی هم دیگه برا درساشون از سیب‏زمینی و خاکشیر مثال نمی‏زنن.

آقای ذوالفقاری و پشم‏فروش هم تازه فهمیدن سوءتفاهم شده، دارن با هم کلی آشتی می‏کنن و به همین بهونه، هی هم‏دیگه رو  ماچ می‏کنن! خب جوونن دیگه، نوش جونشون. بچه‏های دو تا کلاس هم به نوبت، روزای دوشنبه و چهارشنبه، به میمنت حل این دعوا، براشون هی صلوات جلی می‏فرستن. این‏دوتا هم قراره به همراه آقای عزیزی سه نفر بشن بعد برن پیش آقای سروش تا لحاف ملا رو بهش پس بدن، ظاهرا آقای سروش لحاف ملا رو بی‏خبر آورده بوده، یه هویی انداخته بوده وسط دعوای حجاب این دو سه نفر. بعدش هم این چهار نفر قراره برن پیش ملا تا پنج نفری رفع سوء تفاهم کنن و... هفته‏ی بعد هم قراره منو آقای علیرضا محمدی از این کارا کنیم و...

آقا اینا رو ول کن، بیرون دانشگاهو نگاه کن، چقدر همه باصفا و لوطی‏ان. نیروی انتظامی گل پخش می‏کنن. موتورای مردم رو هم دارن به صاحباشون برمی‏گردونن، اووووه چه خوب، موتور منم جزئشونه، آره بابا کارت داره، مشکلش فقط سرمه که بی‏کلاه بوده! اما حالا دیگه وقت وبلاگ‏نویسی هم کلاه ایمنی سرم می‏ذارم! آره جونم، همیشه باید یادت باشه آهسته حرکت کنی و سرت رو کلاه بذاری، اگه هم خواستی تند بری و ‏احتیاط نکنی، باید از راست بری تا چیزیت نشه.

آقا کور شه چشمی که دنیا به این قشنگی رو نمی‏تونه ببینه! بگذریم آقا، اینو بچسب: وای وای من آمده‏ام، آخ عشق فریاد کند ...!

(سوءتفاهمی که پیش نیومده؟ اگه چیزی شده، رودربایستی نکنین، بگین رفع کنیما، خجالت نکشین!)

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:14 توسط علی رضاپور(1) |

دوست گرامی! این دومین نقدی است که به نوشته‏هایم داشته‏اید و من از توجه‏تان بسیار سپاس‏گزارم! شما در حالی بنده را به پي‏گيري مباحث دعوت کرده‏اید که هنوز پاسخ نقد نخست‏ شما را چاپ نکرده‏ام.

ایام تعطیلات عید، شب‏هایی که نزد مادربزرگ تنهایم به سر می‏بردم؛ بارها دست به قلم برده‏ام تا گفتگویی را آغاز کنم؛ اما چنان در محاصره‏ی مطالب متنوع قرار می‏گرفتم که نمی‏دانستم از کجا آغاز‏کنم. از طرفی هم می‏دیدم حجم نوشته‏ها و پاسخ‏هایم خود کتابی خواهد شد و آرزو می‏کردم کاش می‏شد در جلساتی حضوری، سخنان و دردهایی را که در سینه دارم، رودررو و یک‏جا تقدیم می‏کردم.

نوشتن نقدی جامع و بی‏نقص، به قول آقای مجاهدی، کمال‏گرایی مضری است که مانع انجامش می‏شود و من نیز بنا به آموزه‏ی نیک و راه‏گشای ایشان، از خیر چنان کتابچه‏اي می‏گذرم و به ذکر خلاصه‏ی مطالبی که مستقیماً مربوط به جملات شماست بسنده می‏کنم. فقط امیدوارم با هوش و ذکاوت‏تان، مجموعه سخنانی را که در ذهن و دغدغه‏هایی که در سینه داشته‏ام، با این مختصر دریابید.

 

پاسخ به نقد انرژی هسته‏ای [فعلا] حق مسلم ما [نیـ]ست!

 

ذیل بحث «عدم خویشتن‏داری» نوشته‏اید:

1. حدود سه سال چشم پوشي از حق طبيعي و پيشرفت همه جانبه شما را به ياد واژهاي عدم خويشتن داري مياندازد؟

نخست: در بند بعدي توضيح خواهم‏داد، پاسخ شما مربوط به بحث من نيست! در اين‏جا مقدمتاً و از باب احتياط، بدم نمي‏آيد، چند كلمه‏اي توضيح ‏‏بدهم تا رفع‏ سوءتفاهمي احتمالي شود كه من خواهان عدم پيشرفت مملكتم نيستم و مثل شما، مملكتم را دوست مي‏دارم و خواهان سربلندی‏اش هستم!

اگر توجه كرده باشيد، در عنوان بحث با آوردن قید [فعلا] خواسته‏ام بفهمانم: من نیز معتقد به حق طبیعی و پیشرفت دائمي مملکتم هستم از جمله بهره‏مندي از انرژي هسته‏اي؛ اما موانع يا اولويت‏هايي را پیش‏رو می‏یابم که رسیدگی در رفع آن‏ها و نیز به دست‏‏گرفتن لوازمی را مثل شیوه‏های دیپلماتیک مناسب‏تر، ضروری می‏دانم.

به‏ گمانم اين درك، هرچند از نظر ديگران اشتباه هم باشد، نه شهروندي‏ام را ساقط كند، نه مسلماني‏ام را و همچنين در زمره‏ي اپوزيسيون هم قرارم ندهد، چون در نظر و در عمل، به مخالفت با اصول ديني و نظام جمهوري اسلامي برنخواسته‏ام كه از جانب خودم، در مشاركتي فكري همت گماشته‏ام، اگر چه در اين‏ مورد، در اقليت قرار داشته‏ام.

دوم: عدم خویشتن‏داری در کلام من، متوجه کارنامه‏ی عملی ما هنگام قدرت بوده است: در مواقعی که در مقابل رقیب یا زیردستان، صاحب قدرت بوده‏ایم و خویشتن‏داری نکرده‏ایم؛ به عبارتی استنباط عدم خویشتن‏داری مربوط به پس از به دست‏آورن قدرت ماست نه پیش از آن.

۲.ايا مگر فتنه را مااغاز كرديم و مگر نه اينست بر اساس اموزههاي نقلي و عقلي كه فتنه از قتل بدتر است (با اشاره به ايه اي از قران)؟زيرا در فتنه ديگر تشخيص زشتي وزيبائي و حق از باطل  مشكل است كه بتوان در برابر ان از خود دفاع كرد.

نخست: برادرم! من اگر بخواهم از آیه‏ یا روایتی استفاده کنم، یا تمام آن را نقل می‏کنم یا نشانی دقیقش را به مخاطبم ارائه می‏کنم. از معیارهای نقد روش‏مند که بگذریم، لااقل در حد توقعی شخصی از من بپذیرید بسنده کردن به جمله‏ی با اشاره به ايه اي از قران جای خود آیه را نمی‏گیرد.

دوم: فتنه‏ در کلام من به دو بخش عمده و روشن تقسیم شده است: داخلی و خارجی. در مورد فتنه‏های داخلی نیز جمله‏ای را قید زده‏ام: در فتنه بودن‏شان بحث داریم. این نشان از عدم احراز بعضی از فتنه‏هایی است که ما با آن‏ها با حکم فتنه و به قول شما از قتل بدتر برخورد کرده‏ایم.

بگذار بيشتر توضيح بدهم، فتنه‏‏های مذکور باز دو قسم‏اند: فرهنگی و نظامی. عزیزم! هر حمله‏ای، ضدحمله‏ی هم‏نوع خودش را می‏طلبد. تهاجم فرهنگی و فکری را نمی‏توان با سلاح نظامی پاسخ داد، در مقابل تهاجم نظامی نیز نمی‏توان، فرهنگي برخورد كرد. هر کدام پاسخ هم‏سنخ خودش را می‏طلبد. از نظر من، پاسخ به اقدامات مسلحانه‏ و غیرعلمی سازمان مجاهدین خلق یا گروهک به اصطلاح «جندالله» با رهبری جوان جلاد و بی‏وجدانی مثل «عبدالمالک ریگی» نظامي است و پاسخ به نحله‏های فکری و عقیدتی یا تیپ‏های منحرف اخلاقی، علمي و فرهنگي است. فتنه‏ای که شما بدون تفکیک توضیح داده‏اید از مصادیق فرهنگی است: در فتنه ديگر تشخيص زشتي وزيبائي و حق از باطل  مشكل است كه بتوان در برابر ان از خود دفاع كرد. این درحالی است که توضیح‏تان را درست بعد از بحث فتنه‏های نظامی آورده‏اید: ايا مگر فتنه را مااغاز كرديم که بنا قرینه‏ اشاره به جنگ تحمیلی داشته‏اید.

شما در مورد فتنه‏های فرهنگی -البته اگر خود، قائل به این تفکیک باشید- درست گفته‏اید. واقعیت همان است که تشخیص حق از باطل دشوار خواهد بود، اما برادرم، من به عنوان شهروندی متوقع، امید دارم با حضور دانشجویان و طلبه‏هایی دلسوز، مهربان و آگاهی مثل شما، با رفتاری علوی، با این قبیل فتنه‏های فرهنگی مقابله‏ای مطلوب بشود. دقیقا همان‏طور که علی(ع) در مواجهه با فتنه خوارج عمل کرد: تا موقعی که بحث‏شان فکری بود، پاسخی علمی به ایشان مي‏داد (کلمةُ حقّ یراد بها الباطل) و از حقوق شهروندی‏شان محروم‏شان نمي‏کرد و آن‏گاه که دست به شمشیر بردند، با شمشیر مقابله کرد.

۳.فكر ميكنم برداشت شما از سخنان امام خميني و دكتر احمدي نژاد ماترياليستي است زيرا ادعاي

پيروان اين انقلاب اين است كه ما داريم هر روز به منا فع و قدس خود نزديك تر ميشويم و زوال و بارقه هاي محو و نابودي اسرائيل را ميبينيم ولازم نيست حتما تفنگ به دست گرفته ومانور بدهيم براي اشنائي بيشتر شما را به مطالعه ريشه انقلاب و معناي صدور انقلاب ا رجاع ميدهم.

نخست؛ جمله‏ی آغازین شما قدری مرا متعجب کرد: برداشت شما از سخنان امام خميني و دكتر احمدي نژاد ماترياليستي است. لطفاً خیلی واضح و روشن و با استناد بفرمایید تعریف و ویژگی‏های برداشت ماتریالیستی چیست و بنا به چه دلایلی گفتار من مطابق با برداشت ماتریالیستی است؟

دوم؛ نکته‏ی مهمی نیست اما به هرحال من به امام خمینی یا سخنی از ایشان اشاره‏ای نداشته‏ام.

سوم؛ رئیس جمهور ما به عنوان یک خواسته، محو اسرائیل از نقشه‏ی جهان را مطرح کرده‏اند. پیرو همین مطلب، بعداً پیشنهادهایی هم مطرح کردند، مثل انتقال اسرائیل از فلسطین به اروپا. این به معنای محو و نابودی بدون دخالت نیست که تکویناً اسرائیل رو به زوال می‏رود!

من نمی‏دانم بر چه اساس و نیتی، جمله‏ی مورد نظر آقای احمدی‏نژاد را چنین تفسیر می‏کنید: ما داريم هر روز به منا فع و قدس خود نزديك تر ميشويم و زوال و بارقه هاي محو و نابودي اسرائيل را ميبينيم  حالا اگر سخنان برخی دیگر از پیروان این انقلاب در جایی دیگر مطابق با برداشت شماست، حرفی نیست اما فعلا بحث ما سخن رئیس جمهور است.

چهارم؛ می‏فرمایید: براي اشنائي بيشتر شما را به مطالعه ريشه انقلاب و معناي صدور انقلاب ارجاع ميدهم. برادر! من از آن‏چه در عمل از ما سرزده است صحبت می‏کنم، شما مرا به ذهنیات آرمانی ارجاع می‏دهید؟ آن‏چه به قضاوت می‏آید عمل ما و دیگران است نه آن‏چه در منشورها و کتاب‏ها توصیه می‏شود و وقتی خوانده‏ می‏شود از زیبایی و دلربایی هیچ کم ندارد.

پنجم: مطالعه ريشه انقلاب برایم مبهم است آیا محتوایش منظورتان است یا کتابی با چنین نامی برای مطالعه وجود دارد. اگر کتاب خاصی منظور است، 1. چرا چنین مبهم نام می‏برید و مشخصاتش را نمی‏گویید. 2. به من بگویید ارزش آن به عنوان منبعی حقوقی چه مقدار است؟ (با لحاظ بند چهارم)

اگر هم کتابی در ذهن نداشته‏اید، پس به تفاوت ملاک‏های ذهنی بنده با خودتان احترام بگذارید و نخست برداشت خودتان را ذکر کنید تا بتوانیم به گفتگو در مورد توافق و تفاوت‏های منطقی هرکدام بپردازیم.

ششم: برادرم سال‏هاست دیگر بحث صدور انقلاب در محافل کم‏رنگ شده است. فعلاً در مقام قضاوت نیستم که آیا این بحث به شکست برخورده است یا نه. می‏خواهم بگویم، اهداف و برنامه‏های انقلاب ما، به کوتاه‏مدت و میان‏مدت و بلندمدت، تقسیم‏می‏شود و صدور انقلاب مربوط به اهداف بلندمدت ماست که در عمل نوبت‏اش نرسیده‏است. اگر خوب بنگری، بحث‏های عملی جاری، راه‏کارهای دفاعی در برابر تهاجم فرهنگی غرب است.

 

ذیل بحث پیگیری حقوقی اساسی‏تر گفته‏اید:

۱.احقاق چند حق محقق نشدده باعث نميشود از بعضي از انها چشم پوشي كرد مگر اينكه ما قائل به ضعف خود باشيم واين با سياست غير انفعالي ما سازگار نيست.

نخست: برادرم قبول دارم که همه‏ی حقوق باید به دست بیاید، اما نکته‏ای ظریفی را در کلام من توجه نکرده‏ای: الویت‏بندی حقوق، از حقوق اساسی و طبیعی انسان‏ها تا حقوق بین‏المللی و... کاش دقت می‏کردی، می‏دیدی، حقوق اساسی را به صفت برتر ذکر کرده‏ام. در این نوبت‏بندی هیچ‏ حقوقی نفی و سلب نمی‏شود؛ اما توجه به احقاق اساسی‏ترین‏شان، حساسیت بیشتری پیدا می‏کند؛ به همان میزان که مردم را مثل حق بهره‏مندی از انرژی هسته‏ای، پای‏شان را به میان بکشیم، با ایشان مصاحبه کنیم و درس‏آموز حقوق‏شان شویم، چنان‏چه بدون ترس و شرم، بتوانند حق‏شان را مطالبه کنند.

دوم: به نظر من حقوق داخلی و طبیعی و انسانی شهروندان، حساسیت بسیاری دارد، و بر احقاق حقوق بین‏المللی مقدم است. چه بسا مقدمه‏ی خوبی برای نیل به آن حقوق باشد.

احقاق چند حق محقق نشدده که شما با چنین لحن ساده‏ای بیان‏ش می‏کنید، از نظر من اتفاقاً ضعفی بسیار بسیار بزرگ است که در خاطره‏ی تاریخ باقی خواهد ماند و با نظام علوی که حتا گرفتن پای ملخی از دهان مورچه‏ای را تحمل نمی‏کند، و ما از آن دم می‏زنیم، قابل جمع نیست.

سوم: عبارت سياست غير انفعالي در نظر من نه شجاعانه که مترادف با بی‏سیاستی است و روحیه‏ی کودکان را متبادر می‏کند! من سیاست عاقلانه را بیشتر می‏پسندم. آن‏چه در سیره‏ی ائمه‏ی معصومین و امام خمینی، منعکس است، برخواسته از چنین سیاستی است...

۲.در ثاني بايد تفكيكي بين حقوق بين الملل وداخلي قائل شد و هر كدام را در جايگاه خود مطالبه كرد.

با شما موافقم، اما بعد از تفکیک، احقاق کدام‏شان ضروری‏تر و اساسی‏تر است؟ کدام‏شان ما را در صدور انقلاب‏مان در بلندمدت، یاری‏ می‏دهد و برخواسته‏ از انقلابی اسلامی، انسانی و ضداستبدادی‏ است؟

 

ذیل بحث تناقضات گفتاری و رفتاری نیز نوشته‏اید:

۱.بايد توجه شود كه كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي هيچ تناقض گفتاري را در سخن مسئولان و اصناف مختلف به وجود نمياورد و هيچ وقت كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي اصل حق بهره برداري از ان را مخدوش نميسازد.

نخست؛ جمله‏ی آغازین شما باز مثل بعضی از مباحثی که پیش از این نشان‏تان دادم در حد یک ادعایی بدون دلیل ذکر شده است. برادرم لااقل در یک جمله دلیل خودتان را بگویید چرا كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي هيچ تناقض گفتاري را در سخن مسئولان و اصناف مختلف به وجود نمياورد ؟ مسلما شما باید دلیلی داشته باشید، خب چرا ذکرش نمی‏کنید، این روش مناسبی در نقد علمی نیست.

دوم؛ از نظر من، علت کاربرد انرژی هسته‏ای محدود به مطالعات علمی و آزمایشگاهی و نه در حد مصارف تسلیحاتی با علت بیرون از این محدوده در حد اهداف تسلیحاتی اگر چه به عنوان کاربردی دفاعی، نقضی آشکار است و از ما، فردی دوچهره و دروغ‏گو در سطح بین‏الملل جلوه می‏دهد و ما را به انزوا می‏برد.

سوم؛ می‏فرمایید: هيچ وقت كاربردهاي متعدد انرژي هسته اي اصل حق بهره برداري از ان را مخدوش نميسازد.  حق بهره‏برداری را مخدوش نمی‏سازد اما چهره‏ی صادقانه‏ی ما را نزد بین‏الملل، مخدوش می‏سازد. من کاری به بیگانگان ندارم، اما برای ما که مسلمانیم تأثیرات خوشایندی ندارد.

2.هولوكاست:زير سوال نبردن نظريه اي كه ريشه هاي توجيهي حمله به كشورهاي ضعيف و بيگناه است را نمي توان با عنوان احترام به عقايد ناده گرفت در ثاني هولوكاست يك فكر نيست كه ما ان را در قالب ازادي افكار بيان كنيم اما عاشورا هم از لحاظ سنديت تاريخي و هم فلسفه وجودي بسيار غني است.براي روشن شدن مسئله شما را به كتاب هولوكاست/عليرضا محمدي:انتشارات نهاد نمايندگي رهبري                                                        حماسه حسيني /استد شهيد مطهري ارجاع ميدهم

 

نخست؛ برادرم در اسفند سال 84، حتما از سفر یهودیان ضداسرائیل به ایران با خبر بوده‏ای. مسئله هولوکاست برای همه‏ی یهودیان حتا همان ضداسرائیلی‏هاشان هم امری محتوم و مقدس است. این گروه، طی دوساعت نشست در دانشکده فنی دانشگاه تهران که تحت عنوان "هولوکاست؛ افسانه یا واقعیت" برگزار شد حاضر نشدند درباره این موضوع سخن بگویند!

خواستم بگویم: ما در افسانه خواندن هولوکاست، فقط با یهودیان غاصب و بی‏رحم اسرائیلی روبرو نیستیم، بلکه با یهودیانی ضداسرائیل هم مواجه می‏شویم که بنا به گفته و عمل‏مان، نزد ما محترم هستند، نیز برای درک متقابل اعتقادی و عاطفی این گروه دوم، از جایگاه اعتقادی و عاطفی کربلا نزد خودمان مثال آوردم و در مقام مقایسه‏ی سندیت این‏دو نبوده‏ام.

دوم؛ فهم این جمله و ارتباطش با نوشته‏‏ام برایم مشکل است:  در ثاني هولوكاست يك فكر نيست كه ما ان را در قالب ازادي افكار بيان كنيم

سوم و سخن آخر: برادر عزیزم! چنان‏چه در بند نخست عرض کردم، آغاز و انجام بحث من، نه در مقام اثبات هولوکاست بود و نه در ردّ واقعه‏ی کربلا! قبول می‏فرمایید ارجاع بنده به کتاب حماسه‏ی حسینی در این فضا و گفتار، نشان از بی‏دقتی شما در مطالعه‏ و فهم متن من است؟ در این‏جا نمی‏خواهم وارد بحث‏های قلبی‏ام نسبت به حسین(ع) بشوم که آن‏را بحثی شخصی‏ و مربوط به خودم و ایشان می‏دانم...

برادرم! شما نزد من از دوستانی که به نوشته‏های هم‏کلاسیها‏شان بی‏توجه هستند، احترام بیشتری دارید. گفتگو، عملی انسانی است؛ اما باید مراقب باشیم، نقد خودمان، در ناسره گرفتار نشود!

دوست داشتم، در پایان، مباحثی را با شما درد و دل می‏کردم که تا همین‏جا هم به اطاله‏ی کلام دچار شده‏ام؛ پس تا وقتی دیگر!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 7:0 توسط علی رضاپور(1) |

نه این‏که جای دوری بخواهم بروم، نه این‏که مطلبی برای گفتن نداشته باشم… این نخستین تجربه‏ی عضویت‏ام در وبلاگی گروهی بود، اما من به تلاش و تعاملی جمعی دست نیافتم. احساس می‏کنم، اگر به وبلاگ فردی‏ام رسیدگی کنم، زمین‏اش را شخم بزنم و بذری بکارم، در برداشت محصول، به تلاش و تعامل جمعی بیشتری نایل می‏شوم!

راستش برای کارهایم باید دلایل موجه و کافی داشته باشم، پس به همین دلیل فردیت افراد در این وبلاگ گروهی، تنها دلیل بودن را پرداختن به همان تکالیف کلاسی می‏دانم که همگی به تنهایی و هدفمند، رو به آن سو دارند، من اما به دلیل اشتغال به یادداشت‏های روزانه و… از آن بسیار عقبافتاده‏ام.

مأموریت اداری‏ام برای حضور در نمایشگاه بین‏المللی کتاب، اجباری است بر ترک موقت کلاس و وبلاگ. امیدوارم استاد، دوست پرتلاشمان آقای کاظمی و باقی دوستان معذورم بدارند.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 19:55 توسط علی رضاپور(1) |

غروب بود: اذان و نماز بود و چه با اخلاص و جز «ذكر» هيچ در ميان نبود. تصميم، «عملياتي بزرگ» بود، نه تو فكر كني نخست پاي انتقام درميان بود، نه! اول رضاي خدا بود و عمليات انتقام‏جویانه، وسيله و بهانه بود!

شب بود: جمع برادران «جندالله» جمع بود و خطابه‏ي فرمانده، دل‏گرمی بود و از ذکر خدا و شهادت در راه او، هیچ‏ کم نداشت.

-          برادران! چشم رسول خدا و اصحابش به ماست؛ عزیزان! بهشت در یک‏قدمی، آنجاست!

لحظه‏ای بعد، در همان میعادگاه، جان ده‏ها نفر، بهای خرید خاک بهشت، ملاقات رسول خدا و صحابه‏اش شد و «عبدالمالک» خوشحال بود!

نیمه‏های شب بود: عملیات موفقیت‏آمیز انجام شده بود: «زمین» برای میزبانی از خدا آغشته به خون بود و خدا آنجا نبود!

***

این‏ نخستین قربانیان خدا نبودند و آخرین‏شان هم نخواهند بود. قرن‏هاست تا هرجا که حافظه‏ی تاریخ یاری کند، نام خدا از آدمیان بی‏‏گناه، قربانی گرفته است. چه جدی و چه بی‏رحم است این خدای آدمیان، جدی‏تر از خدای یگانه‏ی پیامبران!

خدایا! من از خدای مخلوق آدمیان، می‏ترسم!

 

***

خدا در برابر خدا! (۲)

با عجله به خانه‏ می‏آیی و لوح‏فشرده را در رایانه می‏گذاری. تو به دنبال تصویر گم‏گشته‏ای می‏گردی: «رضا» برادر استاد محبوبت، لک‏زایی. او در حال حاضر گروگان جماعت به اصطلاح «جندالله» هست. تا فیلم خوانده شود، وقت داری لیوانی چای از فلاسک فراهم کنی.

فیلم شروع شده است: پنج نظامی مسلح، با صورت‏های پوشیده، ایستاده‏اند و جلو‏شان اسیری دست و پا بسته، بر روی زمین نشانده‏اند. ظاهراً این قسمت نباید مربوط به جماعت جندالله باشد. آرام و خونسرد، به تماشای فیلم ادامه می‏دهی.

آن وسط، یکی از مردان، نوشته‏ای را به زبان عربی قرائت می‏کند و ظاهراً مسلمانان را به جهاد و قتال با کفار دعوت می‏کند. قطعنامه‏اش طول می‏کشد و تو مانده‏ای حال چه باجی از دشمنان خدا در مقابل این اسیر زبان بسته، مطالبه ‏خواهد کرد.

چای لیوانت به نصف رسیده است که قطعنامه تمام می‏شود. می‏خواهی جرعه‏ای دیگر سربکشی که لیوان تا دقایقی طولانی، بر دستانت باقی می‏ماند و در پایان به زمین می‏افتد: خواننده‏ی قطعنامه، بی‏درنگ کاغذها را به همراهان، تحویل می‏دهد و چاقویی بلند از لباسش بیرون می‏آورد. به کمک همراهان، اسیر را مثل گوسفندی می‏خواباند و چاقو را بر پهلوی گردنش می‏گذارد. گویا برای تمام کردنش، خیلی هم عجله ندارد. صدای جیغ و فریاد قربانی، با صدای تکبیر سلّاخان، در رقابت می‏افتد. اندکی بعد، این صدای الله‏‏اکبر است که باقی می‏ماند و از قربانی جز سری خاموش، بر روی سینه‏اش باقی نمی‏ماند.

 

 

تو نمی‏دانی چه مدت طول کشیده‏است تا از شکّه درآیی. حرفی نداری، لغتی نمیابی، چیزی برای گفتن هم داشته‏باشی، زبانت گرفته است و نفسی در سینه نداری.

 

شب، طبق روزهای وسط هفته، همسرت تماس می‏گیرد. لحن صدای بیمار و حنجره‏ی خنجرخورده‏ات را زود تشخیص می‏دهد. در برابر اصرارش، راه گریزی نداری، باید گزارش بدهی! در برابر پیمان‏شکنی‏ات و عصبانیت او البته پاسخی نداری:

-          تو مگه قول نداده بودی، این‏ چیزها رو نگاه نکنی، هان؟ این سی‏دی رو از کدوم گوری آوردی؟

-          خانم جان! من که نمی‏دونستم... من برای دیدن تصویر برادر استادم... رضا...

-        خدا نگذره از اونی که این سی‏دی رو بهت داده... مگه بعد از تماشای درگیری‏های حسینیه‏ی شریعت و افسردگی‏های بعدیش ما به توافق نرسیده بودیم؟ علی جان! اون جلمه شریعتی رو فراموش کن! (هرگز به‏خاطر آرامش کور نباش!) اون مال تو نیست. دیدن این چیزا مسئولیت آوره، و تو فعلا در حدش نیستی... تو یه دانشجوی کوچیک هستی، نه یه مجری، نه یه ایدئولوگ، نه آبروی اسلام... آخه چرا زندگی‏مون رو تلخ می‏کنی؟... الو؟... الو؟؟

 

«... به اندیشیدن خطر مکن!

روزگار غریبی است، نازنین!

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

آنک قصابان‏اند

بر گذرگاه‏ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‏آلود

روزگار غریبی است، نازنین

و تبسم را بر لب‏ها جراحی می‏کنند

و ترانه‏ را بر دهان.

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

کباب قناری

بر آتش سوسن و یاس!

روزگار غریبی است، نازنین

ابلیس پیروزمست

سور عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.»

«شاملو»

 

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:50 توسط علی رضاپور(1) |

در میان هزاران دلیل بی‏دلیل رأی جامعه‏ی توده‏وار ایران به احمدی‏نژاد (۱) دلایل روشنی هم درمیان بود. یکی از آن‏ها عدم نقش بازی‏کردن و ادا اطوار احمدی‏نژاد بود. او کسی نبود که یک‏‏شبه به بهای رأی رعیت ایرانی، برای خود ژست روشنفکری بگیرد و دم از شعارهای اصلاح‏طلبانه بزند! او سعی کرد خودش باشد، به گمان من وعده‏های کرامات و معجزاتش که "ما می‏توانیم" و این که در بروشورهای تبلیغاتی‏اش خود را مثل امام‏زاده‏ها، قدیس(!) معرفی می‏کرد یا بعدها در مقابل عالمی فهیم مثل آیت الله جوادی هاله‏ای از نور را بر گرد خودش، مطرح می‏کند، همگی برخاسته از صداقت و سادگی‏اش است.

این‏که آیا وعده‏های احمدی‏نژاد، عملی است یا خودش نیز مرد عمل است، به خودش و مطالبات رعیت رأی‏دهنده‏اش مربوط است،(۲) بحث من ماهیت وعده‏هایش است، از جمله همین وعده‏ی ورود بانوان به استادیوم ورزشی که خشم علما را برانگیخت.

***

جناب احمدی‏نژاد! عادت بر این شد وعده‏هایی بشنویم که برخاسته از شخصیت و روحیات خودت باشد، نه برخاسته از روحیات روحانیان روشنفکری با عبای شکلاتی! من مطمئنم خاتمی هم جرأت چنین وعده‏ای را نمی‏داشت، پس حاجی‏جان،عزیزم! خودت باش!

چاره‏ی کار:

هیچ سخت نیست. یک توبه‏نامه، از روی متن توبه‏نامه‏ی غرویان، با خط خودتان، اگر تنظیم شود، همه چیز به صورت اولش برمی‏گردد! عنوانش نیز همان باشد:  این سخنان را شيطان در دهان من گذاشته است!

________________________________

۱. استقبال توده‏وار ایران، فقط متوجه احمدی‏نژاد نبوده است، رأی به خاتمی و... هم از همین ماهیت برخوردار بوده است.

۲. «رعیت» در متن من واژه‏ای محاوره‏ای و یک ناسزا نیست.  مسلماً در این اجتماع توده‏وار، اقلیتی آگاه هم هستند که بنا به دلایلی به احمدی نژاد رأی داده‏اند و بنا به همان دلایل به خاتمی رأی نداده‏اند. روی سخن من با توده‏ای است که مثل کف روی آب، سرگردان است و آمار تعیین کننده و سرنوشت‏ساز نتایج انتخابات را در ایران رقم می‏زند و مبتنی بر علت حرکت می‏کند نه دلیل. 

چه خبر؟

محسن غرویان شاگرد ارشد آيت الله مصباح يزدي: احمدی نژاد حرفش را پس می‏گیرد

بازتاب: تعرض لفظی به خاتمی در قم!

+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:44 توسط علی رضاپور(1) |

نه از دختری که مثل جنّ‏ بوداده‏ در اجتماع ظاهر می‏شود، خوشم می‏آید، نه از ارشاد کسی‏که در معابر و انظار، مانع‏اش می‏شود. به نظر من، هر دو نتیجه‏ی ساختارهای غلط و برخاسته از ذهن بیمار برنامه‏‏ریزان فرهنگی است. دوستمان ذوالفقاری درست می‏گوید: با برخوردهای چماقی وگلنگی هیچ بد حجاب وبی حجابی محجبه نشده ونمی شود باید روی اعتقادات وفرهنگ راستین ودور از منفعت طلبی اسلامی کار شود.

چه کسی است که نداند، مأمورین ارشاد، همه‏جا و همه‏وقت نمی‏توانند حضور داشته‏باشند؟ می‏ماند برنامه‏های فرهنگی مدت‏دار و هزینه‏بردار تا به فرزندانمان بیاموزد: «عالم محضر خداست؛ در محضر خدا معصیت نکنید!»

دوستان! به من حق بدهید بنا به آن‏چه رخ می‏دهد، اجباراً به این‏ نتیجه برسم: ما متولیان و مجریانی منسجم، فهمیده و خیرخواهی در امور فرهنگی نداریم. متأسفانه متولیان فرهنگی، زحمت برنامه‏ریزی را برخود آسان کرده، دائماً با طرحی مقطعی و مضر در صدد اصلاح ظاهر جامعه برمی‏آیند!  بی‏اعتباری و کم‏مایگی بعضی از ایشان در فهم خدا و انسان، یا در خوشبینانه‏ترین برداشت، تنبلی‏های ناشی از بی‏دغدغگی‏شان، چنین حکم کرده است: کسانی که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، از کشور بروند (!...)

آخر پر رویی هم حدی دارد!  این از آن حرف‏هاست که بنا به طنزی تلخ می‏گفتیم: بجای فقرزدایی، فقیرزدایی کنیم!  پس وظیفه‏ی انسان‏سازی و فرهنگ‏سازی شما، اخراج شهروندان است؟ کجا پیامبر اعظم با مشرکان چنین صحبت یا عملی داشته بود؟

آن‏چه در قرآن آمده است و پیامبر عزیزمان بدان سفارش داشته است، تأکید بر حجاب درون، عفت باطنی و همیشگی انسان‏هاست. سفارش قرآن به مؤمنان در مقابل شهروندان بدحجاب، این است:

به مردان با ایمان بگو دیدگان خویش را از نگاه به زنان اجنبی باز گیرند و فرج‏های خویش را نگهدارند. این برای ایشان پاکیزه‏تر است که خدا از کارهایی که می‏کنید آگاه است؛ و به زنان با ایمان بگو چشم از نگاه به مردان اجنبی فرو بندند و و فرج‏های خویش را حفظ کنند... (۱)

____________________________________

* این متن به‏خاطر دوستم میر‏خلیلی تنظیم شده است و به ایشان تقدیم می كنم.

۱. قرآن کریم: 24:30،31 ، ترجمه تفسیر المیزان

 

لینک‏های مربتط(همه‏ی مطالب لینک‏ها، مورد تأیید یا رد این‏جانب نیست):

كم‌كاري نهادهاي فرهنگي و مظلوميت نيروي انتظامي

دو تحلیل متفاوت از آغاز فعاليت گشت ارشاد در خيابان‌هاي تهران

سیدمهدی طباطبایی، عضو ائتلاف آبادگران و طراح مباحث اخلاقی و اعتقادی در صدا و سیما: کسانی که نمی خواهند حجاب را رعایت کنند، از کشور بروند (!...)

«محمدتقی رهبر» عضو کمیسیون فرهنگی مجلس: برای مجازات تولیدکنندگان، فروشندگان و مصرف کنندگان لباس های مبتذل و خلاف شرع قانون داریم

«زهره ارزنی» فعال حقوق زنان: مصادیق حجاب در قانون مشخص نیست

« الهه کولایی»: برخورد با بدحجابی مشکل را اضافه می کند

یک تحلیل: برخورد با بدحجابي، علت يا معلول؟

تصاویر: آغاز طرح مبارزه با بدحجابي

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 2:43 توسط علی رضاپور(1) |

گفتن سخن درست با درست گفتن سخن

علی جان! از دل‏پاک‏ات مطلعم. تو گمان می‏کنی، درباره‏ات چه پنداشته‏ام؟ مسلماً خواسته‏ی تو چنین بوده‏است: درمقام بیان این نبوده که نقض حقوق بشر خوب است یا بد بلکه بحث نسبی و بر سر کمیت نسبت به ارو÷ا و... بود.

نزد کلاس هم عرض کردم، بیان سخن‏ات ایهام دارد. دوست خوبم! ادامه‏ی این بحث هدفی نمی‏تواند داشته باشد، جز آن‏که با همراهی و همکاری هم، مقرب به حقیقتی بشویم. چه بسا به نتایج مطلوبی برسیم که نقطه‏ی عزیمت و خاستگاه‏ هردومان را مشترک نشان دهد. آن‏چه در بیان و لحن‏ت از متن پیشین باقی می‏ماند، رفع بدآموزی‏های غیرمنصفانه و سوءاستفاده‏های احتمالی است که می‏تواند از یک دانشجوی مسلمان بشود. (با همین نیت، نقدی هم به لحن متن "ریسکا" داشتم که بنا به مصالحی از طرحش می‏گذرم و به همین یک جمله اکتفا می‏کنم.)

با این‏حال باز هم نقدهایی در مقایسه‏ ایران با اروپا باقی هست:

 

نه شرقی، نه غربی: جمهوری اسلامی

تمام افتخار و عزت ما در این همین بوده‏است: ماهیت انقلاب ما، با تمام انقلاب‏های دیگر متفاوت بوده‏است. و نظامی که برپا ساخته‏ایم در زمان عصر غیبت معصوم، بی‏نظیر و غیرقابل مقایسه با تمام نظام‏های موجود است.

همکلاسی خوبم! نه قرار ما این بوده است و نه پشتوانه‏ها و اهداف نظری ما چنین اجازه می‏دهد خود را با اروپا مقایسه کنیم. با توجه به همان پشتوانه‏ها و اهداف است که در مقابل "نسبت کمّی ما با اروپا" باز عرض می‏کنم: یک نفرش هم یک دنیاست!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:21 توسط علی رضاپور(1) |

براي همراهي با تو در اعتراض نسبت به خبر اخراج استاداني از دانشگاه، حساسيت‏ها و لوازمي وجود دارد. نخست پيگيري در كسب تأييد اين خبر است. چه بسا گوينده‏اي صادق مثل تو، از خبري، اشتباه برداشت كرده باشد يا چه‏مي‏دانم، منبع خبري‏اش غيرمعتبر باشد...

من به سهم خودم، فرداي همان روز، پيگير شدم با واسطه‏ي يكي از آشنايان كه اين‏جا درس مي‏دهد. او از اين خبر بي‏اطلاع بود، نظرش اين بود: اگر هم اخراجي بوده باشد، احتمالاً از مدرسان بوده است، همان‏ها كه ترمي و مقطعي دعوت به تدريس مي‏شوند، نه اساتيد عضو هيأت علمي. اگرچه هر اتفاقي هم غيرممكن نيست! مواردی بوده‏اند از اعضاي هيأت علمي دانشگاه‏های دیگر، كه به بهانه‏ي "اسلامي كردن" دانشگاه، از تدريس رسمي محروم شده‏اند. عزيزم! اين‏ همه‏ حرفي نيست كه با تو مي‏خواهم داشته باشم.

 

«سلامت را نمی‏خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.»

باز هم صدرحمت به گورستان متروك مردگان! چند نوبت به كامنت نوشته‏ات نگاه كردم. انگار نه انگار كه خبري نگران‏کننده از دو انسان، دو شهروند، آن‏هم استاد، در وبلاگ نصب شده است! نه به نفي، نه به اثبات، نفسي از كسي برنيامد! نه حسي نه وزّي، هيچ!

برادرم! خبر تو شوخی هم که می‏بود- بالاتر از این که نیست- مخاطبان را در برابر آزمونی بزرگ قرار داد. به گمانم آنان که در مقابل این خبر قرار گرفتند و در دل که خدا آگاه است «کک‏شان هم نگزید» همگی از روایت‏گردانی اصلی مسافر کوچولو نمره‏ی صفر گرفته‏اند!

در مورد اساتید هم که خودت دلیلش را گفتی: امنيت شغلي. محمدجان! من به این دلیل احترام می‏گذارم. معتقدم تکلیف در جایی هست که قدرت و توانایی اجرای آن مهیا باشد. منتها مطمئنم اساتید هم از حداقلی از قدرت برخوردارند، پس نه بخاطر عدالت و خیرخواهی، لااقل به‏خاطر امنیت شغلی آینده‏شان که شده، از آن استفاده‏ای اصلاح‏طلبانه کنند.

 

***

مدت‏هاست در پی پاسخم: چرا اين‏گونه‏ايم؛ چرا این‏گونه شده‏ایم؟ ظاهراً از آن‏چه شايد بوده‏ايم يا قرار بود حتماً باشيم، خيلي فاصله گرفته‏ايم و دغدغه‏هاي متقابل شهروندي‏مان، كم‏رنگ شده‏است. آن‏چه در «زیر پوست شهر» می‏گذرد نیز گواه این مدعاست. محرومیت و مظلومیت آشکار بعضی از شهروندان، مرا در مسلمان بودنمان دچار تردید می‏کند: کودکانی که در کنار حرم حضرت معصومه دست‏فروشی می‏کنند و زائرانی که در پی برآورده شدن حاجت شخصی خود، از کنار رنج‏شان بی‏اعتنا می‏گذرند! این‏ها دیگر سیاسی نیست، بحثی دینی و انسانی است و مال جای دوری هم نیست که غیرقابل دسترس باشد.

چه کسی می‏داند تا همین چند مدت پیش، در شهری که در آن ساکن هستیم یا مشغول به تحصیل هستیم، خانواده‏های محترم و محرومی داشته‏ایم که به‏خاطر تنگ‏دستی، ساکن آرامگاه‏های خانوادگی بوده‏‏اند‏ و شاید هنوز هم باشند؟

                                                                                    

 

من نخست در یکی از هفته‏نامه‏های قم با این خبر مواجه شدم و اگر حافظه‏ام اشتباه نکند(!) یکی از دو خانواده‏ی ساکن در قبرستان‏، از محصلان محترم علوم دینی بوده است.

 

 

«...اگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است.»

 

لینک‏های مرتبط:

اينجا آرامگاه زندگي است!

سايه غبار؛ فيلمي تلخ از زندگي خانواده هايي در قم

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 23:28 توسط علی رضاپور(1) |

زيبايي اتوپيا و آرمان‏شهرت را نمي‏توان انكار كرد. مسلماً آرمان‏هاي زیبایی كه داري انعكاس زيبايي‏هاي دلت هستند. آن‏چه من مي‏گويم، مربوط به ذهن‏ا‏ت هست نه دلت. (۱)

تو در مورد آرمان شهرت درست مي‏گوي: شايد رويايي محال به نظر برسد اما تصورش محال نيست.  اما اگر بخواهد رؤياهاي محالت خوانده شوند، دست به دست گشته، نقل شوند، به گمانت فرض كردن‏‏شان كافي هست؟

من مي‏پندارم، اغلب آرمان‏ها، ر‏‏ؤياهايي دور از دسترس‏اند و آن‏ها كه دست‏يافتني‏تر و سودمندترند، اعتبار مي‏گيرند و به بحث مي‏نشينند. آرمان‏شهر تو اما دست‏نيافتني است چرا كه نشدني است، چنين است كه فقط در ذهن يافت مي‏شود و سليقه‏اي و شخصي است.

خدا در آرمان‏شهر تو، يك شهروند است!  تكاليفي دارد و اراده‏اش محكوم به قوانين شهر توست: خدايي مهربان تر و رئوف تر... خداي متصور من تنها رحيم است و رحمن ، حكمت او هيچ گاه سختي و رنج و درد و زجر مردم را تجويز نمي كند . مصلحت او ايجاب نمي كند كه براي احساس تفاوت و تمييز زيبايي ها از نازيبايي ها مردم متفاوت آفريده شوند . يكي زيبا يكي زشت ، يكي سالم يكي ناقص...

در جایی دیگر مثل اشاعره (و شیعیان امروز!)، اراده‏ي انسان را، هدايت و ضلالتش را دربست در اختيار خدا می‏دهی: در اين جامعه... مردم دو دسته اند يا هادي اند يا مغضوب . نه شايد همه هادي باشند . چون خداي يوتوپياي من چنين تواني را دارد... .

دوست خوبم! با اين‏همه تفاوت‏ها و شروری كه در عالم عيني هست، تو چطور كنار مي‏آيي؟ تا مادام، به عالم ذهن پناه مي‏بري؟ يا شايد اين تفاوت‏هاي موجود را قبول نداري؟! با اراده‏ و سنت تبديل‏ناپذير خدا (۲) چه می‏کنی؟ در نظر تو، بنا به اراده خدا، انسان اراده ندارد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. بیاموزیم هر زیبایی زیباست، امّا لزوماْ درست نیست!

۲. مراجعه کنید: قرآن کریم؛ ۳۳:۶۲، ۴۸:۲۳، ۳۵:۴۳؛ نیز عدل الهی، مرتضا مطهری، ص ۱۱۱.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:47 توسط علی رضاپور(1) |

اجازه می‏خواهم، بی ‏آن‏که خواسته‏باشم از ابهت و منزلت عرفی و اجتماعی‏تان بکاهم، دوست خطابتان کنم. اگرچه نزد دنیای خودم هیچ جایگاهی بالاتر از دوستی نیست و این افتخاری است که "آدم بزرگ"های معلم، کسرشان می‏کند، نصیب خود کنند. باری، من خدا را با تمام خدايي‏اش دوست می‏نامم، شما که جای خود دارید!

این متن را می‏توانید در استقبال "روز معلم" به حساب آورید، اما برای من که اهل آفرینش‏ام، روز‏های نیامده را به استقبال رفتن و آمدن‏شان را در انتظار ماندن، ملال‏آور و بی‏معناست. روز معلم برای من، همین امروز است که زاییدن این کلماتم گرفته‏است و چه بسا هرروز باید باشد ‏که نه شما معلم یک‏روزه بوده‏اید و نه آثار آموزه‏هایتان يك‏روزه خواهد بود.

این‏ها را با همان اعتقاد به ناپایداری یقین بشری و ابطال‏پذیری گزاره‏های علمی، عرض می‏کنم. بازگشت این امر به "آموزه" است نه آموزگار. مهم تواضع و اخلاص معلم است که بر نسبیت علومی که حاملش است، شاگردان را آگاه کند؛ ایشان را از جزم اندیشی رهانیده، در تقرب به حقیقت و فهم آن، جستجوگر و پویا گرداند.

دوست خوبم! تو برای من چنین بوده‏ای: یکی از اعضای قدیمی "انجمن شاعران مرده". این سخنان را در حالی می‏گویم که عواطف طبیعی و غریزی‏ام باید زخم‏خورده‏ی تازیانه‏ی عدالت‏جویی و انضباط‏‏ طلبی شما در پاسخ به اعتراض پایان ترم پيشين باشد؛ اگر آثارش را نمی‏بینید، پس اخلاص سخنانم را باور کنید و بپذیرید در دانشجویی‏ام به دنبال مطلبی برای نمره‏ای نبوده‏ام، بخصوص در کلاس شما که تصاویر گم‏کرده‏ای از پازل زندگی‏ام را یافته‏ام:

تا همین ترم پیشین یقین داشتم حد و مرز آزادی را دانسته‏ام و براساس برداشتی از آموزه‏های مطهری معتقد بودم، آزادی در تفکر، مطلق است اما آزادی در بیان مشروط است. شما یقین مرا در بخش دوم شکستید و تصحیحش کردید. کاش می‏دانستید چه انقلابی در زندگی اجتماعی و روابط انسانی‏ام برپا کردید با همین یک پرسش ساده و به ظاهر بديهي و حل‏شده: اگر اندیشه‏های باطل بیان نشوند، کی مجال تصحیح می‏یابند؟

شما برای طرح نویی که در ذهن شاگردتان انگیخته‏اید و تحولی که در زندگی‏اش انداخته‏اید، و استعدادی که شاگردتان برای این همه به خرج داده است، چه نمره‏ای می‏دهید؟ بسیار بی‏انصاف خواهید بود اگر بیست بدهید! اصلاً در قالب نمره و عدد نمی‏گنجد که انسانی را متولد کرده‏اید! و از همین قبیل است آموزه‏های دیگر مثل نفی کمال‏طلبی مضر که مانع حرکت می‏شود و ...

 

طرح پرسشی نقدآلود:

درست بعد از تعطیلات نوروز، خواستید دلایل کم‏کاری‏ها را بگوییم. دليل من در مورد موانع نگاشتن "یادداشت‏های روزانه" البته شخصي نبود، بلكه ملاحظه‏ي عصر و نسلي بود كه در آن به سرمي‏برم. سخن من اين بود: در دل و ذهنم مطالب و برداشت‏هایی دارم که نمی‏توان گفت، پس نباید بگویم. اگر هم بخواهم بگويم باید حذف و اضافه‏اش کرده، چیز دیگری بگویم، پس آن گفتار ديگر مطابق پندار من نيست، يعني ديگر از من نيست، تحسين يا تقبيح‏ش نيز متعلق به من نخواهد بود، پس چه سود اين نوشتن را جز وقت‏گذراني، حيله و نفاق؟

پاسخ شما گفتاري نيك بود: كيست در كلاس هرچه در دل دارد بتواند به زبان بياورد؟ از هر جناح سياسي يا نحله‏ي فكري كه مي‏خواهد باشد. ملاحظات نوشتن به اعتبار علمي و آرايه‏هاي ادبي محدود نمي‏شود، به انتخاب زبان و لحن گفتاري نيز بستگي دارد. حد سخن تا جايي است كه به امنيت زندگي خود و عواطف ديگران آسيبي نرساند... (1) (اين مقدمه به دليل سودمندي‏اش ذكر شد)

نكته‏اي كه در پاسخ شما جاي بحث دارد، اشاره‏ به رعايت حال مخاطب است. شما در كنار رعايت احساسات خوانندگان، از ايمان ايشان نيز نام برديد. براستي آن، چه ايماني مي‏تواند باشد كه در گفتگويي علمي يا غيرعلمي، به راحتي شكسته شده، از ميان برود؟ چنين ايمان سست و شكننده‏اي آيا مي‏تواند براي حاملش سودمند و براي خدايش ارزشمند باشد؟ اصلاً آيا نامش را مي‏توان ايمان گذاشت؟

من در اين سه دهه‏اي كه از خداوند عمر گرفته‏ام با همين يك‏پيكر، چند انسان را تجربه كرده‏ام! نه آن‏كه مثل ماري پوست‏ بیندازم، نو شوم، اما همچنان همان باشم، خير! انساني متفاوت شده‏ام و با اين اعتبار پوست انداخته‏ام. حداقل سه انسان، سه دنيا و سه خداي متفاوت را ديده‏ام (2) ايمان‏ام نيز با تمام استواري‏اش به سه ساحت مختلف تعلق گرفته است. (۳) نمي‏گويم كار ساده‏اي بوده‏است؛ لااقل در بارداري انسان دومين و تجربه‏ي زايمان نخستين درد فراواني كشيده‏ام.

من در هر تولد، نمي‏توانستم با ايمان انسان پيشين، زندگي را در دنياي جديد آغاز كرده، خداي جديدم را پرستش كنم.

براستي آن خداي يگانه، چه برخوردي با اين انسان‏های چندگانه زندگی‏ام مي‏تواند داشته باشد؟ من معتقدم خداوند، با هيأت انساني كه خود آفريده است، كنار خواهد آمد و هيأت من چنين است:شك مي‏كنم، خطاپذيرم و قابل تغيير و تبديل هستم و ...  مهم "سعي" و "اخلاص" است كه باید در راه "شدن" به همراه داشته باشم. اگر به واقع‏اي كه خود خدا مي‏داند نيز نرسم، باز براي در راه بودنم: انسان بودنم، يك اجر نزدش دارم. پس از اين تبديل و تغيير انسان و ايمان‏ چه باك؟ مگر آن‏كه تكيه بر جاي خدايي زده، بر اين هيأت انسانی خرده بگيريم و اعتراض يا مجازات كنيم!

می‏دانم شما هم با "قصه‏ی ارباب معرفت" هم‏داستانید و رهزنان غزالی‏صفتی را که باورهای پوشالی را به تاراج می‏برند، می‏ستایید(!) این‏را از آموزه‏هایتان می‏فهمم. سؤال و درخواست من این است: این‏بار حد رعایت تأمین آرامش اجتماعی و شغلی را و رعایت عواطف مخاطبان (برای شما شاگردان) را در آن طرف بام مشخص کنید!

_________________________________________

۱. بنابر تأثير همين سخن بود كه دو مطلب را بي‏آن‏كه در دل و ذهنم نگه دارم، با لحني طنزآلود ارائه كردم و همچنان اميدوارم احساس كسي را جريحه‏دار نكرده‏باشم، چرا كه ظاهراْ آن دو متن، اصلاْ خوانده نشد!

۲. اين پانوشت را از باب احتياط و رعايت حال مخاطباني احتمالي، غير از استاد عرض مي‏كنم: منظورم از خداياني سه‏گانه، تثليث نيست! خدا در بيرون ذهن آدميان يگانه است اما برداشت‏هاي آدميان از او متفاوت است. به اعتبار برداشت‏هايي كه از خدا در ذهنم متولد شده‏است عرض كردم سه خداي متفاوت را تجربه كرده‏ام : خدايي متشخص، غضب‏آلود و منحصر به بندگاني خاص، خدايي متشخص، دوستي مهربان و همگانی، خدايي غيرمتشخص آنچنان كه در بودا يا عرفان اسلامي از او برداشت مي‏شود، بازگشت‏ همه‏ي اين‏ برداشت‏هاي سه‏گانه به همان خداي يگانه است، اما مگر مي‏شود آن‏ها را يكي‏ پنداشت؟

۳. این عدد می‏توانست کمتر باشد یا در آینده چه بسا تعدادش بیشتر هم بشود!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:3 توسط علی رضاپور(1) |

برای تحویل سال مانده‏ای کجا بروی! سال‏های نوجوانی به مسجد می‏رفتی و حال، بی‏قراری و انسان تنهایی را طلب می‏کنی.

امسال به خاطر تقارن اربعین و نوروز مردم در مسجدها عزادارند و بعید است مراسم "آب دعا" برپا باشد. تو می‏پنداری "کسی" میان شیعیان عزادار تنهاست! و تو در جستجویی که او کجاست. در ذهنت انسان تنهای دیگری خطور می‏کند: ننه جان!  آه، شاید حسین هم آنجاست! خوب است، خوب است پس سجده‏گاه امشب تو همانجاست!

***

این‏جا خانه‏ی ننه جان است. طنابی در گوشه‏ی دیوار، تعبیه شده است تا بتوانی در را باز کنی. وارد می‏شوی و سلام می‏کنی. آق‏دایی‏حسن هم آن‏جاست. ننه‏جان طبق معمول به نشانه آغوش گرفتنت، "یک‏دست"اش را بالا می‏گیرد. دریغ نمی‏کنی – همان‏طور که برتخت خوابیده است- صورتت را به لبانش می‏چسبانی. او نیز لبانش را بر گونه‏هایت می‏فشارد. با همین بوسه، بخشی از تنهایی و دردهایت تسکین می‏گیرد. روی تخت کنارش می‏نشینی.

آق‏دایی حسن خبر می‏دهد: عمه‏مریم مشهد رفته است و امشب و شب‏های دیگر را او باید پیش ننه‏جان سرکند. تو می‏دانی آق‏دایی حسن هم مثل قدیمی‏ها زود می‏خوابد و تو نمی‏توانی زیاد آن‏جا بمانی. دو استکان چای که میهمان می‏شوی از ایشان خداحافظی می‏کنی، اما ننه‏جان با غرولند راضی به رفتنت نیست. جمله‏ای به لحن پرسشی به تو می‏گوید. تقاضا می‏کنی از دوباره تکرار کند. می‏گوید: کجا می‏خواهی بروی؟ بمان!

-          نه ننه جان! می‏خواهم بروم مزار...

-          کجا؟ (با تعجبی که برخواسته از بی‏خبری‏اش از تحویل سال است)

-          ساعت تحویل است می‏خواهم بروم مزار شهدا!

پیرزن، برق در چشمانش می‏درخشد. با همان دستی که در آغوشم گرفته است دستم را می‏گیرد و می‏فشارد. انگار پیغامی دارد. چشمانت را در چشمانش می‏دوزی. به نشانه‏ی پاسخ مثبت، چشمانت را می‏بندی و با زبان بی‏زبانی می‏گویی: چشم ننه‏جان چشم!...

 

***

این‏جا مزار شهداست. باد سردی صورتت را می‏نوازد. به همه‏شان سلام می‏دهی و وارد می‏شوی. جلوی مزار، کسانی به انتظار برگزاری زیارت عاشورا جمع‏اند و همان‏ها از بلندگو نوار مداحی مدرن گذاشته‏اند! بین همان کسان، آشنایانی هم به چشم می‏خورد؛ همان‏هایی که شب‏های عاشورا در کنار دوستان مهاجر، بر سینه می‏زدی.  چه کسی فکرش را می‏کرد، گذر زمان شما را این‏قدر از هم دور کند و به سه گروه عمده تقسیم کند:

گروه نخست، همان تقدیس کنندگان خشونت و عواطف‏صرف که بهتر است برای راحتی خودت راحت‏شان بگذاری! گروه دوم، کسانی مثل م.شهنما که بعد از قطع‏نامه سراغ اقتصاد رفت و به تعبیری سراغ "زندگی" را گرفت. گروه سوم، کسانی مثل م.علی‏زمانی که توقع و برداشت دیگری از خون شهدا داشتند و "نقدی بر قرائت‏های رسمی از دین" 

دقیق که می‏شوی انگار از هر سه گروه این‏جا، یک‏جا جمع‏اند، اما ظاهراْ گروه نخست با بقیه قهرند!  به آسمان‏‏شب نگاهی می‏اندازی، هوا ابری است و ستارگان در محاق‏‏اند!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 1:20 توسط علی رضاپور(1) |

در سنین نوجوانی، مثنوی طاقدیس نگاهم را نسبت به عید دگرگون کرد. بر خشت آن نخستین نگاه، خشت‏ها بنا شده، با خشت‏های دیگر در پیوند شد. چنین بود که طرح‏های دیگر معماری زندگی‏ام نیز دست‏خوش تغییر شد:

سالی یک‏بار نو شدن روز را به انتظار نشستن، کاری بیهوده و زجرآور می‏نمود. در نو شدن‏ش هم باز هزار سخن درمیان بود: ما نو شدن روز را در طبیعت پیرامون‏مان به جشن می‏نشینیم، یا نو شدن خودمان را؟ اگر نو شدن طبیعت را عید می‏گیریم، برچه اساسی کهنگی خودمان را ندید می‏گیریم؟ اگر هم جشن نو شدن خود ما در میان است که دیگر سالی‏ یک‏بارش چیست؟

از آن روز، سال‏ها می‏گذرد و هر تحویل سال، پیامی غمناک برایم به همراه می‏آورد: سال‏های بسیار از پی هم گذشتند، نو شدند و تو هنوز نو نشده‏ای!

باري، من از ميان انسان نو و سال نو ، انسان نو را برای عید برمي‌گزينم ؛ اگر چه در نو شد‌‌نم سال‌‌هاست خون‌جگر خورده‌ ، ناكام مانده‌ام.

 

سال‏روز تولد محمد (ص)

محمد(ص) روزی مثل هر انسانی، به دنیا آمد و چند سالی عمر کرد و از دنیا رفت. تابعان دینی‏اش، سالی یک‏بار تولد جسمانی‏اش را جشن می‏گیرند و نیز سال‏روزِ از میان رفتن کالبدش را به عزا می‏نشینند.

حضور ظاهری و صوری پیامبر، مرا وادار می‏کند مثل نیچه که مرگ خدا را در دنیای معاصر خبر داده بود، با اندوه معتقد باشم: محمد در میان مسلمانان مرده است!

منظورم از مرگ، نه آن خبر تکراری از جسم پیامبر است که ابوبکر برای همیشه در میان مسلمانان منادی شد: إنّک میّت و إنّهم لمیّتون 1  آن‏چه حیات پیامبر را در دنیای مسلمانان موجب می‏‏شود، حضور معنوی و روحانی ایشان است که نیست. به گمانم زمانی عید تولد محمد معنایی حقیقی میابد که شاهد تولد رفتار و روحیه‏ی محمدی در مسلمانان باشیم و این نیز انتظار سالی یک‏بار نمی‏طلبد.

 

طرح اهانت به پیامبر

چه زننده است برای مسلمانان اگر بگویم کاریکاتور های پیامبرشان واقعیت دارد!  می‏دانم جسارتم باعث خشم‏شان می‏شود؛ چرا که من نیز مسلمان‏انم و ایشان نسبت به مسلمانی‏ام متوقع‏اند؛ اما کاش ایشان هم می‏دانستند که من هم نسبت به مسلمانی‏ ایشان توقعاتی دارم!

جسارت و خونسردی من، نه از سر بی‏غیرتی و بی‏ارادتی به پیامبر است، چرا که متوجه شخص ایشان نیست، بلکه متوجه تابعان است:

نخست: اهانت به سزا به پیامبر اسلام غیر ممکن است.  روحیه‏ی معنوی و الهی و انسان‏دوستانه‏ی ایشان در زمان حیات دنیوی‏شان متجلی شده، دیگر نزد خدا و انسان‏ ثبت شده است. تحلیل‏های مخالفان و اهانت‏کنندگان وقتی معتبر است که برمبنای آن‏چه رخ‏داده است، طرح شود. آن‏چه مخالفان به تصویر کشیده‏اند، واقعیت ندارد که او مردی رحمت للعالمین و نماد مکارم اخلاق و رأفت انسانی بوده است.

دوم: وقتی مسلمانان، جامعه‏ی پیامبرپسند را تبدیل به جامعه‏ای خودپسند می‏کنند، وقتی حضور معنوی و روحانی پیامبرشان را بر می‏دارند و خود را جانشین‏ش می‏کنند، چنین می‏شود که در دنیای اسلام جز نامی از پیامبر باقی نمی‏ماند و  آن‏چه از مسلمانان دیده‏می‏شد، همان تصویری است که در کاریکاتورهای غربیان منعکس شده است.

برای همین است که خونسردم؛ چرا که مسلمانان برای من تقدیس ندارند و خود مسئول رفتار خویش‏اند. تنها چیزی که از تصویر خشن مسلمانان آزارم می‏دهد، نام پیامبر عزیزم هست و بس.

 

نام‏گذاری سال به نام پیامبر اعظم

نام‏گذاری سال به نام پیامبر، هم می‏تواند خوب باشد هم بد. بستگی دارد به احترام و توجه مسلمانان که در راه تولد معنوی و روحانی پیامبر گامی بردارند یا نه. مسلماً اگر این گام برداشته نشود، امری موهن است!

________________________

1. قرآن کریم؛ 39:31.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 16:1 توسط علی رضاپور(1) |

استاد مجاهدی در هفته‏ای که گذشت، در مقابل دانشجویان کلاس و همچنین شاهدان بیرون کلاس که به موقعِ خودش در صحنه حضور به هم خواهند رساند، به نکات قابل توجهی اعتراف کردند:

من (م.م.مجاهدی) و آقای م.کاظمی(همدست‏شان)، خودمان دونفری یک سیستمی [ضد امنیتی] داریم که می‏توانیم شما دانشجویان را که هیچ، هرکسی که پایش را در وبلاگ روش تحقیق بگذارد، ردیابی کنیم!

در عین حال در لابلای سخنان‏شان، این‏طور فهمیده‏ می‏شد که تعدادی از دوستان آگاه توانسته‏اند پیش از این اعتراف، خود را از ردیابی برهانند که آقای مجاهدی از ایشان با نام ماست‏بند یاد کرد!

ایشان در حالی که لبخندی مرموزانه آمیخته با رضایت بر لب داشتند، ادامه دادند: طبق ردیابی‏ها، متوجه حضور خوانندگان [محترم] خارجی از جمله امریکایی‏ها شده ایم. (محترم را از لحن ایشان به دست آوردم)

ایشان پس از مطالبی گفتند: از دانشجویان خواهش می‏کنم (با تأکید) غلط املایی ننویسید.

بنده خیلی سریع و هوشمندانه پرسیدم: آقا منزورتان اینه که آمریکایی‏ها[ی پست فطرت] متالب را می‏خوانند [و آبروی شما و همدستتان م.کاظمی جلوی آن اجانب می‏رود] ؟

ایشان که فهمیده بود که من فهمیده‏ام و دارم چی توی دلم می‏گویم، با دست‏پاچگی گفتند: نه نه! منظورم نفس ایراد املایی هست!

و بعد ادامه داد: من خواهش می‏کنم به یقین‏تان (منزورشان فقط من بود) اعتنا نکنید! یقین ها همگی موقتی اند!

آقا خلاصه من

درد توی رگونم

حسرت توی استخونم

یه چیزایی تو مایه آتیش در جونم

پیچید!

سرتاسر وجود مرا...

(آقا بگذریم! این شعر قشنگ رو من در توقف کوتاهی در تهران، برا یه همچین روزایی سرودم. در مورد سبک و سیاقش هم اصلا الهام از شاملو نیست،  شاید فقط کمی شباهت داشته باشه که خودم معتقدم اصلا شباهتی نداره. شاملو یه شاعر ضدانقلاب بوده و من به او ربطی ندارم! از طرفی من طرفدار حافظ علیه الرحمه هستم.)

 

و اما:

بنده و همه‏ی برادران غیورمان که جناب استاد دو ترم هست که شدیداً ما را تحت اذیت های روحی قرارمی‏دهند (نمره‏ی بد می‏دهند، تکالیف زیاد می‏دهند تا جایی که از انجام واجبات باذ می‏مانیم) اعلام میکنیم که دیگر صبرمان لبریز شده و چند سئال داریم که امیدواریم هرچه زودتر یعنی قبل از آن‏که مسئله به بیرون دانشگاه درز کند، مراتب را توجیه کنند:

چرا تا پیش از این، اشکالات املایی دانشجویان محترم این‏قدر مهم نبود؟

چرا بحث رفع اغلاط املایی درست بعد از خبر حضور خارجیان در وبلاگ مطرح شد؟ (این دوتا سئال در ظاهر با هم شباهت دارند اما با هم فرق دارند. آن کسی که باید بداند می‏داند)

شما دقیقا از کی متوجه حضور عوامل خارجی در وبلاگ ما شده‏اید و چرا پیش آنها آبرو دارید؟ مگر بحث مالی درمیان هست؟ (دوستان عنایت دارند که؟)

آدرس وبلاگ محترم ما، کی و توسط چه اناصری فاش شده است؟

شما اعتراف کردید: خارجی ها دارند از مطالب وبلاگ ما بهره‏برداری می‏کنند. با کدام مجوز؟ (چرا باید متالبی که با یک عالمه زحمت به دست آورده‏ایم، خارجی ها به تاراج ببرند‏؟)

شما که از تجاوز آ‏مریکاییان به وبلاگ ما مطلع بوده اید و چنین توانایی دارید که سیستمی فوق امنیتی بسازید، چرا با آقای م.کاظمی یک سیستمی نمی سازید که از حضور آمریکاییان در وبلاگمان جلوگیری کند؟

 

بنده به آن خارجیان عرض می کنم خیلی هم مؤدبانه، اگر فارسی بلدند که هیچ اگر نیستد انگلیسی فصیح:

خواهش می‏کنم زود گمشید و این‏جا را ترک کنید و گرنه وبلاگمان را هک می‏کنیم که دیگر دستتان قطع شود.

 Go home! Goبه home! یاالله Berid khanehayetan zud! almot le USA! Almot le all thing! آقایان

 

ما داریم این‏جا خر داغ می‏کنیم آقایان محترم! اشتباه نکنید بوی کباب‏برگ یا کیک زرد نیست که جمع شده‏اید! (حالا مگه می‏شه این خارجی‏های زبان نفهم را حالی کرد؟)

 

برگردیم سر تسویه حساب خودمان با آقای مجاهدی:

شما بر چه اساسی ترم قبل، تصمیم گرفتید کلاس محترم ما را به جنگل‏های اطراف منتقل کنید؟ بعله ما هیچ‏وقت حرکات بودار یادمان نمی‏رود! براستی شما با دانشجویان جوان (البته بنده خودم را فاکتور می‏گیرم اما باز چه فرقی می‏کند؟) در فضای سبز اطراف دانشگاه چیکار داشتید، چه اقدامی می خواستید بکنید و چه مطالبی را می خواستید القا کنید؟

 

خب به نظرم فعلا تا همین اندازه کافی هست و در پایان الزاماً می‏رویم سراغ توافقات یک‏جانبه:

ما برادران، خودمان می‏دانیم که در شرایطی خاص یقین‏ها می‏توانند موقتی بشوند! و بعد از آن، همه چیز مثل اولش بشود انگار نه انگار که شما این کارها را انجام داده‏اید! در آن صورت ما قول میدهیم قلط املایی ننویسیم و اصلا آن خارجی‏ها که شما پیششان آبرو دارید، کسانی بوده اند که زمینه ی اصلاح داشته اند و شما خواسته اید آنها را ارشاد کنید تا مسلمان بشوند، پولی هم اگر درکار بوده بخاطر تبلیغ دینی بوده و گرفتنش هم تازه مستحب است! چطوره؟ اینها همه قابل حل است.

  1. برای هر کدام از برادرانی که با من همراه هستند و بنده اسم‏شان را اعلام می‏کنم دو نمره منظور بدارید.
  2. کتاب استدلال انتقادی را خودتان تهیه کرده، بعد از تحویل آن به ما، برایمان خلاصه کنید!
  3. کتاب دنیای سوفی را نمی گویم حذف کنید که گمان کنید ما داریم سوع استفاده می کنیم اما اختیاری اش کنید.

یک خواهشی هم در پایان دارم، من با تمام این حرف‏ها یقین دارم که شما مسلمان هستید، یعنی تا این‏اندازه مسلمان هستید که اگر مطالب بنده به هر نحوی اثبات نشود، لااقل برای "تلاش" و نیت پاکی که داشته‏ام، یک "‏اجر" در نظر بگیرید و این متن را به عنوان همان تکلیف گزارش کلاسی در نظر بگیرید و نمره بدهید. آره بابا من مطمئنم تا این اندازه شما مسلمان هستید!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:9 توسط علی رضاپور(1) |

برای منِ ایرانی، جای بسی تعجب است: در کشوری تا چند روز در برابر قانونی هرچند ناعادلانه، جوانانی فریب‏خورده و به ظاهر دانشجو، ایستادگی کنند و مسئولان کشوری و لشکری در سرکوبی این قائله اقدامی قاطع نکرده، برعکس دربرابرشان عقب‏نشینی کنند! حالا مسئولان به کنار، یعنی در این کشور به اصطلاح توسعه یافته دوتا نیروی مردمی هم پیدا نمی شود که در صورت ناتوانی نیروی انتظامی، به صورت خودجوش این رعیت شورشی را سرجایش بنشاند؟

به نظر من هنوز هم دیر نشده است! در غیرخودی بودن ایشان و سردمداران‏شان هیچ شکی نیست پس به راحتی می‏توان از ایشان اعتراف گرفت. برای ما ایرانیان که با انواع و اقسام توطئه‏ها آشنا هستیم، پر واضح هست که ایشان جوانانی بی‏سروپا بوده‏اند که خواسته یا ناخواسته تحت تأثیر تبلیغات دشمنان مشرق‏زمین قرار گرفته‏اند و دست کم، آبروی نظام فرانسه را برده‏اند.

این‏ها را نگفتم که به مسئولان یک بلاد کفر چیزی یاد بدهم. خواستم بگویم اولاً همگی، قدر مملکت خودمان را بدانیم، مسئولان هم قدر نیروهای مردمی ضدشورش را بدانند. دوماً  تعجب متقابل فرانسویان را در برخورد مسئولان‏ عزیزمان با شهروندان جواب داده باشم. به قول معروف موشک جواب موشک این تعجب به آن تعجب در.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:51 توسط علی رضاپور(1) |

حیرتت را خواندم و  درحیرت‏ شدم! این درحالی است که دغدغه‏هایت را درک می‏کنم و مرتضا را خوب می‏شناسم و می‏ستایم. و الآن فکر می‏کنم اگر آن موارد نمی‏بود، امروز لحن نوشته‏ات چه تأثیری در من می‏توانست داشته باشد.

نوشته‏ات در بخش معرفی مرتضا می‏توانست خود یک سال‏گشت تمام عیار باشد و آنان را که آشنا نیستند، به معنویت و سیرباطنی دعوت کند.  و مگر مرتضا از خدا هم بالاتر است و مخاطبانت از مشرکان زمان پیامبر "پست"تر؟

حسن‏جان! اگر می‏خواهی پیامی از جانب دوستان شهیدمان داشته باشی، پیامبرانه باش: فبما رَحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظاً غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعفُ عنهم و استغفر لهم و شاورهم في الامر ؛ به لطف رحمت الهي با آنان نرمخويي كردي و اگر درشتخوي سخت دل بودي بي‌شك از پيرامون تو پراكنده مي شدند؛ پس از ايشان در گذر و برايشان آمرزش بخواه!... 1

دوستت دارم!

_________________________

1. قرآن‏کریم، 3:159

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:47 توسط علی رضاپور(1) |

در نگاه نخست درست نتوانستم قضاوت کنم نوشته‏ی دوستم جدی است یا طعنی سیاسی. پس از آن‏ روزهای بیهوده‏ی تعطیل، ابهامم را در کلاس، وقت نقد نوشته‏هایش مطرح کردم. بعد از درس، پیشم آمد. لبخند می‏زد و چه مهربان بود! کاش همه‏ی ایران در تعاملات نظری‏اش، چنین می‏بود! به هرحال بحث ایشان جدی بود:

جدا دوست عزیز جدای از همه چالش ها و نیاز هائی که نظام سیاسی اجتماعی جمهوری اسلامی دارد آیا اینکه در سالهای متمادی اروپائی ها وآمریکائی ها در بحث حقوق بشر فقط به اسم چهار پنج نفر انگشت شمار مثل اکبر گنجی وزهرا کاظمی و... اشاره می کنند آیا این بیانگر وضعیت خوب حقوق بشر درایران است یا بد ؟

حتی اگر در مورد همه این چهار پنج نفر هم نقض حقوق بشر شده باشد وآن هم عمدی آیا این باعث   افتخار است یا ... که در ایران فقط سه چهار مورد نقض حقوق بشر بیشتر نیست به اعتراف غیر مستقیم خود اروپائی ها

یک نفرش هم یک دنیاست!

پاسخ شما را سعی می‏کنم بر اساس دغدغه‏های خودمان بدهم که بر اساس دین اسلام و مذهب شیعه رقم خورده‏است و به پای نیل به آن، وعده‏ها داده‏ایم و هزینه‏های سنگینی پرداخته‏ایم به عظمت خون شهدای عزیزمان.

امیدوارم پاسخم آن‏چه از مذهب، آرمان‏ها و وعده‏های انقلابی منظورم هست در کلام آقای مطهری یک‏جا، جمع شده باشند. ایشان در آبان 1357، چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در بحثی با عنوان "اهداف روحانیت در مبارزات" جمله‏ای را از علی(ع) نقل می‏کنند:

علی (ع) می‏گوید:... لو أنّ امرءً مسلماً مات علی هذا اسفاً ما کان به ملوماً بل کان به‏ عندی جدیراً؛ به خدا قسم! اگر مرد مسلمان وقتی این‏جور چیزها را می‏شنود از غصه بمیرد از نظر من مورد ملامت نیست، شایسته است. [این سخن‏] درباره‏ی چه بود؟ آیا درباره‏ی قضیه‏ای نظیر کارهای چوپان سنگسری بود؟ نه، [درباره‏ی این بود که] چرا از دست یا پای زن غیر مسلمان که در ذمه‏ی اسلام است به زور [و به‏ ناحق] دستبند یا خلخالش یعنی آن زینتی که زنان عرب به پایشان می‏بستند را بیرون کردند. 1

دوست خوبم! قرآن، کرامت هر فرد انسان را به اندازه‏ی جمع انسان‏ها معرفی می کند. 2  برهمین اساس است که عرض کردم یک نفرش هم به اندازه‏ی یک دنیاست!

این بر آن فرض است که ثابت شود حقوقی از شهروندان‏مان آن‏هم خدای ناکرده به عمد، ضایع شده باشد و من با همان ملاک‏های پیشین، دلایلی دارم که هیچ انسانی، حقش نیست بخاطر عقایدش تا وقتی که عملاً دست به سلاح نبرده است، حبس شود. سیره‏ی علی در مواجهه با خوارج چنین می‏آموزد.

دوست خوبم! برای ادامه‏ی این گفتگوی انسانی حرف بسیار در سینه دارم، اما قصدندارم سرت را به‏ درد آورم. همچنان دوستم بمان که دوستت دارم و "لبخندت را از من نگیر!"

 

________________________________

  ۱. مرتضا مطهری، پیرامون جمهوری اسلامی، ص 84.

  ۲. قرآن کریم، 5:32.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 8:45 توسط علی رضاپور(1) |

مقدمه

پيش از روايت‏گرداني اجزاء كتاب، علاقه‏مندم نخست نگاهي كلي به آن بيندازم و بعد از به دست‏آوردن تصويري كلي، وارد كوچه پس كوچه‏هايش شوم؛ نيز دوست دارم ريشه‏هايش را دريابم؛ پس بناچار از ‏"تاریخ" بی‏نیاز نخواهم بود.

دنياي انسان‏ها

ما انسان‏ها در يك دنيا زنده‏ايم؛ اما در يك‏دنيا زندگي نمي‏كنيم. 1 تصور آدميان از جهان، دنياي متكثري را در جامعه‏ي انساني، توليد مي‏كند: دنياي موسا، خدايي پيامبرانه دارد، دنياي شبان، خدايي انسان‏گونه دارد و دنياي يك‏ مادي‏گرا، خالي از خداست و ماده حكم‏فرمايي مي‏كند... .

مسافركوچولو هم براي خودش دنيايي دارد: در آن سرزمين، بي‏آن‏كه كليت عقل نفي شود، پاي "تخيل" و "عاطفه" نيز به ميان مي‏آيد و براي آن‏چه بايد درك شود، شناخت قلبي و شهودي توصيه‏ مي‏شود. روي همين حساب است كه معتقدم مسافركوچولو از دنياي رمانتيك است.

مسافری از دنیای رمانتيک (۱)

در قرن 18 شاهد نهضت روشن‏گري هستيم. يكي از عمده‏ترين عقايد اين نهضت، عقل‏گرايي(راسيوناليسم) است. در دنياي اين نهضت، تصور چنين بود كه عقل بايد در همه‏ي عرصه‏ها حضور داشته باشد، چه در عرصه‏ي علوم طبيعي، چه در عرصه‏ي علوم انساني. در اين مكتب، عقل آدمي قوه‏اي است كه توان كشف هر حقيقتي را دارد.

حضور يك‏جانبه‏ي عقل، مسلما بي‏اشكال نبود و اعترضاتي درپي‏داشت. بنابراين در نيمه‏ دوم قرن 18 شاهد نهضت ديگري در مقابل روشن‏گري هستيم، به‏نام رومانتيسم. اين مكتب معتقد بود كه انسان تنها داراي عقل نيست، بلكه عواطف و تخيل نيز دارد. بهره‏گيري از تخيل و عواطف در زندگي، بسا بيشتر از عقل است. حتا تخيل منشأ رشد علوم است.  دانشمندان نظريه‏پردازي‏هایی كه درعلوم‏تجربي انجام‏مي‏دهند، زاييده‏ي تخيل ايشان است.  در دنياي رومانتيك، عقل‏گرايان از ابعاد ديگر انسان غافل شده، از درك حقيقت انسان آنچنان‏كه بايد، محروم شده‏اند. شناخت قلبي و شهودي، مي‏تواند به درك حقايقي منتهي شود كه عقل در درك آن ناتوان است.

ناگفته‏ نماند، هر مكتبي از جمله رمانتيسم، از افراط و انحراف نيز خالي نبوده‏است. تكيه‏اي كه در مكتب فاشيسم برجوان‏ها مي‏شود، چيزي نيست جز بهره جستن از عاطفه‏ي ناپرورده و ناپخته‏ي آنان و تعطيلی عقل به بهانه‏ي گشودن باب عاطفه. 2

در پايان شعري را از وردزورث نقل مي‏كنم كه به گمانم مسافركوچولو نيز در بخش عمده‏اي از دنيايش، سراينده‏ي اين شعر است:

كافي است اين همه علم، اين همه صنعت!

آن كتاب‏هاي عقيم را ببنديد،

درعوض دلي پاك بياوريد كه بفهمد و ببيند. 3

_______________________________

  1. مراجعه كنيد به كتاب "ايدئولوژي شيطاني" مقاله‏ي "ما دركدام جهان زندگي مي‏كنيم؟" از عبدالكريم سروش،

2و 3. رازداني و روشنفكري و دينداري، عبدالكريم سروش، ص127.

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 10:35 توسط علی رضاپور(1) |

تازه از راه رسيده‌ای. از ديد و بازديد نوروزی پيشين‌ات دو سال می‌گذرد. مطابق با روندگذشته، آشنايانت نبايد در اين‌مسير دو ساله  تغييری کرده‌باشند، اما روند تغيير تو همچنان ادامه داشته است؛ پس دو سال ديگر بايد بر آن همه‌فاصله‌ بيفزايی! فقط دعا کن اين فاصله با افراد «قبيله»ات به حد فاجعه نرسيده‌باشد!

برای رفتن به خانه‌ی پدری‌ات، ماشينی کرايه می‌کنی. طبيعی است اين‌جا کسی مصرانه و صميمانه منتظرت نباشد!

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 20:53 توسط علی رضاپور(1) |

هشدار: این کتاب برای سنین  هجده سال به بالا، ممنوع است!

تازه از شازده کوچولو فارغ شده ام! پس از پایانی سخت و دردناک، یاد صحبت های تحلیل گر فیلم «ده فرمان» لیسلوفسکی افتادم که معتقد بود: فرمان نخست فیلم، ساده آغاز شده، اما بسیار دردناک تمام می شود!

شازده کوچولو خیلی ساده و راحت دست در دستم گذاشت و با من گام برداشت. او می دانست من یک روایت گردانم و قصد همراهی ندارم، اما از میانه راه، وقتی به خلسه ای فرو رفتم و متوجه بزرگی اش شدم، من با او همراه شدم و با او گام برداشتم!

امیدوارم روایت گردانانی که مثل من، بچه و نازک دل نشده اند، سرزنشم نکرده، بر من خرده نگیرند که شازده کوچولو، خردم کرد و بعد مرا گرفتار و رام خود کرد! «مسئولیت» روایت گری این داستان با خود اوست.

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان =============== ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

من دربرابر استاد و کلاس، اعتراف می کنم: هیچ گونه تحلیل و روایتی از این داستان نمی توانم داشته باشم که در حدش نیستم، مگر بخاطر نمره، آن نمره کوچک و کذایی. نه الآن، بعداْ... پس تا بعد!

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:33 توسط علی رضاپور(1) |

مسلماْ کاروان روشنفکران ما، اشتباهات بزرگی داشته‌اند! به عنوان نمونه غالباْ بعد از به‌دست‌آوردن جايگاه علمی و فرهيختگی، جايگاه نخبگی و کارويژه‌ خود را ترک کرده، بر مسند قدرت و سياست، تکيه زده‌اند - چنين است که سروش در آرزويی‌نفرين‌نما، ناکامی معين را در انتخابات رياست جمهوری خواستار می‌شود، در نظر او مجريانی مثل کروبی با فرصتی فراخ بسيارند- آن‌چه در تاریخ معاصر جایش خالی بوده، توليدگر فکر بوده است تا جهادی تئوريک را ياری نمايد. جهاد عملی بی‌پشتوانه‌ی نظری، درجا زدن است، پشتِ در تاريخ تجربه‌ی بشری، گدا و سرگردان شدن است.

يکی از نمونه‌های آشکار از دست‌دادن فرصت، به دليل فقری نظری، زمان مصدق بوده است. ايشان در نقطه‌ای حساس و سرنوشت ساز برای اعلام دولتی مردمی، هيچ‌گونه نظريه‌ی مشخص و نهادينه‌شده‌ای از جمهوری در ذهن ندارد! چنين است که در زمان او عملاْ شيوه‌ی حکومت استبدادی تمديد می‌شود. استقلالی که مصدق با ملی کردن نفت به ارمغان می‌آورد، استقلالی صوری است! چگونه با حضور بالقوه و بالفعل رژيمی استبدادی و فردی می‌توان عنوان ملی بر منابع کشور گذاشت؟ و چگونه با حضور استبداد که خود مقدمه‌ی استعمار است، می‌توان دم از استقلال ملی زد؟ حکومتی با ضعف درونی و ساختاری، مثل انسانی ضعيف و بيمار می‌ماند که می‌خواهد به دفاع از مهاجمان بيرونی بپردازد!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 18:17 توسط علی رضاپور(1) |

به نظر شما در مورد آزادی گنجی، باید غمگین، خوشحال یا بی تفاوت بود؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 22:31 توسط علی رضاپور(1) |

این متن را به دوست عزیزی تقدیم می‏کنم که طرح بحث انرژی‏هسته‏ای را پیشنهاد داد، بي‏آنكه بدانم نامش چیست یا بدانم در نظر با او موافقم يا نه.

بعد از برگزاري آن رفراندوم كذايي! كه همه‏ي ملت ايران در آن شركت كردند، پيدا شدن آدم‏هايي معدود كه نه تنها با عدم شركت در رفراندوم، بلكه به صراحت نیز مخالف انرژي هسته‏اي فعلي ايران هستند، جاي بسي شگفتي است.

دلايل اين فقير (منظورم فقر علمي هست نه درويشي!) جهت نقد و بررسي تقديم دوستان مي‏شود، يكي دوتا متن طنز نيز در ذهن دارم، كه صرفاً به دليل تنوع و ايجاد فضايي صميمي بين خود و دوستان تقديم مي‏شود نه آزردن دل كسي يا خداي ناكرده، استهزاي شخصي.

 

  • عدم خويشتن‏دار نمايي

آنچه من در درس "استراتژي معاصر" از استاد متقي آموختم، حق بهره‏برداري از انرژي هسته‏اي، از طرف جامعه‏ي بين‏المللي، متوجه كساني مي‏شود كه خويشتن‏دار باشند. در اين مورد ما نه در حد واقعي اقدامي كرده‏ايم و نه در حد حفظ ظاهر گامي برداشته‏ايم.

به نظر من حتا اعلام خشك و خالي خويشتن‏داري، چيزي شبيه به تناقضات آشكار نظري و عملي بحث گفتگوي تمدن‏هايي است كه خود ايران به تصويب رسمي جهاني رساند. چگونه خود را خويشتن‏دار بدانيم وقتي در امور داخلي خويشتن‏دار نيستيم؟ ما در دفع فتنه‏هاي داخلي كه در ماهيت فتنه‏بودن‏شان نيز بحث داريم چگونه برخورد مي‏كنيم؟ آيا به جامعه‏ي غيرمسلمان خارجي نبايد اين حق هراس از برخوردهاي خشن و سلبي را بدهيم؟ در مورد تعامل با دنياي خارج نيز در حافظه‏ي ديگران چنين نقش بسته‏ایم كه در جنگ هشت‏ساله، شعارمان اين بود: جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان!  يا موقعي كه به خاك عراق رسيديم شعار مي‏داديم: راه قدس از كربلا مي‏گذرد. و امروز هم رئيس جمهورمان از محو اسرائيل از نقشه‏ي جهان سخن به ميان مي‏آورد. به واقع يا حتا در ظاهر ما كشوري خويشتن‏دار هستيم؟

 

  • پیگیری حقوقي اساسي تر

انصافاً جاي تقدير است: دولت ايران در به دست آوردن فناوري هسته‏اي از تمام ظرفيت‏هاي موجود استفاده‏مي‏كند، حتا با دعوت از مردم و مصاحبه با موافقان، رنگي ملي به آن مي‏بخشد؛ اما اين تقدير وقتي قابليت بيشتري مي‏يابد كه حكومت با اولويت بندي، پازل حقوق ملت ايران را تكميل كند، بخصوص حقوق طبيعي و فطريشان را. در دور نخست رياست جمهوري خاتمي تازه علني شد: هنوز در فهم آزادي مشكل داريم، و قبول نكرده‏ايم آزادي متوجه مخالفان است نه موافقان! و تعريف ثابت و شفافي از جرم سياسي نداريم. دادگاه‏ها بدون هيأت منصفه اداره مي‏شوند. آزادي انديشه و بيان انديشه در محاق است... و از اين قبيل‏اند اجراي عدالت اجتماعي و مهرورزي! و... تمركز حكومت بر سر حق انرژي هسته‏اي و عدم تمركزش بر احقاق حقوق مسلم و اساسي ديگر آن‏هم با استفاده از همان ظرفيت‏ها،  قابل انتقاد است.

 

  • تناقضات گفتاري و رفتاری

كاش دولتمردان ما از يك استراتژي واحدي برخوردار مي‏بودند. متأسفانه در نحوه‏ي توجيه حق بهره‏بري از انرژي هسته‏‏اي دچار تناقضات آشكاري هستيم: گروهي از مسئولان قصد حكومت را صرفاً بهرمندي علمي معرفي مي‏كنند و در همان زمان، مسئولان ديگري [... ] به نوعی بر قصد بهره‏برداي نظامي از انرژي هسته‏اي معترف مي‏شوند و آن را براي ايجاد توازن قدرت و استفاده‏ي دفاعي در منطقه عنوان مي‏كنند!

 یا از طرفي بر صلح‏طلبانه بودن انرژي هسته‏اي تأكيد مي‏كنيم، اما در آداب ديپلماسي، رفتاري خشن را بروز مي‏دهيم: همان تأكيد رياست جمهوري بر محو اسرائيل در جهان، از اين قبيل‏اند. بهره‏مندي از حقي بزرگ، متقابلا سياست و برنامه‏ريزي حساب‏شده‏اي مي‏طلبد. نمي‏توان همزمان با رفتاري جنگ‏طلبانه، از ديگران همراهي و همياري را مطالبه كرد. به نظر من تأكيد بر افسانه‏ بودن هولوكاست، جايش امروز نيست. بگذریم که از باب احترام به عقاید دیگران و مطالبه ی دائمی احترام متقابل، شاید هیچوقت جایگاهی نداشته باشد. بد نیست بدانیم نگاه حساس یهودیان به هولوکاست چیزی شبیه به نگاه ما به واقعه کربلاست... . 

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 21:48 توسط علی رضاپور(1) |

1

براي نخستين حضورم در كلاس، آن‏هم بعد از گذشت دو سه جلسه، به اندازه‏ي دوستانم حرفي براي گفتن ندارم، هنوز نتوانسته‏ام همه‏ي كتاب‏هايم را تكميل كنم، حتا از گنجشكي كه در کلاس سخنش در ميان است، سردر نمي‏آورم، تا چه رسد به مصاديقی بزرگ‏تر! دارم به اين باور مي‏‏رسم كه من، دوازده ماهه به دنيا آمده‏ام و مادرزادي عقب‏مانده‏ام!

در اين ترم نيز خدا به من رحم كند، با اين عقب‏ماندگي‏ها و روحيه‏ي آقاي مجاهدي... او كه توانسته دوخصلت غيرقابل جمع را با خود همراه كند: نظامي و روشنفكري! كاش قدري اهل سرويس‏دهي پاچه‏خوري مي‏بود! با اين حال، بنا به همين دلايل بسيار دوستش مي‏دارم و بخدا اين يك‏ پاچه‏خوري نيست!

 

2

پيش از اتمام كلاس، موضوعي هفتگي را به رأي گذاشتيم و چهارشنبه‏سوري رأي آورد. به احترام رأي اكثريت، نخستين نوشته‏ام را بدان اختصاص دادم؛ اما جاي سؤالي در ذهنم باقي ماند: چرا موضوع حادثه‏ي دراویش قم و تخریب حسینیه شریعت، مورد استقبال دانشجويان و تأكيد استاد قرار نگرفت، درحالي كه اگر به بحث گذاشته‏شود، حرف بسيار دارد؟

هرچه بود، در این جلسه دلم گرفت، هم‏چنان‏كه از عصر و نسلي كه در آن قرار دارم، دلم مي‏گيرد، كلاس ما دريچه‏اي كوچك بود به جامعه‏ي بزرگ ايران... ( شايد ادامه داشته باشد!)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 14:6 توسط علی رضاپور(1) |

بر اين باورم در ايران، پيشينه‏هاي دين قبلی بر دين فعلي‏اش تأثيرگذاشته است - البته كشور ما در اين تأثيرپذيري تاريخي، مستثنا نيست - چه اصراري است مراسم چهارشنبه‏سوري هرساله در زماني خاص انجام شود؟ مسلما موسس اين وضع‏خاص، اسلام يا فرهنگ عربي نيست، بلكه زردشت و فرهنگ ايراني است.

اين‏جا اما تبصره‏اي وجود دارد. مراسم چهارشنبه‏سوري امروزين از جانب ايرانيان مسلمان با نيت آيينی الهام گرفته از ‏زردشت اجرا نمي‏شود. از آن مراسم کهنه، تنها مترسكي بي‏روح باقي مانده‏است، كه در كالبدش تنها تفريحي خاطره‏ساز حاضر است.

انواع عرف‏ها از نظر ديني:

  1. عرف مخالف شرع
  2. عرف موافق شرع
  3. عرفي كه در منطقه‏الفراغ قرار دارد.

مراسم چهارشنبه‏سوري امروزين با وصفي كه پذيرفته‏است، براي ايرانيان مسلمان امري عرفي از نوع سوم است: بخاطر بي‏اعتنا بودنش به فرهنگی غيراسلامي مخالفتي با شرع ندارد و اسلام نيز توصيه‏اي بر انجامش ندارد. چهارشنبه‏سوري، امروز مراسمي در استقبال نوروز است و بهانه‏اي براي شادي. به نظر من در انجام این مراسم، برای مخالفت با مردم دلیلی باقی نمی ماند، جز توصیه هایی جانبی در رعایت مسائلی ایمنی و اخلاقی...

به اميد روزي كه همگام با اخلاق، بي‏دريغ باشيم در دردها و شادي‏هايمان.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 12:30 توسط علی رضاپور(1) |